- تاریخ ثبتنام
- 22/7/21
- ارسالیها
- 719
- پسندها
- 7,149
- امتیازها
- 22,273
- مدالها
- 17
- نویسنده موضوع
- #261
با اعتراض گفتم:
- مهرنوش!
همون لحظه دیدم که آذرخش با چمدون من و خودش داره از پلهها پایین میاد.
مهرنوش پقی زیر خنده زد و گفت:
- بیا اصلاً نیاز نبود تو بگی خودش آورد.
منم خندم گرفت بچهم چقدر هم حلال زاده هست!
همه توی ماشینهاشون مستقر شدن؛ فری و مهدی هم با محمد اینا رفتن و داداش گل منم پاش رو توی یه کفش کرد که اِلا و بلا باید با سهیل برم.
این سهیل هم شده اسباب دست برادر گرامم.
همه به نوبه از ویلا خارج شدن و فقط من و آذرخش و بقیه نگهبانا موندیم.
احمد کنار ماشین وایساده بود، مستقیم سمتش رفتم و گفتم:
- احمد! چند نفر رو بفرست حواسشون به داداشم باشه.
با سر حرفم رو تأیید کرد، ادامه دادم:
- برای بقیه هم بفرست میخوام همه سالم برسن.
- چشم خانم حواسم هست!
لبخندی بهش زدم و رو به آذرخش که منتظر به...
- مهرنوش!
همون لحظه دیدم که آذرخش با چمدون من و خودش داره از پلهها پایین میاد.
مهرنوش پقی زیر خنده زد و گفت:
- بیا اصلاً نیاز نبود تو بگی خودش آورد.
منم خندم گرفت بچهم چقدر هم حلال زاده هست!
همه توی ماشینهاشون مستقر شدن؛ فری و مهدی هم با محمد اینا رفتن و داداش گل منم پاش رو توی یه کفش کرد که اِلا و بلا باید با سهیل برم.
این سهیل هم شده اسباب دست برادر گرامم.
همه به نوبه از ویلا خارج شدن و فقط من و آذرخش و بقیه نگهبانا موندیم.
احمد کنار ماشین وایساده بود، مستقیم سمتش رفتم و گفتم:
- احمد! چند نفر رو بفرست حواسشون به داداشم باشه.
با سر حرفم رو تأیید کرد، ادامه دادم:
- برای بقیه هم بفرست میخوام همه سالم برسن.
- چشم خانم حواسم هست!
لبخندی بهش زدم و رو به آذرخش که منتظر به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر