• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان لحظه‌های پُر دردسر | سیده مریم حسینی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع miss_marynovel
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 294
  • بازدیدها بازدیدها 14,414
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    #طنز #عاشقانه #پلیسی
  • کاربران تگ شده هیچ

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #261
با اعتراض گفتم:
- مهرنوش!
همون لحظه دیدم که آذرخش با چمدون من و خودش داره از پله‌ها پایین میاد.
مهرنوش پقی زیر خنده زد و گفت:
- بیا اصلاً نیاز نبود تو بگی خودش آورد.
منم خندم گرفت بچه‌م چقدر هم حلال زاده هست!
همه توی ماشین‌هاشون مستقر شدن؛ فری و مهدی هم با محمد اینا رفتن و داداش گل منم پاش رو توی یه کفش کرد که اِلا و بلا باید با سهیل برم.
این سهیل هم شده اسباب دست برادر گرامم.
همه به نوبه از ویلا خارج شدن و فقط من و آذرخش و بقیه نگهبانا موندیم.
احمد کنار ماشین وایساده بود، مستقیم سمتش رفتم و گفتم:
- احمد! چند نفر رو بفرست حواسشون به داداشم باشه.
با سر حرفم رو تأیید کرد، ادامه دادم:
- برای بقیه هم بفرست می‌خوام همه سالم برسن.
- چشم خانم حواسم هست!
لبخندی بهش زدم و رو به آذرخش که منتظر به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #262
ماشین هر دومون بعد چند ساعت متوالی با هم جلوی در خونمون رسید.
موهای بیرون زده از کلاه رو به داخل فرستادم و پایین بافت آذرخش رو گرفتم.
- میگم آذی جون یادت نره با خانواده صحبت کنی؟
چشمکی به روش زدم، که به بیرون اشاره کرد و گفت:
- چشم خانمم شما خیالتون راحت، فعلاً برو تا داداشت مارو به باد فنا نداده!
نگاهم به امیرحسین خورد، چشم‌هاش رو ریز کرده بود با تخسی به ما نگاه می‌کرد.
از حالت‌هاش خندم گرفت، آذرخش رو ول کردم و با خداحافظی کوتاهی از ماشینش پیاده شدم و سمت امیر رفتم.
لپش رو کشیدم و بوسش کردم.
- خوشگل آجی اگه غیرتی شدنت تموم شد داخل بریم.
دهن کجی بهم کرد و نزدیک به در منتظر موند تا در رو باز کنم.
سری از روی خنده تکون دادم و بعد باز کردن در حیاط، بار دیگه برای آذرخش دست تکون دادم.
تک بوقی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #263
با دست‌های لرزون تماس رو وصل کردم.
- الو! کجایین مها؟
صدای فرشاد کافی بود تا اولین قطره‌ی اشکم بریزه و با هق‌هق روی زمین افتادم و گفتم:
- وای فرشاد مامان اینا نیستن، گوشی‌هاشون هم خاموشه!
صدای متعجبش توی گوشی پخش شد:
- چی میگی مها خُل شدی؟ چرا گریه می‌کنی؟
امیرحسین هم با لب‌های آویزون و چشم‌های اشکی رو به روی من وایساده بود و پلک می‌زد.
فین‌فین کنان گفتم:
- خُل خودتی، وقتی اومدیم خونه هیچ کی نبود و خونه‌ هم یکم نامرتبه، نکنه دزدیدنشون؟!
با صدای بلند زیر خنده زد و با تعلل گفت:
- وای مها خدا نکشتت، واسه خودت یه پا بمب در حال انفجاری، آخه دزد کجا بود؟ رد دادی ها؟
- غلط نگو پس کجان؟
- اگه اَمون بدی بهت میگم،( نفس عمیقی کشید) خونه ما هستن، زن دایی هم گفت بگم پاشین بیایین اینجا!
با داد گفتم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #264
احمد و سهیل هر دو با هم متعجب گفتن:
- چی شده خانم؟
با عصبانیت لب زدم:
- هیچی مثل این‌که یکی می‌خواد منو تحریک کنه!
از حرف‌هام چیزی متوجه نشدن، احمد جلو اومد و گلوله رو از من گرفت و نگاهی به شماره‌های روش انداخت.
خیلی عجیبه! دید زیادی توی حیاط ما نیست و حتی آپارتمانی هم رو به حیاط نیست!
پس این شلیک از کجا سرچشمه می‌گیره!
سهیل متفکر دستی به ته ریشش کشید و از اون‌جایی که شلیک شده بود نگاه می‌کرد.
- اما احمد این چه طور ممکنه، همه جا رو چک کردم!
احمد کلافه پوفی کشید و از حیاط بیرون رفت.
- چش شد؟
- نمی‌دونم والا خانم، یعنی کار کیه؟
روی بازوش کوبیدم و گفتم:
- بالآخره می‌فهمم!
دشمن بسیارِ اما باید دونست که کی قصد جون رو داره!
تا رسیدن به خونه عمه اینا صحبتی نکردیم و از محسن هم خواستم جای گلدون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #265
امیر با خنده سری تکون داد و چیزی نگفت، مامانم دیگه پیگیرش نشد و فرشاد با حرف‌های دیگه بحث رو از من خارج کرد‌.
شیرینی که روی میز بود رو برداشتم اما هنوز به دهنم نرسیده بود که یهو گوشیم شروع به زنگ خوردن کرد.
صندلی رو کنار کشیدم، از جام بلند شدم.
گوشی روی میز کنار امیر بود، نگاهش هم به صفحه‌اش قفل بود.
نزدیک که شدم چشم‌هاش برقی زد و با لبخند دندون نمایی بهم اشاره زد.
- حلال زاده‌ است!
چشم غره‌ای بهش رفتم و سریع گوشی رو قاپیدم.
به صفحه نگاه کردم که اسم آقای رعد و برق نمایان شد، پس بگو چرا چشم و ابرو میومد.
داشتم سمت بالکن می‌رفتم که مامان متوجه من شد و متعجب گفت:
- کجا میری مامان جان؟ همین جا صحبت کن خوب!
- یکم گرممه میرم تو بالکن، شما راحت باشین.
سری تکون داد و چیزی نگفت. تندی سمت بالکن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #266
مستقیم سمت اتاق رِست رفتم و لباس‌هام رو عوض کردم. شادی شیف ظهر اومده رفته بنابراین امشب تنهام!
برگه‌ی وی‌اس رو برداشتم تا به چند اتاق سر بزنم که توی مسیر آقای خالقی رو دیدم.
با دیدنم با یه لبخند سمتم اومد و گفت:
- سلام، چه عجب خانم رمضانی، ما بالاخره شما رو زیارت کردیم.
سرم رو پایین انداختم و با خنده‌ی خجلی گفتم:
- سلام آقای دکتر شرمنده دیگه‌.
- اشکالی نداره، امیدوارم این مرخصی برات کارساز بوده باشه.
- بله ممنون خیلی عالی بود.
- خداروشکر.
سری تکون داد و از کنارم گذشت.
با حس بهتری سمت اتاق‌ها رفتم و همه رو چک کردم، اکثراً وضعیتشون نرمال بود؛ جز یکیشون که تازه وارد بخش شده بود و همش درد داشت، مجبور شدم یه آرامبخش بهش تزریق کنم.
بعد یک ساعت گشتن توی همه‌ی اتاق‌ها سمت سوپر وایزر رفتم و آرنجم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #267
اما کی قصد جونش رو کرده؟
با تکون ‌های دستی از فکر بیرون اومدم و به چهره‌ی خندان و البته خسته‌ی فاطمه خیره شدم.
- چی شده دختر؟ چرا رفتی تو هپروت؟
- نه چیزی نیست، تو غذات رو بخور من بعد نوشتن گذارش به دکتر تحویلش میدم.
- باشه عزیزم ممنون!
لبخندی به روش پاشیدم و از اتاق خارج شدم، اوف امیدوارم این موضوع اتفاقی باشه!
***
"هشت صبح همان روز"

عکسی که قایمکی از صفحه‌ی اول پرونده گرفته بودم رو به آذرخش نشون دادم.
یه دستش به فرمون بود و دست دیگه به گوشی من و متفکر جزئیات رو می‌خوند!
کیفم رو پشت ماشین انداختم، خودم رو جلو کشیدم و گفتم:
- خوب نظرت چیه؟
گوشی رو به دستم داد و با یه لبخند کمرنگی گفت:
- چیز چندان مهمی نیست تو خودت رو درگیر نکن، من حلش می‌کنم!
با آشفتگی بهش توپیدم:
- چی؟ مهم نیست! چی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #268
غرغر کنان از ماشین پیاده شدم و اون هم همراهم اومد، قرار شد یه صبحانه‌ای کامل بخوریم و بعد به شرکت بریم.
- اما آذی من خوابم میاد بابا اگه بدونی چند ساعت بالا سرش بودم.
- می‌دونم قشنگم اما فعلا کار واجب‌تره، باید ببینیم کی به کیه؟
کلافه پام رو روی زمین کوبیدم. از کارهام حسابی خندش گرفته بود، اصلاً من موندم این آقای خوش خنده کی وقت می‌کنه مجرم‌ها رو بگیره؟!
وارد یه رستوران سنتی خیلی کلاسیک شدیم.
محیطش کاملاً آرامش بخشه و آدم رو از تمام مشکلات به دور می‌کنه.
بعد از این‌که توی یه جای دنج و خلوت نشستیم، رو به من گفت:
- خوب شما چی میل دارین؟
انگشت اشاره‌م رو به روی چونه‌م گذاشتم و متفکر گفتم:
- اوم، نمی‌دونم هر چی تو بخوری منم می‌خورم.
لبخند کمرنگی زد و چیزی نگفت و رفت تا چیزی که مد نظرش بود رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #269
دست به سینه به همه‌شون نگاه کردم، توی نگاه هر کدومشون چیز عجیبی موج می‌زد.
به هر سه شخص به جز صحرایی اعتماد دارم اما باز هم دلم راضی نیست، حتی اگه کلی فایده داشته باشه.
اما همین که بی‌دلیل بگم نه هم خیلی بی‌مورده پس گفتم:
- باشه مشکلی نیست، راجع‌ بهش فکر می‌کنم بعد یک هفته بهتون خبر می‌دم.
از حرفی که زدم یکه خوردن، باید هم تعجب کنن آخه کی واسه یه قرارداد یه هفته معطلی می‌کنه؟
اما خوب من که هیچ دلم رضا نیست، پس توی این هفته می‌تونم، شخص دیگه‌ای رو پیدا کنم و از دست این صحرایی هم خلاص بشم‌.
صحرایی که کِنف شده بود با بی‌خیالی واضحی از جاش بلند شد و رو به روی من قرار گرفت، همون لحظه آذرخش هم بلند شد و کنارش وایساد.
اهمیتی به آذرخش نداد و با موزی‌گری گفت:
- باشه مشکلی نیست پس هفته‌ی دیگه همین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #270
دست‌هاش رو به علامت ندونستن بالا برد و گفت:
- باشه هر جور میلتونه، من بهشون میگم که قرار داد کنسله، با اجازه.
بعد از برداشتن تمامی برگه‌ها از اتاق بیرون رفت.
نمی‌دونم این فکر کرده من منگلم یا واقعاً منگلم، انگار آدم قحطی اومده واسه فروش.
بی‌خیال بابا هر کاری نکردی برو بکن، همچین وکیل تام اختیارم رو میگه انگار که... پوف خدایا چه گیری کردما!
کیفم رو با حرص از روی میز کشیدم و از اتاق بیرون زدم و مستقیم سمت منشی رفتم.
- آقای مهرانفر رفتن؟
- آقای مهرانفر! آهان! بله ایشون گفتن که به اطلاعتون برسونم، توی ماشین منتظرتونن.
- ممنون فعلاً خداحافظ.
با سرعت باد از شرکت خارج شدم و سمت ماشین هیوندای مشکی آذرخش رفتم.
والا هر روز با یه ماشینه، چه حالی هم می‌کنه!
طبق معمون ناصر و امیر پشت ماشین ما راه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا