- تاریخ ثبتنام
- 28/6/20
- ارسالیها
- 2,172
- پسندها
- 12,803
- امتیازها
- 38,673
- مدالها
- 24
- سن
- 20
- نویسنده موضوع
- #11
در پیشبینی هوا و بارشی که قرار بود رخ دهد، شک نداشت. پس دستش را کمی بالا آورد و با یکبشکن، تمام لباسهایی که هلگا زحمت کشیده بود آویزان کند را در لگن سبزرنگ برگرداند. هلگا که آماده این حرکت نبود، لگن پر از لباس شد و از دستش افتاد. تا خواست اعتراضی کند شیطان با چهرهای درهم گفت:
- لباسها الان خشک شدن، بیا ببرمت رستورانی که میگی. اسم رستوران چی هست؟
- خب... رستوران هانست برگرز¹
***
هلگا با چشمانی پر از تعجب به میز نگاه میکرد. سه همبرگر کلاسیک و مرغ به همراه سه نوشیدنی با طعمهای مختلف، دختر را به وجد آورد. حتی متوجه شد که هیچکس نمیتواند آنها را نگاه کنند، گویی غیب شدهاند! با اندکی هیجان در صدایش گفت:
- اینها برای منه؟!
شیطان دستهایش را درهم قفل کرده و ناراضی به دختر رو به...
- لباسها الان خشک شدن، بیا ببرمت رستورانی که میگی. اسم رستوران چی هست؟
- خب... رستوران هانست برگرز¹
***
هلگا با چشمانی پر از تعجب به میز نگاه میکرد. سه همبرگر کلاسیک و مرغ به همراه سه نوشیدنی با طعمهای مختلف، دختر را به وجد آورد. حتی متوجه شد که هیچکس نمیتواند آنها را نگاه کنند، گویی غیب شدهاند! با اندکی هیجان در صدایش گفت:
- اینها برای منه؟!
شیطان دستهایش را درهم قفل کرده و ناراضی به دختر رو به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش