• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه بیم‌کُش | پوررضاآبی‌بیگلو کاربر یک رمان

"حیدار

کاربر حرفه‌ای
تاریخ ثبت‌نام
3/11/18
ارسالی‌ها
2,256
پسندها
106,092
امتیازها
64,873
سن
39
  • نویسنده موضوع
  • #1
بسم الله
کد داستان کوتاه: ۲۹۲
ناظر: @TomSasha


نام داستان: بیم‌کُش
نویسنده: پوررضاآبی‌بیگلو
ژانر: [HASH=2905]#اساطیری [/HASH] [HASH=40932]#درام [/HASH] [HASH=51]#عاشقانه[/HASH]
زاویه دید: اول شخص
بافت: ادبی

بیم کش (1).jpg
خلاصه:
پدرم می‌گفت باید حرف‌های بزرگی بزنم. حرف‌هایی که شنونده بیشتری دارد و سینه به سینه و نسل به نسل منتقل می‌شود.
می‌گفت برای داشتن سرزمینی بزرگ، باید دل بزرگی هم داشت.
رویای بزرگ، شهامت بزرگ هم می‌خواهد.
هر چیز که بزرگ باشد خوب است. من هم دست گذاشتم روی بزرگ‌ترینشان!
روی صیدی بزرگ، مردی بزرگ، مرگی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : "حیدار

La Reina

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
تاریخ ثبت‌نام
11/7/20
ارسالی‌ها
1,609
پسندها
15,922
امتیازها
39,073
سن
19
  • مدیرکل
  • #2
1000035236.webp
"والقلم و مایسطرون"
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین **♡ تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه ♡**

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : La Reina

"حیدار

کاربر حرفه‌ای
تاریخ ثبت‌نام
3/11/18
ارسالی‌ها
2,256
پسندها
106,092
امتیازها
64,873
سن
39
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
انگار که بچه‌ات را از آغوشت ستانده بودند. انگار که معشوقت در جنگ، زیر اسبی تلف شده بود.
انگار بلایی بزرگ بر سرت آمده بود که چنین بلند زار می‌زدی.
انگار که دلت، جایی و پیش کسی، بدون آن که بدانی... جا مانده بود.

بخش اول: دیدار

می‌گفتند عظیم‌الجثه است. موی سپید دارد و روی سیاه. بازوهای برآمده‌اش به تنه درخت می‌ماند. مشتش، منجنیق است و لگدی چون دژکوب دارد.
آرواره‌هایش استخوان آدمی را خرد می‌کنند. دیدگانش را بگو! گویی که در آتش افتاده‌اند. باد، صدای بال پرندگان را به گوشش می‌رساند و حواسش، مثل چشم و گوش و دست‌هایش، تیز و فرز است.
پیش‌تر هرکس چنین توصیفی می‌شنید، می‌گفت از غول می‌گویی؟ یا از دیو خفته در ته چاه؟ اما حالا نه! همه می‌دانند که این‌بار آن دیو، آدمیزاد است. او...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : "حیدار

"حیدار

کاربر حرفه‌ای
تاریخ ثبت‌نام
3/11/18
ارسالی‌ها
2,256
پسندها
106,092
امتیازها
64,873
سن
39
  • نویسنده موضوع
  • #4
و حال به دنبال صاحب همان خون، پا به این بیابان سوزان گذاشته‌ام و چون راهزنان در پی‌اش، شب‌ها را با چه مصیبتی به صبح رساندم تا که ببینمش!
اما حالا که دیدمش چه شد؟ جرأت از تن در رفته‌ام پشت آن نخل خشکیده، ایستاده و با نیش باز برایم دست تکان می‌دهد. ای جرأت بی جرأت.
حواسم را جمع کردم. حال می‌توانستم به وضوح ببینمش.
می‌دیدم که سوار بر اسب کوه‌پیکرش، چنان استوار و باابهت جلو می‌رود که اگر درختی در این بیابان بود، خزان می‌شد.
گویی که خورشید تمام نور خود را به آنان بخشیده باشد، می‌درخشیدند و عضله‌های سفت‌شان با وجود سایه و نور، عریض‌تر به نظر می‌رسیدند.
چیزهای بیشتری هم می‌دیدم!
هم‌چنان که سوار بر آن اسب بلند قامت بود، پاهایش روی ماسه کشیده می‌شدند.
چشمم به مشت‌هایش که افسار را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : "حیدار

"حیدار

کاربر حرفه‌ای
تاریخ ثبت‌نام
3/11/18
ارسالی‌ها
2,256
پسندها
106,092
امتیازها
64,873
سن
39
  • نویسنده موضوع
  • #5
راضی از نتیجه مرگم، کمربند قدرت به بازویم بستم و به قصد مردن، از تپه شن به پایین سر خوردم.
آرام و نرم‌نرمک، مثل گربه‌ای که چشمش به گلوی کفتر نشسته بر بامیست، قدم بر می‌داشتم. آنقدر نرم که فرورفتگی پاهایم روی شن، به اندازه نشستن برگ روی آن بود.
داشت به سمت نخل خشکیده‌ای می‌رفت که قرار بود نقشهٔ پیشینم قبل از دیدنش، در آنجا اجرا شود. حال چه اشکالی داشت قبل از مردنم، کمی بازی‌اش می‌دادم؟
از ترس شنیدن نفس‌هایم، آن را در سینه حبس کرده بودم. درست پشت سرش می‌خزیدم بدون آن که من را ببیند.
جلوی نخل ایستاد و نگاهی به آن کرد. با یک حرکت از زین پایین آمد. قدم‌هایش به بلندای جثه‌ام بودند. خیلی زود به جایی که باید، رسید. پشت شکم اسب، پنهان شدم. پنجهٔ پاهایم را بالا آوردم تا بتوانم از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : "حیدار

"حیدار

کاربر حرفه‌ای
تاریخ ثبت‌نام
3/11/18
ارسالی‌ها
2,256
پسندها
106,092
امتیازها
64,873
سن
39
  • نویسنده موضوع
  • #6
[THANKS]او، پای گرفتارش را به پشت خم کرد و همان زمان، نخل از وسط شکست و کنارش افتاد. حیران و بهت زده، با یک جهش ایستادم. او به سمتم چرخید و همان که من را دید، دوباره ایستاد.
او خیره به من و من خیره به او، یک‌آن از مرگ ترسیدم و به شور افتادم. ذهنم چنان مغشوش شد که گمان کردم دیوانه شده‌ام.
او بدون آن که خم شود و طناب دور مچش را باز کند، همانطور که نخل شکسته را پشت سر خود می‌کشید، سمتم قدم بر می‌داشت.
اگر دستش به من می‌رسید، تصمیم گرفته بودم افشا کنم اصل و نسبم را و اگر به کارش نرفت، تهدیدش کنم به مرگ و مبارزه‌اش با ارتش هزاران نفرهٔ پدرم.
او، آن سوی اسب و من این سویش. از سر تا پایم را با چشم‌های ریز شده گذراند. تا خواستم دهان باز کنم، صدای آرامش را شنیدم:
- به پلیدان می‌مانی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : "حیدار

"حیدار

کاربر حرفه‌ای
تاریخ ثبت‌نام
3/11/18
ارسالی‌ها
2,256
پسندها
106,092
امتیازها
64,873
سن
39
  • نویسنده موضوع
  • #7
[THANKS]این که به خود گفتم ابله، دروغی مصلحتی بود. آن چنان که انسانی در مقابل خدا ایستاده باشد و خدا از او بپرسد:«دوزخ هوایش چطور است؟» و انسان بخاطر آن که خدا ناراحت نشود، بگوید:«عالی!»
سرم را تکان دادم و دوباره به آن مرد یا پیرمرد، چشم دوختم.
به نظر می‌رسید چیزی گفته باشد. سرگردان به چشم‌هایش خیره شدم. او ناچار، دوباره تکرار کرد:
- گفتم مانده تا بتوانی چون مردان شکار کنی، بانو شهروز.
افسار اسب را گرفت و آن را به کنار کشید. با من رو در رو ماند.
چند قدمی عقب‌تر رفتم، نه برای حفظ جان خودم. بخاطر آن که پیرمرد زیاد گردنش را به پایین کج نکند.
لبخندی به گوشه‌ی لبش نشست که از او بعید بود. باز صدایم را کلفت کردم و گفتم:
- از شما هم گذشته این چنین لبخندی به صورت چسباندن.
عجیب سخن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : "حیدار

"حیدار

کاربر حرفه‌ای
تاریخ ثبت‌نام
3/11/18
ارسالی‌ها
2,256
پسندها
106,092
امتیازها
64,873
سن
39
  • نویسنده موضوع
  • #8
[THANKS]بخش دوم: همسفر

نمی‌دانم. فهمیدنش سخت است. شاید همین خنده‌ی نعره مانندش بود که اجبارم کرد با او همسفر شوم. و شاید چیزهای دیگر! مثل پیدا کردن فرصتی مناسب و راهی عاقلانه برای کشتن او.
خدای من. همه‌ی کارهایم احمقانه‌ست و این یکی، روی پیشینیان هم سفید کرده. تابحال هرچه کردم و هرچه گفتم، آبرویم را به باد داده و این بار، حتی راه بازگشتی هم ندارم. از من، چنان که انتظارم می‌رفت در کتاب‌ها نخواهند نوشت.
این را روزی فهمیدم که گمان می‌کردم بالاخره شنونده‌ای پیدا کردم که تاج صبر به سر دارد، هرچه بخواهم می‌توانم به او بگویم و هرچقدر بخواهم، می‌توانم به او اعتماد کنم. زشتی این تصمیم و اعتماد زمانی پیش رویم ظاهر گشت که پدرم با ملایمت و منطق گفت:« تعجب می‌کنم که با این سن، نه بلدی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : "حیدار

"حیدار

کاربر حرفه‌ای
تاریخ ثبت‌نام
3/11/18
ارسالی‌ها
2,256
پسندها
106,092
امتیازها
64,873
سن
39
  • نویسنده موضوع
  • #9
[THANKS]دارد با بانو شهروز گفتن، دستم می‌اندازد؟
- تنها مقصد ما اینطور که راه نشان می‌دهد، مشترک است. همسفر نیستیم.
از گوشه چشم دیدم که سرش را تکان داد.
- پس می‌خواهی بگویی با آن طناب و نخل، منتظرم نبودی و اتفاقی با اسبت پشت آن تپه به انتظارم نشسته بودی؟ یا که همینطور بی هیچ نیتی چون مار پشت سرم خزیدی و به هوای دیدن گیر افتادنم، زیر شکم اسبم پنهان شدی؟
صاف روی زین نشستم.
بند چرمین افسار، در میان دستان مشت شده و خیس عرقم، لیز شده بودند.
با این سوال، بالاخره گرما هم از روی آن همه پوشش، به پوست و استخوانم رسید و زیر چشمانم تر شد.
از صدای آرامش فهمیدم که با خنده‌ای کنترل شده، حرف می‌زند.
- انکارش نکن بانو، این‌ها تمامشان کار یک همسفرِ مواظب است. اگر احتمال هم باشد، من که یقیین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : "حیدار

"حیدار

کاربر حرفه‌ای
تاریخ ثبت‌نام
3/11/18
ارسالی‌ها
2,256
پسندها
106,092
امتیازها
64,873
سن
39
  • نویسنده موضوع
  • #10
خاموشی ما تا زمانی ادامه داشت که به آبادی برسیم. این شهرِ پر آوازه را می‌شناختم. پهلوانان بزرگی به اینجا آمده بودند و با پوزه‌ی به خاک مالیده شده، گرزشان را بغل زده و فلنگشان را بسته بودند.
دوباره صدای آرامش را شنیدم.
- همسفر، می‌دانم با این شهر بیگانه‌ای. می‌گویم که کمکت کرده باشم. این شهر... گذر از آن ساده نیست. یا مالت می‌رود یا آبرویت. نمی‌دانم کدامشان را داری؛ اما اگر خواستی می‌توانم راه دیگری نشانت دهم که از کوهستان می‌گذرد.
افسار را کشیدم و ایستادم. منظورش چیست؟ رفتارش چرا باید آنطور باشد که دوست، آنچنان است؟ نکند او به همه کسانی که قصد جانش دارند، اول روی خوش نشان می‌دهد و بعد، روی شمشیرش را؟ اصلا نکند می‌خواهد من را به بیراهه بکشاند تا جانم همانجا درآید؟ تیز نگاهش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : "حیدار
عقب
بالا