• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان لحظه‌های پُر دردسر | سیده مریم حسینی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع miss_marynovel
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 294
  • بازدیدها بازدیدها 14,488
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    #طنز #عاشقانه #پلیسی
  • کاربران تگ شده هیچ

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #281
دستی به شکمش کشید و با لب‌های آویزون شده گفت:
- از صبح کوفتم نخوردم دارم تلف میشم.
تند از جام بلند شدم و دستش رو کشیدم.
- ببخشید عشقم همش تقصیر من شد پاشو بریم خاتون کلی غذا درست کرده و هیچ‌کس هم نخورده.
***
"از زبان آذرخش"

همراه شایان سمت بالکن رفتیم و از بَدوِ وارد شدن سریع در رو از پشت بستم.
- خوب چی شد؟
خیلی ریلکس به نرده‌ها تکیه داد و گفت:
- چرا آن‌قدر هولی تو؟
توی صدام حرص موج می‌زد:
- تو رو جدت بی‌خیال، بگو چیکار کردی؟
محتاطانه به اطراف نگاهی انداخت و گفت:
- کار صحرایی نیست.
متعجب لب زدم:
- کار فروزش هم که نیست.
شایان چشم‌هاش رو تو حدقه چرخوند و گفت:
- آره مثل این‌که این‌بار می‌خوان جور دیگه‌ای لاپوشونی کنن، فقط دوست دارم بدونم مغز متفکرشون کیه؟!
- هه، یه آفرین پیش من داره، خوب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #282
"از زبان مها"

کنار شراره نشستم و به غرغرهاش گوش دادم، مریم وسط‌های ناهار باهاش تماس گرفتن و مجبور شد زودتر بره، اما این وسط موندم این دو نفر چرا آن‌قدر طولانی توی بالکن موندن یعنی چی بهم میگن؟!
شراره دستی توی صورتم تکون داد و با لجاجت گفت:
- مها! حواست کجاست؟
- ها! چی؟ اَه حواسم به توعه دیگه، مخم رو خوردی؟ حالا این جواد مفنگی آخرش چی گفت؟
لب‌ و لوچه‌اش رو آویز کرد و با چهره‌ی نگرانی گفت:
- اوم، گفت امروز میاد این‌جا تا تکلیفش رو روشن کنه!
گیج نگاهش کردم و گفتم:
- این‌جا که میگی کجاست؟
- وا این‌جا رو میگم دیگه!
دهنم رو کج کردم و با ریز کردن چشمام حرصی گفتم:
- آدرس این‌جا رو از کجا آورده؟ اصلاً می‌خواد تکلیفش رو با تو حل کنه چرا پس این‌جا بیاد؟
لبخند دندون نمایی زد و گفت:
- خوب چیزه، من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #283
لبش به جهت مخالف بالا رفت و گفت:
- چطور؟ مگه از دیدنم خوشحال نشدی؟
شایان کنارش روی مبل نشست و دستی به شونه‌اش زد:
- برعکس خیلی هم خوشحال شدم.
مشکوک شدم، الان دقیقاً چرا شایان جواد رو می‌شناسه؟ اَه چقدر بدم میاد ازش، نگاهی به آذرخش انداختم که ساکت سر پا ایستاده بود و خنثی به اون دوتا نگاه می‌کرد.
جواد اشاره‌ای بهش کرد و رو به شایان گفت:
- می‌بینم که با آدم‌های جدید می‌چرخی!
شایان: اوه البته! اما خوب باید بگم که آذرخش نامزد مها جون هست.
با نیشخند به آذرخش و من اشاره کرد.
آذرخش: خوشبختم..
جواد سری تکون داد و حرف آذی رو تکرار کرد.
توی نگاه آذرخش عصبانیت خاصی هویدا بود، روی مبل تک نفره‌ی کنار من نشست.
- خوب آقا جواد نگفتین چی شد یهو اومدین خونه‌ی من؟
نگاهش کل خونه رو گشت، بعد صاف خیره شد به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #284
مثل موجی که بعد از مدت‌ها به ساحل برگشته، از جا بلند شد؛ ابروهاش گره خورد و با چشم‌های برافروخته به شراره زُل زد.
با صدایی خشک گفت:
- نمی‌خوام این قضیه کش پیدا کنه، وقتی آروم شدی دوباره حرف بزنیم.
دست شایان که داشت سمت بازوش می‌رفت رو پس زد و از کنارشون گذشت.
چتری‌های جلو اومده رو به عقب سوق دادم و دنبالش به راه افتادم و نزدیک به در رو بهش گفتم:
- ببین جواد شراره دیگه نمی‌خواد با تو باشه، پس اگه واقعاً دوسش داری، دست از سرش بردار.
اون فقط با اون چشم‌های ورقلمبیده و ریزش نگاهم کرد؛ نگاهی که از صد تا حرف بدتر بود، بی‌هیچ کلمه‌ای خونه رو ترک کرد.
نفسم رو آسوده بیرون فرستادم و به آسمون خیره شدم، ساعت نزدیک پنج بود و هوا رو به تاریکی می‌رفت.
«خدایا شکرت امروزمون رو ختم به خیر کن. »
نمیدونم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #285
با بلند شدن ناگهانی صداش مثل برگی که از نسیم غافلگیر بشه، تکونی خوردم و با چشم‌ غره نگاش کردم.
- هیچ... درگیر اون دخترههام.
- قبل دیدن جواد می‌خواستم بهت بگم، با سپهری صحبت کردم.
- خوب چی می‌گفت؟ مگه قرار نبود بیاد این‌جا؟
- نمیاد، ولی گفت بهت بگم اون نگهبان ویلا تازه یه هفته بود استخدام شده؛ اون هم توسط یه شخص نامعلوم. خودش اعتراف کرده یه نفر بهش پول هنگفتی داده و گفته چند بسته‌ای که میدن رو توی زیرزمین خونه جاسازی کنه.
- اوه یا اسطوخودوس!
چشم‌هام گرد شد، دهنم تا کف زمین باز مونده بود.
آذرخش لبخند زد؛ مثل کسی که بخواد شوخی تلخی رو شیرین کنه، ادامه داد:
- بله خانم خانما، بعدش باغبونمون وقتی دنبال چیزی بوده رد خون رو گرفته و به بسته‌ها رسیده، در آخرم به پلیس خبر داده.
مشکوک لب زدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #286
ضربان قلبم چنان تند می‌زد که گویی می‌خواست از قفسه سینه‌ام بیرون بپره. نفس‌های عمیق و پشت سر هم می‌کشیدم، اما انگار هوا کافی نبود. الهی عزیزم، فکر می‌کنم آذرخش امروز حسابی تحت فشار بود که این‌طور احساساتی شده. زمزمه‌هاش نامفهوم و گنگ توی گوشم می‌پیچید؛ انگار قصد داشت رازی رو بگه، اما کلمات یاری‌اش نمی‌کردند. اما من، غرق در احساسات خودم، نتونستم درکشون کنم.
بغلش، هیچ شباهتی به آغوش‌های دیگر نداشت. نه مثل شایان، نه فرشاد؛ کسایی که همیشه اون‌ رو مثل برادر یا دوستانی نزدیک می‌شناختم. آذرخش… اون شکلی خاص بود. حسی که از آغوشش دریافت می‌کردم، آرامشی وصف‌ناپذیر و لذت‌بخش بود که وجودم را فرا می‌گرفت. ناخودآگاه لبخند روی لبم نشست. چقدر حس دوست داشتن یک نفر می‌تونه شیرین و دلچسب باشه!
در اوج این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #287
- تعجب نکن دختر جون، جون خودت و آدم‌های اطرافت برای من هیچ ارزشی نداره. فقط کاری که می‌گم انجام بده.
از تهدید شدن متنفر بودم. نه از اون متنفرهای معمولی... از اون مدل که خون رو توی رگ‌هام به جوش می‌آورد.
نفس عمیقی کشیدم و با فکی که از شدت عصبانیت قفل شده بود، گفتم:
- چه کاری؟
صدای مرد آروم و خونسرد بود؛ همین خونسردیش بیشتر روی اعصابم راه می‌رفت.
- اونش رو به وقتش می‌فهمی. فعلاً کار صحرایی رو راه بنداز. تا آخر همین هفته باهات تماس می‌گیرم.
خواستم حرف بزنم، خواستم بپرسم از کجا من رو زیر نظر داره، از کجا اسم صحرایی رو می‌دونه، اما نذاشت.
تماس قطع شد؛ فقط چند ثانیه به صفحه‌ی خاموش گوشی خیره موندم.
بعد...گوشی رو با غضب پرت کردم و با شدت به پارکت خورد و تکه‌هاش روی زمین پخش شدن.
نفسم بالا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #288
آذرخش یک قدم جلو اومد.
- مها، چی شده دختر؟
پلک‌هام رو برای چند ثانیه بستم.
- لطفاً آذرخش... لطفاً... الان نه. خواهش می‌کنم چیزی نگو. هیچ‌کس هم دنبالمون نیاد.
بدون اینکه منتظر جوابش بمونم، سمت اتاق کار رفتم. سهیل هم پشت سرم وارد شد؛ در رو قفل کردم.
صدای چرخیدن کلید توی قفل باعث شد برای اولین بار از شروع تماس، یه ذره احساس امنیت کنم.
سهیل ساکت نگاهم می‌کرد. احتمالاً فهمیده بود اوضاع از چیزی که نشون می‌دم خراب‌تره.
نفسی گرفتم و روبه‌روش ایستادم.
- سهیل... با همه راحتم. به همه اعتماد دارم... اما به تو بیشتر از بقیه.
اخمی بین ابروهاش نشست و با ریز کردن چشم‌های درشتش، عصبی گفت:
- خانم، چی شده؟
لبم رو روی هم فشار دادم.
- باید یکی رو برام بیاری.
- کی؟
چند ثانیه مکث کردم. بعد اسمش رو آروم به زبون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #289
چشم‌های درشتش گرد شد و هول‌هولکی گفت:
- نه، نه خانم! این‌جوری که نمی‌شه... .
کلافه دستم رو روی پیشونیم کشیدم.
- وای سهیل، می‌دونم چی می‌خوای بگی. بهت اعتماد دارم، باشه؟ فقط یه شبه. خیالت راحت، خودتم که قرار نیست اونجا بمونی.
- اما... ؟
- اما و اگر هم نداره. با هیچ‌کس هم راجع‌بهش حرف نمی‌زنی. برو، سریع.
چند ثانیه مردد نگاهم کرد، اما آخر سر سرش رو تکون داد و از اتاق بیرون رفت.
به محض بسته شدن در، موهام رو با حرص به هم ریختم و هر دو دستم رو روی میز گذاشتم.
سرم داشت از شدت فشار می‌ترکید.
همون موقع آذرخش با چهره‌ای درهم وارد اتاق شد.
قبل از اینکه چیزی بگه، خودش رو بهم رسوند، بازوم رو گرفت و... .
***
جز صدای تق‌تق کفش‌هام روی سرامیک، هیچ صدایی توی خونه نمی‌پیچید.
سهیل کنار یکی از ستون‌های سالن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #290
صدای کلافه‌ش از پشت خط اومد.
- پوف... از دست تو دیوونه شدیم. مشکلت چیه؟ اون از دیشب، اینم از امروز!
تلخ خندیدم.
- خوبه... آذرخش جدیداً خیلی باهات جور شده. نترس، بالاخره می‌فهمی.
- مها، بگو کجایی؟
- یه جای خی... .
صدای جیغ مژده وسط حرفم پرید.
- داداش! بیا کمک! کمکم کن!
اخم کردم.
- ساکت باش.
بعد رو به سهیل گفتم:
- مهارش کن.
از اتاق بیرون زدم و وارد تنها اتاق خونه شدم.
در رو پشت سرم بستم.
صدای داد و فریاد شایان هنوز از گوشی می‌اومد.
- مها! توروخدا بگو کجایی؟ خواهش می‌کنم کاری نکن. مها، با توام!
چشم‌هام رو بستم و با حرص گفتم:
- ببین آقا شایان، من هیچ‌وقت اجازه نمی‌دم کسی ازم سوءاستفاده کنه.
نفسی گرفتم و ادامه دادم:
- پس اگه خواهرت رو می‌خوای، به اون پدرت بگو دست از این تهدیدهاش برداره.
چند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا