• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان لحظه‌های پُر دردسر | سیده مریم حسینی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع miss_marynovel
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 294
  • بازدیدها بازدیدها 14,443
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    #طنز #عاشقانه #پلیسی
  • کاربران تگ شده هیچ

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #271
چشمکی از خنده به روم زد و گفت:
- خیالت راحت داداش مثل خودم دهنش قرصه!
سری تکون دادم و دست‌هام رو به علامت ندونستن بالا بردم.
کتش رو از روی میز برداشت و متفکر گفت:
- اما... میگم این قضیه رو زودتر حل کنیم بهتره، خودت می‌دونی که چقدر طول کشیده و شرایط اصلاً نابه سامان نیست!
چیزی نگفتم و چشم‌هام رو روی هم گذاشتم، لحظه‌ی آخر صدای بسته شدن در رو متوجه شدم.
درست میگه هر چه زودتر انجام بدیم بهتره، از این پس باید خودم به عنوان نماینده مسائل کاری مها رو انجام بدم تا بتونم مأموریت رو به سرانجام برسونم...!
***
"از زبان مها"

با روی خوش و نشاطی که توی این چند وقت سراغم اومده، با لبخند عریضی از روی تخت بلند شدم و پرده‌های اتاق رو کشیدم تا آفتاب زیبای روز شنبه کل اتاقم رو پر از انرژی مثبت کنه!
خداروشکر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #272
از چهراش هیچ چیزی رو نمی‌شد تشخیص داد، خیلی خونسرد مقابل میز قرار گرفت و گفت:
- چیزی شده خانم؟
این بی‌خیالی‌اش واقعاً حرص آدم رو در میاره، از روی صندلی بلند شدم و سمتش رفتم.
- شوخیت گرفته؟
یه تای ابروی پر پشتش به هوا رفت و با حالت متعجبی گفت:
- متوجه منظورتون نمی‌شم!
دست به سینه شدم و با حالت حرصی و عصبانیت رو بهش گفتم:
- چرا بدون اطلاع به من به ماه‌سیما مرخصی دادی؟ و چرا یک هفته هست که خبری ازش نیست؟ مگه این‌جا هر کی هر کیه؟
متوجه‌ی چهره‌ی برافروختم شد و با حالت تدافعی به چشم‌هام خیره شد و گفت:
- اما خود شما قبلاً گفتین که امور مربوط به خدمتکارها و یا غیره رو بهتون اطلاع ندم و خودم حلش کنم!
اَه راست میگه چطور فراموش کرده بودم؟! بیا اول صبح ضایع شدم رفت.
خودم رو نباختم و لجوجانه گفتم:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #273
حتی لحن صحبتمم باعث نشد توی چهره‌اش تغییر ایجاد بشه و با همون حال دست من رو سفت گرفت و گفت:
- ببین مها یه چیزی بهت می‌گم فقط هول نشو و با همین آرامشی که داری به حرفام گوش بده!
- باشه توام بگو.
دستم رو ول کرد و با کلافه مقنعه‌ی روی سرش رو گوشه‌ای پرت کرد و بعد سپری شدن ثانیه‌ای بی‌مقدمه گفت:
- اون دختره که این‌جا برات کار می‌کرد موهاش بور بود و چشم‌های درشتی داشت!
- خوب!
- مُرده.
چند ثانیه همون طور خیره بهش چشم دوختم بلکه حرفش رو از توی چهرش به خوانم، چطور میشه همه چی آن‌قدر با سرعت اتفاق بیوفته و منی که تازه امروز از نبودش با خبر شدم.
حالا خبر مرگش رو می‌شنوم، یا اینا دیوونه شدن و دارن دستم می‌‌اندازن، یا این‌که... !
با پرخاشگری مریم رو از خودم دور کردم و گفتم:
- کمتر چرت و پرت بگو دختر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #274
- وای خدای من حالا چی میشه؟
دستی روی شونه‌م گذاشت و با اطمینان گفت:
- دختر خودت رو عصبی نکن، من خودم همه چی رو حل می‌کنم که اصلاً نیاز نباشه تو بری اداره پلیس!
با خیال خودم هفته‌ی خوبی رو گذروندم اما یهویی این داستانا از کجا در اومد آخه؟!
من هی میگم زندگیم از دردسر خارج نمیشه حق دارم!!
با بلند شدن صدای گوشیم از روی زمین پاشدم و سمت میز رفتم‌.
با دیدن اسم سپهری تماس رو وصل کردم.
- سلام خانم رمضانی.
با صدای گرفته‌ای جوابش رو دادم، کمی تعلل کرد و گفت:
- متأسفانه مشکلی پیش اومده...
نذاشتم ادامه بده و بلافاصله گفتم:
- درسته می‌دونم خانم حسینی جریان شکایت رو برام تعریف کرد.
- خوب چه بهتر، باید به اطلاع برسونم که چند پلیس برای تحقیق به شرکت اومدن، احیاناً بخوان خونه هم تشریف بیارن.
- چرا؟
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #275
نگاه گذرایی به سهیل و صادق و امیر انداختم. رو به روی من در سکوت نشسته بودن.
نزدیک به ساعت دو، به اون مکان کذایی رسیدم.
بعد باز کردن در ماشین توسط احمد با نفس عمیقی از ماشین پیاده شدم.
اطراف بیرونی ویلا پر از آدم‌های کنجکاوی که منتظر قاتل بودن.
یه نوار زرد رنگ اطراف در وصل کرده بودن و اجازه‌ی ورود به کسی رو نمی‌دادن.
سپهری جلو رفت و بعد نشون دادن کارتی، بهمون اشاره کرد که می‌تونیم داخل بشیم.
از روی سنگ فرش‌ها رد شدیم، محوطه پر از پلیس‌‌های تفنگ به دست که در حال رژه رفتن توی محوطه‌ی بزرگ حیاط بودن.
چند نفری نزدیکِ در اصلی وایساده و درحال یاداشت برداری بودن.
سپهری آروم زیر گوشم گفت:
- ممکنه سوال‌های جالبی از شما نشه، پس لطفاً با آرامش جوابشون رو بدین و به هیچ عنوان عصبی نشین.
- باشه!
سپهری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #276
"از زبان آذرخش"

این حرف‌هایی که فاتح داره میزنه، رئیس این باند هر کی که هست، معلومه خیلی گردنش کلفته که هنوز بعد ده سال وا نداده.
مهدی شنگول از اتاق بازجویی خارج شد.
- چی شد؟
- داداش خودم که باشی، باید بگم یه سری گروه آماده کردن و تا هفته‌ی بعد به دبی می‌برن.
- تغییر مکان دادن؟
- نمی‌دونم والا! آمار جاش رو از زیر زبونش کشیدم، اما خوب معلوم نیست باز هم همون‌جا باشه.
با خستگی تمام نفسی کشیدم.
- باز هم از هیچی بهتره!
نشسن روی مبل مصادف شد با بلند شدن موبایلم، با دیدن اسم مها لبخندی روی لبم نشست، دو روز بود که ندیده بودمش و حسابی دلم براش تنگ شده.
دروغ چرا ناخواسته دلم گیرش شده!
مهدی که لبخند من رو دید، زیر خنده زد و گفت:
- زن‌داداشه!
برو بابایی نثارش کردم و تماس رو وصل کردم.
اما اون چیزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #277
عصبی‌تر از قبل پام رو روی پدال گاز فشار دادم تا هر چی سریع‌تر بهش برسم.
بعد حدود پنجاه دقیقه بالاخره رسیدم. سریع ماشین رو گوشه‌ای پارک کردم و به جایی که تجمع زیادی از مردم بود نزدیک شدم.
با کلی اصرار که من همسر فلانی هستم به زحمت اجازه‌ی ورود رو به من دادن، پا تند کردم و از سنگ فرش‌ها عبور کردم.
نزدیک بهشون نفس عمیقی کشیدم، از همین‌جا هم معلوم بازرس با چه عصبانیتی از مها سوال می‌پرسه!
هنوز چند قدمی بهشون نزدیک نشده بودم که یهو به زمین افتاد و از حال رفت.
ترسیده از اتفاق پیش رو کنارش زانو زدم و به هیچ‌کدومشون اجازه‌ی دخالت ندادم.
دستم رو زیر سرش گذاشتم و پشت هم صدایش زدم، معلوم نیست چی بهش گفته که از حال رفته، سرم و بلند کردم و با خشم بهش خیره شدم، به وقتش حالت رو می‌گیرم آقای صالحی!
دستم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #278
آخه لعنتیای زبون نفهم من اگه بخوام کسی رو بکشم که توی خونه‌ی خودم پرت نمی‌کنم.
اصلاً معلوم نیست اون نگهبان و باغبون عوضی چی گفتن که آن‌قدر به من شک داره.
هی دارم خودم رو نگه می‌دارم اما فایده نداره، دیگه طاقتم تاق شد و از جام بلند شدم و سمت سپهری رفتم. بدون اهمیت به اون بازرس... با خشم بهش توپیدم:
- ببین آقای سپهری من دارم میرم و بهتره زودتر این شکایت بازی رو تمومش کنی وگرنه...
بازرس با عصبانیت حرفم رو قطع کرد:
- توی روز روشن وکیلتون رو تهدید می‌کنین، بعد انتظار دارین بازداشت نشین.
پوزخند خشکی زدم و رو بهش گفتم:
- این‌که نمی‌تونی درست و از غلط تشخیص بدی به خاطر بی‌کفایتی خودته نه من پس دنبال مقصر اصلی بگرد، منم با شما جایی نمیام و هیچ کاری هم نمی‌تونی بکنی.
از حرف‌های بی‌اساسم همه‌شون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #279
با شنیدن صدای شایان بغل گوشم با شتاب بلند شدم که پیشونیم محکم با سرش برخورد کرد و هر دو آخ بلندی گفتیم.
- وای شایان به امید حق سوسک بشی که پیشونیم رو ساقط کردی.
پشت هم پیشونیم رو ماساژ دادم، خدایی خیلی درد گرفت لامصب هر چی زدیم پرید!
صدای خنده‌ش باعث شد سرم رو بلند کنم و به اون چشم‌های سبز روشنش که حالا انگار به طوسی می‌زد خیره بشم.
وقتی می‌خندید چند خط چروک کنار چشم و لبش ایجاد می‌شد و صورتش رو جذاب‌تر از قبل می‌کرد.
سری تکون دادم و افکار بی‌خود رو از خودم دور کردم، چون هر چقدر هم جذاب باشه به پای چشم‌های مشکی آذی خودم نمی‌رسه؛ با حرص به شکمش کوبیدم و گفتم:
- نخند پررو!
دستش رو سمت سرم برد و موهام رو بهم ریخت و گفت:
- چشم، حالا بگو ببینم بخاطر یه اتفاق به این کوچیکی اینجوری غم‌ برک زدی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

miss_marynovel

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
22/7/21
ارسالی‌ها
719
پسندها
7,149
امتیازها
22,273
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #280
شایان تک خنده‌ای کرد و گفت:
- بی‌خیال بابا تو که این‌کاریه، دیگه چرا!
چپ‌چپ نگاهش کرد و متقابلاً گفت:
- پاشو بریم کارت دارم!
شایان سری تکون داد و اومد بلند بشه که آستینش رو کشیدم و با حرص گفتم:
- همین‌جا بگو دیگه مگه من غریبه‌م؟
آستینش رو از توی مشتم بیرون کشید و با خنده گفت:
- کار مردونه‌است و شما فعلاً همین‌جا بشین و استراحت کن.
آذرخش در سکوت نگاه می‌کرد و نه حرفی نه عکس‌العملی ایجاد نکرد.
پاشدم دنبالشون برم که از شانس قشنگم پام به قالیچه‌ای که وسط حال پهن بود گیر کرد و افتادم، حالا هر دوشون مثل خری که بهش تیتاب دادن می‌خندن.
آذرخش با هموت لبخند عریضی که گوشه‌ی لبش بود، بازوم رو گرفت و خواست بلندم کنه که هولش دادم و با تخسی به جفتشون گفتم:
- برین گم شین زرافه‌های آمازونی.
بهشون پشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا