• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

مطلوب رمان آرام من | زهرا ابراهیم زاده نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
244
پسندها
1,851
امتیازها
11,713
مدال‌ها
8
سن
29
  • نویسنده موضوع
  • #231
دست قفل شده مهرو در دستم را بالا آوردم و گفتم:
- خوب ببین سلطان بانو؛ هیچ قدرتی تو‌ دنیا نمی‌تونه این‌ دوتا دست رو‌ از هم جدا کنه و تو هم اینو می‌فهمی.
به چشم‌هایش خیره شدم و بدون آن‌که نگاه از چشم‌های پر از خشمش بگیرم، ب**وسه‌ای روی دستان مهرو زدم.
بلند شدم و‌ مهرو‌ نیز به طبعیت از من بلند شد، هنوز قدممان به سومین نرسیده بود که با صدای تیرداد قدم‌هایمان خشکید.
- پس یه توله هم از شوهر قبلیش داره!
چرخیدم و‌ با دیدنش زهر خشم همچون مایع سرنگی به رگ‌هایم تزریق شد، تا خواستم به سمتش قدم بردارم. مهرو دستم را گرفت و کشید.
برگشتم و با دیدن صورت غمگینش غم عالم به دلم سرازیر شد.
- تو به چه روزی افتادی که با اون پری با اون جلال و جبروت پدرش؛ کات می‌کنی و میفتی دنبال همچین زنی.
دست مهرو را پس زدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
244
پسندها
1,851
امتیازها
11,713
مدال‌ها
8
سن
29
  • نویسنده موضوع
  • #232
همگی جمع در خانه مهرنوش و آرمان بودیم. خانه‌ی عشقی که همراه هم چیده بودند و آنقدر گرم و زیبا بود که خواهرم هیچ از آرمان بعید بود! برخلاف اصرارمان که خانه‌ی نو‌عروس باید در ماه‌های اول فقط شاهد عشق آن‌ها باشد نه مهمان؛ مهرنوش شام ترتیب داد و آرمان با تهدید ما را کشاند تا دور هم بار دیگر لذت دورهم بودن و چیزی که مهرو به آن می‌گفت "خوشبختی" را بچشیم.
پناه با آرین مشغول بازی بود و گه‌گاهی صدای خنده‌های از ته دل پناه باعث می‌شد برایش ضعف کنم.
بابا و آرمان مقابل هم در حالی که روی میز بینشان صفحه تخته باز بود، بودند و عمو خسرو و من کنارشان نشسته بودیم.
شهرزاد و ماه بانو و خاله اسما و مهرو همراه با مهرنوش روی مبلهای راحتی بژ رنگ نشسته و بودند و مشغول گپ و گفت باهم بودند.
خیلی وقت بود این جمع...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
244
پسندها
1,851
امتیازها
11,713
مدال‌ها
8
سن
29
  • نویسنده موضوع
  • #233
متعجب اول به مهرو و سپس به مردی که حالا دیگر می‌دانستم پدر مهروست نگاه کردم، پناه از مبل پایین پرید و به سمتم دوید، با دیدن صورت خونی و دست پر شده از خونم چرخید به سمت پدربزرگش و جیغ زد.
- عموی منو حق نداری بزنی.
مهرو به سمت دستمال کاغذی ترسیده قدم برداشت و به سمتم می‌آمد که صدای فریاد مرد باعث شد؛ خشکش بزند.
- وایسا همون‌جا دختره‌ی بی همه‌چیز.
تا لب باز کردم صدای دویدن آمد و سپس مهتاب با سرو روی آشفته خودش را به داخل انداخت.‌
- بابا!
مرد به عقب چرخید و فریاد زد:
- مگه نگفتم نیا تخم جن.
نگاهم را به مهتاب دوختم و گفتم:
- مهتاب جان بی زحمت پناهو می‌بری بیرون؟ خون دیده ترسیده.
مهتاب وارد شد و به سمت پناه آمد اما پناه به پایم چسبید و با بغض گفت:
- نمیرم عمو تو دماخت خون میاد.
خم شدم و با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
244
پسندها
1,851
امتیازها
11,713
مدال‌ها
8
سن
29
  • نویسنده موضوع
  • #234
مهرو دستمال‌های دستش را به دستم سپرد و با خشم به سمت پدرش چرخید.
- غیرت؟! از چیزی حرف بزن که داشته باشیش بابا.
چشم‌های پدرش سرخ‌تر شد و دستش بلند شد تا روی صورت مهرو فرود بیاید، قبل از واکنش من دست مهرو روی هوا بلند شد و مچ دست پدرش را گرفت و غرید:
- دیگه نه بابا! دیگه اون مهرویی که اجازه می‌داد هر بی‌غیرتی روش دست بلند کنه نیست... حتی اگه اون مرد بی‌غیرت؛ باباش باشه.
پدرش باحرص او را به عقب هل داد و از میان دندان‌هایش غرید:
- بی حیا شدی! احترام پدر یادت رفته؟!
- پدر؟! کدوم پدر؟! همون پدری که منو انداخت تو بغل یکی که بهم دست‌درازی کرده بود؟!
دست‌هایش را به قفسه سینه پدرش زد و او را به عقب هل داد و جیغ زد:
- دست‌درازی بابا دســــــــــت‌درازی!!! می‌فهمی یعنی چی؟! تو منو به عقد مردی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
244
پسندها
1,851
امتیازها
11,713
مدال‌ها
8
سن
29
  • نویسنده موضوع
  • #235
هق زد و پرحرص دست روی صورتش کشید، پدرش دیگر نگاهمان نمی‌کرد، سر به زیر انداخته بود و پر بود از شرمندگی.
- وقتی اومدم بهت گفتم دارم طلاق می‌گیرم گفتی تو این خونه جایی نداری. گفتی طلاق بگیری دختر من نیستی اما همین مرد شد برام سقف بالا سر و شد حمایتی که من از تو انتظار داشتم نه اون. حالا اومدی حساب چیو پس بگیری؟! غیرتت؟! که ترک برداشته؟!
هق زد و من جان دادم.
- بابا غیرت تو همون شب که اون عوضی پا گذاشت تو خونه‌ت؛ تو صورتت خیره شد و گفت به دخترت دست‌درازی کرده و اونو ازت خاستگاری کرده و تو بهش جواب مثبت دادی، همون شب خورد و خاکشیر شد. جوش چیزی که خورد و خاکشیر شدو نزن.
گفت و چرخید و به سمت مبل رفت و رویش آوار شد ، کلافه از خونی که بند نمی آمد، به سمت سرویس می‌رفتم که صدای پدرش باعث شد؛...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
244
پسندها
1,851
امتیازها
11,713
مدال‌ها
8
سن
29
  • نویسنده موضوع
  • #236
رگ‌کنار گردنم شروع کرد نبض زدن، انقدر دندان‌هایم را روی هم فشرده بودم که فکم هم نبض گرفت. نمی‌خواستم واکنشم تند باشد! اما فکر اینکه مردان ه**رزه تا جلوی در هم آمده‌اند، تمام رشته‌هایم را پنبه کرد و صدای فریادم باعث شد از جایش بپرد.
- اون‌وقت من اینو الان باید بفهمم!؟ از زبون پدرت؟!
ترسید و خودش را عقب کشید، پاهایش را بالای مبل آورد و بغل کرد و ترسیده نگاهش را به من دوخت.
نباید می‌ترساندمش! نباید... نباید! بلند شدم و یک‌ دور، دور خودم چرخیدم. رگم همچنان نبض می‌زد، فکم همچنان نبض می‌زد، قفسه‌ی سینه‌ام همچنان بالا و پایین می‌شد! خون در رگ‌هایم به قلیان افتاده بود. باید به فکر خودم می‌رسید، باید! باید می‌فهمیدم محله‌ای که مهرو ساکنش است جنبه‌ی این رفت و آمدهای گاه و بیگاهم را ندارد. باید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
244
پسندها
1,851
امتیازها
11,713
مدال‌ها
8
سن
29
  • نویسنده موضوع
  • #237
- رادمهری که من می‌شناختم از کلمه‌ی ص**ی*غه‌ی محرمیت متنفر بود... زیر بار این کلمه نمی‌رفت!
- مهرو برای پیشنهاد ازدواج هنوز اونقدر آماده نیست، وگرنه نمی‌دونی چقدر دلم می‌خواست به جای این محرمیت یه انگشتر به قشنگی خودش براش می‌گرفتم و ازش می‌خواستم با دخترش بشن چراغ خونه‌ام.
- پس توام به خاطرش به چیزایی که ازشون متنفری تن می‌دی!
_مگه عشق همین نیست؟! گذشتن از خودت فقط به خاطر اون... این قشنگ‌ترین تحمیل دنیاست آرمان. کاش می‌شد می‌تونستم اون لبخندش بعد اون پیشنهاد رو قاب کنم و تا آخر عمرم هرجا می‌برم نگاهش کنم و عشق کنم... ذوق تو چشم‌هاش، لب‌های از هم باز شده و دندونای مرواریدیش، خال بالای لبش، همراه چال کوچیکش که وقتی دیده می‌شه دین و ایمونمو می‌بره! آخ آرمان! نمی‌دونی چه لذتی داره دیدن این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
244
پسندها
1,851
امتیازها
11,713
مدال‌ها
8
سن
29
  • نویسنده موضوع
  • #238
محله‌ی خوبی نبود، از بدو ورودمان نگاه‌ها روی ماشینمان بود تا حالا.
یک مشت جوان بیست و خورده‌ای سال سر کوچه نشسته بودند و میان صحبت‌هایشان مارا می‌پاییدند.چند زن هم با چادرهای گل گلی و رنگی مقابل خانه‌ای ایستاده بودند و موشکافانه نگاهمان می‌کردند.
زیر این همه نگاه معذب بودم؛ معذب‌تر شدم.
آرمان نزدیکم شد و گل را به دستم زد.
- بگیرش!
متعجب نگاه از زن‌ها گرفتم و گفتم:
- من!؟
چشم نازک کرد و با نگاه عاقل اندرسفیهانه‌ای گفت:
- نه پس من؟!
پوفم بلند بود، گل را از دستش گرفتم و به سمت در قهوه‌ای قدم برداشتیم. من که دستم از استرس پیش نمی‌رفت اما بالاخره آرمان جانم را گرفت تا دستش روی زنگ بلبلی نشست؛ سپس صدایی که باعث شد دلم هری بریزد.
نگاه حیرانم روی آرمان نشست، تا نگاهم را دید جلو آمد و با تردید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
244
پسندها
1,851
امتیازها
11,713
مدال‌ها
8
سن
29
  • نویسنده موضوع
  • #239
به‌خدا که از ته دلم می‌خواستم از مهرو خاستگاری کنم و او را یک عمر برای خودم کنم. اما مهرو نیاز داشت کمی آزاد باشد تا بتواند با گذشته‌اش کنار بیاید و آینده را بپذیرد. او هنوز هم در خواب با یک حرکت من با جیغ از خواب می‌پرید. هنوز به طناب گذشته‌اش وصل بود و اگر قرار بود بی‌هوا آن طناب را قیچی کنم نتیجه‌ی برعکس می‌داد.
او از اساراتی آزاد شده بود که نتیجه‌اش بال‌های شکسته و خونی‌اش بود، پس باید هم بال‌هایش ترمیم می‌شد هم آزادی را با تمام وجود لمس می‌کرد.
با سقلمه‌ای که به پهلویم خورد، نگاهم بالا آمد و روی آرمان نشسته که با ابرویش به روبه‌رو اشاره می‌کرد.
نگاهم چرخید و همچون خنگ‌ها به پدر مهرو که مقابلمان نشسته بود؛ چشم دوختم، اخم داشت.
- برای چی اومدی؟!
با سرفه‌ی کوتاهی صدایم را صاف کردم و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
244
پسندها
1,851
امتیازها
11,713
مدال‌ها
8
سن
29
  • نویسنده موضوع
  • #240
بغض گلویم را چسبید، فکر به اینکه مهرو چه ویرانه‌ای بود تمام بغض‌های دنیا را به گلویم سرازیر می‌کرد! مهروی من آنقدر مظلوم و بی‌گناه بود در این داستان که حتی با تعریف کردنش هم غم عالم به دلم می‌ریخت؛ آرمان حالم را فهمید که ادامه داد:
- وقتی پناه تو کما بود رادمهر کنار کشید، اما بالاخره دخترتون به خودش اومد و گفت می‌خواد جدا شه. شماتو اون دوران هم کنار دخترتون نبودید. اون دختر به خونه ما پناه آورد، جایی که نیاز به یه پشت و پناه داشت شما پشتشو خالی کردید و من توروتون میگم که شما اونقدر حق ندارید که رادمهر برای اجازه بیاد پیشتون. اما رفیق من برای خوشحالی مهرو همه کار می‌کنه.
سرم را بالا آوردم و با صدای دورگه‌ای گفتم:
- منتی هم نیست. من مهرو رو تا پای جونم دوست دارم! نه اونطور که سینا دوست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا