• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

دلنوشته مجموعه دلنوشته‌های کد نود و نه | فاطمه حسینی خواه کاربر انجمن یک رمان

Fatemeh.hoseini

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/8/20
ارسالی‌ها
232
پسندها
2,088
امتیازها
11,933
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام دل‌نوشته: کد نود و نه
نام نویسنده: فاطمه حسینی خواه
مقدمه: "پرستار... آی سی‌ یو کد نود و نه پیج بشه"
آی سی یو... کد نود و نه... این چند کلمه تلخ که خیلی‌ها رو عزادار کرده!
خانواده‌هایی که سیاه پوش شدن... زن‌هایی که کوه از دست دادند!
کودکانی که والد از دست دادند... مردانی که همراه از دست دادند!

نود و نه... این دو رقم نفرین شده
پ.ن:کد نود و نه مجموعه داستانک هایه یک پارتی الی دو پارتی است که هرکدام روایت خاص خودشان را دارند
 
آخرین ویرایش
امضا : Fatemeh.hoseini

R.Reyhani

مدیر بازنشسته
سطح
17
 
تاریخ ثبت‌نام
7/4/20
ارسالی‌ها
801
پسندها
8,225
امتیازها
25,273
مدال‌ها
22
  • #2
•| بسم رب القلم |•


آنچه از دل برآید، لاجرم بر دل نشیند..



3CD8D9C1-02E6-4BC3-986A-97499AC5882E.jpeg
نویسنده‌ی عزیز، بی‌نهایت خرسندیم که دلنوشته‌های زیبایتان را در انجمن «یک رمان» به اشتراک می‌گذارید.
خواهشمندیم پیش از پست‌گذاری و شروع دلنوشته‌، قوانین بخش «دلنوشته‌های کاربران» را به خوبی مطالعه بفرمایید.
"قوانین بخش دلنوشته‌ی کاربران"

پس از گذشت حداقل ۲۰ پست از دل‌نوشته، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد دل‌نوشته بدهید. توجه داشته باشید که دل‌نوشته‌های تگ‌دار نقد نخواهند شد و در صورت تمایل به درخواست نقد، قبل از درخواست تگ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : R.Reyhani

Fatemeh.hoseini

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/8/20
ارسالی‌ها
232
پسندها
2,088
امتیازها
11,933
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #3
صفر تا صد... صفر تا صد مرگ فقط یک ثانیه‌است!
یک ثانیه‌ای که قلب می‌ایسته و پرستاران برای نگه داشتن مریض دست به هر کاری می‌زنند!
این ثانیه‌ها می‌گذرند... و آدم‌هایی که جان‌شان به همین
"یک ثانیه‌ها" بند است از پیش‌مان می‌روند!​
 
امضا : Fatemeh.hoseini

Fatemeh.hoseini

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/8/20
ارسالی‌ها
232
پسندها
2,088
امتیازها
11,933
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #4
پرستاری می‌گفت:
- پدر یکی از همکاران به خاطر ایست قلبی زیر دست پسر دکتر و دختر پرستارش جان داد!
در آن لحظه دیگر نخواستم دکتر یا پرستار باشم...!
فکر کنید... دکتری با آن عظمت نتواند جان پدر خودش را نجات دهد!
یک غم عمیق در تک تک سلول خای بدنم رخنه کرد!
دیگر حالی برای صحبت با "همکارم" نداشتم، حتی فکر به آن واقعه هم عذابم می‌داد!
 
امضا : Fatemeh.hoseini

Fatemeh.hoseini

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/8/20
ارسالی‌ها
232
پسندها
2,088
امتیازها
11,933
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #5
بخش آی سی یو... همهمه‌ی خانواده‌ی بیمار، بهارِ محرابی!
جوان بیست و دو ساله‌ای که در اثر ایست قلبی به بیمارستان منتقل شد و الان در سرد خانه به سر می‌برد!
شیون و زاری مادری که جوان از دست داده بود...!
- آخ دخترم کجا رفتی؟ عزیزم کجایی الان؟ نیستی چرا کنارم؟ چه آرزوها برات نداشتم! چه کار هایی که نمی‌خواستم روز عروسیت بکنم!
و پدری که کمرش خم شده بود... دخترش، همدم‌اش را از دست داده بود!
برادری که با صدای بلند زار میزد... بالاخره مونث‌اش را نیمی از وجودش را از دست داده بود!
روح خانواده رفته بود، تبسم یک زندگی جای‌ش را به اندوه داده بود!
بلاخره "دخترِ" یک زندگی از دست رفته بود
 
آخرین ویرایش
امضا : Fatemeh.hoseini

Fatemeh.hoseini

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/8/20
ارسالی‌ها
232
پسندها
2,088
امتیازها
11,933
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #6
آخرین بوسه را مهمان صورت بی جان برادرش می کند!
برادری که مرهم زخم هایش بود... .
و حالا رفته رفته جانش را روی دست های خواهر از دست داده بود.
صدای همهمه روی حیاط بیمارستان هر لحظه بیش‌تر از قبل میشد.
هرکسی صحبتی می‌کرد:
- هی خانم پاشو از رو مریض حالش خوب نیست الان از دست میره!؟
همین صحبت های بی‌فکر روی مغز دخترکی که تازه داغ دیده بود مته می‌نداخت!
حالش خوب نبود حالت تهوع عجیبی داشت... . هرچه امروز با برادرش خوش گذرانده بود داشت به طرز عجیبی بالا می آورد.
هم‌همه ها دوباره بالا گرفت و هرکسی چیزی می‌گفت!
دخترک آروم آروم از تن بی‌جان برادر کنار کشید.
صدایش از ته چاه بلند می‌شد!
-من خودم دکترم... .
همهمه به یک‌باره خوابید انگار سکوت مرگ آوری کل دنیا را فرا گرفت!
سد چشمانش شکست!
-فوت شده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Fatemeh.hoseini

Fatemeh.hoseini

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/8/20
ارسالی‌ها
232
پسندها
2,088
امتیازها
11,933
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #7
- خانم دکتر خانم دکتر!
با صدای خانم فرحی پرستار بخش بر می‌گردد.
- خانم دکتر دو تا مریض اورژانسی اوردن تصادف کردن... الان اتاق عملن دکتر خانی گفت به شما هم نیاز داریم.
با عجله به سمت اتاق عمل راه می‌افتند و خانم فرحی اطلاعات بیشتری به او می‌دهد.
- پدر و پسر هستن که آوردن، پدر تقریبا چهل ساله پسر هفده هجده ساله... تصادف کردن با تریلی یکیشون فرمان فرو میره تو سینه‌ش یکی هم از شیشه جلو ماشین پرت میشه بیرون و سرش ضربه بدی می‌خوره.
به اتاق عمل رسیده بودند وقتی خانم فرحی گفت پدر و پسر ترس بدی در جانش رخنه کرده بود... . نکند همسر و پسر خودش باشند؟ هربار که خبری از تصادف و مرگ و میر می‌شد تمام پرستار هاو دکتر ها دلشان میلرزید که نکند یکی از عزیزانشان به کام مرگ رفته باشد
با بسم‌الله وارد اتاق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Fatemeh.hoseini

Fatemeh.hoseini

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/8/20
ارسالی‌ها
232
پسندها
2,088
امتیازها
11,933
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #8
ماسک را از روی صورتش پایین می‌آورد و نفس عمیقی می‌کشد، گلویش از تشنگی خشک شده بود ولی حالا وقت آب خوردن نبود!
تعداد زخمی‌ها روز به روز که هیچ ثانیه به ثانیه بیشتر می‌شد بعثی های لعنتی رحم نمی‌کردند
- خانم راد خانم راد.
دستی روی شانه‌اش می‌نشیند که به طرف پرستار بر می‌گردد.
- یک کشته آوردن اقای بخشی گفتن مثل این که آشنایه شماس!؟ گقتن بیاین برا شناسایی.
دلش پایین می‌ریزد نمی‌دانست قرار است با چه چیزی و چه‌کسی رو به رو شود و همین می‌ترساندش!
به سمت اتاقی که جنازه‌ها را در انجا نگه می‌داشتند تا به خانواده ها تحویل بدهند قدم برادشت.
دست و دلش می‌لرزید پرستار درب اتاق را باز میکند و میان ده ها جنازه قدم بر می‌دارد.
- کجا بود؟ آهان... بیاین خانم این جنازه‌ست... می‌شناسینش‌؟
نور از چشمانش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Fatemeh.hoseini

Fatemeh.hoseini

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/8/20
ارسالی‌ها
232
پسندها
2,088
امتیازها
11,933
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #9
آخرین کیسه خون را به بیماری که وضعش خیلی وخیم بود وصل می‌کند و دستکش خونی‌اش را بیرون می‌آورد و داخل سطل مخصوص می اندازد.
سینه‌اش از از فرط خستگی خس‌خس می‌کند نایی در بدنش نداشت ولی باید ادامه می‌داد هنوز بیمارهای زیادی بودند که به‌خون نیاز داشتند!
با بی‌حسی که کل وجودش را گرفته بود به سمت در اتاق می‌رود که بیمار بد حال صدایش می‌زند.
- آقای پرستار... خیلی ممنون... از زحمتی که... .
سرفه به او اجازه ادامه دان جمله‌اش را نمی‌دهد رنگش مهتابی تر می‌شود، پرستار ماسک اکسیژن را روی صورت او می‌گذارد و سعی می‌کند با حرف هایش مرد را آرام کند.
ولی او همچنان با لجبازی ماسک اکسیژن را از صورتش کنار می‌زند و صحبتش را ادامه می‌دهد
- همه، همه‌ی ما... مدیونیم به...شما... سرت... سرت سلامت باباجان!
داروی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Fatemeh.hoseini

Fatemeh.hoseini

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
30/8/20
ارسالی‌ها
232
پسندها
2,088
امتیازها
11,933
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #10
وارد اتاق مخصوص می‌شود و دست‌کش هایش را دست می‌کند.
به سمت جنازه می‌رود و او را وارسی می‌کند؛ زنی تقریبا سی و دو ساله که به دلیل نامعلومی به فوت کرده بود و حالا برای کالبد شکافی آورده بودن او را پزشک قانونی!
کارش را شروع می‌کند و بعد از چند ساعت سخت و نفس‌گیر به نتیجه‌مطلوبی می‌رسد.
نفسش را خسته بیرون می‌دهد و به بقیه همکارانش و پلیس خبر می‌دهد تا به اتاق بیایند
بعد از توضیحات کلی از جنازه به سراغ اصل مطلب می‌رود.
- مسموم شده، با یک چیزی مثل مرگ موش ولی خب مرگ موش نبوده
من سر صحنه نبودم ولی یکی از همکارانم گفت که طبق محاسباتش موقع ناهار خوردن شخص مسموم میشه و خب شخص با چه کسی ناهار خورده... اینو دیگه باید پلیس بیدا کنه!
بعد از چند روز پلیس قاتل را دستگیر می‌کند و او خوشحال از کمکی به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Fatemeh.hoseini
عقب
بالا