• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

مطلوب رمان آرام من | زهرا ابراهیم زاده نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
244
پسندها
1,851
امتیازها
11,713
مدال‌ها
8
سن
29
  • نویسنده موضوع
  • #241
مهرنوش با خنده او را به سمتم کشاند و گفت:
- عروس خوشگلمون ماتت نبره.
روبه‌رویم که ایستاد با عشق از نظر گذراندمش.
مانتوی سفید انتخابی‌ام آنقدر زیبا به تنش نشسته بود که دوست نداشتم چشم از او بردارم.
شال بنفش پاستیلی را روی موهای زیبایش که آزاد رها گذاشته بود انداخته و آرایش ملیح همیشگی‌اش او را به شدت خواستنی کرده بود.
مات نگاهم کرد و با تعجب پرسید:
- چه‌خبره؟!
پناه با دو به سمتمان دوید و با ذوق گفت:
- مامانی داری عروس می‌شی!
خم شدم و در آغ*وشم گرفتمش و مقابل مهرو ایستادم، دسته گل را به سمت پناه گرفتم و گفتم:
- خانوم کوچولو؟! اجازه دارم مامان قشنگتو ازت خاستگاری کنم؟! تا بشه خانومم؟! بشه محرمم؟! تو و مامان قشنگت بشید روشنایی خونم؟!
پناه نگاهی به مهرو انداخت و سپس دسته گل را از دستم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

Zohlebrahimzade

نویسنده افتخاری
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
8/2/21
ارسالی‌ها
244
پسندها
1,851
امتیازها
11,713
مدال‌ها
8
سن
29
  • نویسنده موضوع
  • #242
لحظات خوبی نبود؛ نه مثل چیزی که همیشه روال است پر از احساس و اشک وذوق؛ نه آن‌طور که انتظار می‌رفت پر از احساس و خوشحالی. پناه به آغوش خاله‌اش پناه برد و مهرو مقابل مادر و پدرش ایستاد، چشم‌هایش برق داشت اما صورتش بی حس بود!
بی هیچ حسی حتی یک نیمچه لبخندی! مادرش پیش قدم شد و دستانش را دور گردن مهرو حلقه کرد و او را به خود فشرد، مهرو اما پر بود از تردید؛ به دنبال یک تائید می‌گشت تا دستانش را بالا بیاورد و دور مادرش حلقه کند، نگاهم کرد، سرم را به نشانه تایید بالا و پایین کردم و تاییدی که منتظرش بود را با چاشنی لبخند به او عطا کردم. دستانش بالاخره روی کمر مادرش نشست و سپس صدای پر ذوق مادر در فضا پیچید .
- خوشبخت بشی دخترم، ما نذاشتیم خوشبخت شی، انشاالله به حق علی خوشبخت شی.
درنهایت مادرش دل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Zohlebrahimzade

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا