• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان پلیس به اضافه‌ی عشق | آتنا سرلک کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع آتنا سرلک
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 113
  • بازدیدها بازدیدها 7,276
  • کاربران تگ شده هیچ

آتنا سرلک

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/21
ارسالی‌ها
331
پسندها
2,068
امتیازها
11,933
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #101
***
علیرضا دستش را روی دسته ویلچر گذاشته و آرام آن را به جلو هل می‌دهد. مهتاب هر چند لحظه یک بار سرش را به اطراف می‌چرخاند، نگاهش به سالن پر از نور و سایه‌ها می‌افتد. با فکر اینکه اگر فریبرز علیرضا را در حال هل دادن ویلچرش ببیند چه فکری می‌کند، قلبش تند می‌زند، اما پاهایش روی ویلچر بی‌حرکت است، انگار هر تکان می‌تواند سرنوشت لحظه‌ها را تغییر دهد.
علیرضا زیر چشمی روزبه را می‌پاید، صورتش سرد و خنثی است و با صلابت همیشگی‌اش کنارشان گام برمی‌دارد. می‌داند پشت آن نقاب سرد روزبه‌ی نگران ایستاده و از نزدیکی برادرش و مهتاب ناراضی است. نفس کوتاهی می‌کشد، نگاهش به جلوی اتاق ثابت است. درِ سنگین پر نقش و نگار که پیش رویشان است گویی سکوتی تهدیدآمیز دارد. می‌ترسد کوچکترین خطا از هر کدامشان ماموریت را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

آتنا سرلک

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/21
ارسالی‌ها
331
پسندها
2,068
امتیازها
11,933
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #102
*** روزبه
بعد از همراهی آنها تا اتاق فریبرز به مهمانی بر می‌گردد. خدا می‌داند امشب در آن اتاق چه ها بشود اتاقی که جز خواص هیچ کس دیگری در آنجا حضور ندارد. با اینکه در دلش آشوب و بلوا بپاست اما ناخوداگاه با چشم دنبال دریا می‌گردد بدش نمیاد کمی سر به سر دخترک گذاشته وذهنش را آرام سازد و بدور از حواشی باشد.
بالاخره بعد از کمی جستجو میان مثلا سرکشی‌هایش میان انبوه مهمان پیدایش می‌کند، مردی مسن کنارش نشسته و با نگاه هیزش سرتا پای دخترک را برانداز می‌کند. دریا با عصبانیت خطابش قرار می‌دهد.
- صدبار گفتم من اهل این چیزا نیستم آقای محترم برو وگرنه جیغ و داد راه می‌اندازم!
مرد کمی خودش را نزدیکش کرده و با لحن چندشی می‌گوید:
- اتفاقا من از دخترهای چموش خوشم میاد!
برای لحظه‌ای خون در رگ های روزبه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

آتنا سرلک

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/21
ارسالی‌ها
331
پسندها
2,068
امتیازها
11,933
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #103
***
فریبا جرعه‌ای نوشیدنی‌اش را می‌نوشد، گلویش سوخته و طعم گسش حالش را بهم می‌زند. لیوان کریستالی را روی میز گزاشته و با حس بدی که به جانش نشسته کارت‌هایش را تماشا می‌کند. لحظه‌ای سکوت می‌شود و همه چیز بین نگاه‌ها و نفس‌ها معلق می‌ماند. اتاق پر از تنش و انتظار است، اما هیچ‌کس جرأت نمی‌کند حرکت کند. قلب فریبا تندتر می‌شود، علیرضا مشت‌هایش را آرام روی میز فشار داده و فریبا با لبخندی که بیش از ناز، پر تشویش است، منتظر واکنش بعدی است. دو مرد جوانی که برای بازی امده‌اند مهره‌هایشان را وسط می‌گذارند، برزکار با بدجنسی نگاهش را روی فریبا و علیرضا چرخانده و هرچه مهره دارد وسط می‌گذارد، لبخند نصفه و نیمه‌ای زده و در حالی که پوکی به سیگار برگش می‌زند می‌گوید:
- من سر همش می‌بندم! اگه من بردم باید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

آتنا سرلک

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/21
ارسالی‌ها
331
پسندها
2,068
امتیازها
11,933
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #104
سپس با بی‌خیالی‌ای که از نظر فریبا بیش از حد تصنعی می‌آمد، دستش را به سمت آن‌سوی اتاق دراز می‌کند.
ـ بریم به سلامتی حضور شما… و اولین معامله‌مون بنوشیم.

صدای خنده‌ها بالا گرفت و لیوان‌ها به هم می‌خورد. علیرضا از همین هیاهو استفاده کرده و آرام، بی‌صدا، خودش را به مهتاب تنها می‌رساند.
مهتاب تمام این مدت نگاهش را به او دوخته بود؛ نه با عشق، نه با لبخند… با ردی از شک و ابهام. اما همین که سایه‌ی علیرضا کنارش می‌ افتاد، نگاهش را می‌ برد؛ مثل نخ نازکی که ناگهان قیچی شود. چشم می‌دوزد به تاریکی پشت پنجره؛ به جایی که هیچ‌چیز در آن نیست، جز انعکاس کمرنگ خودش.
دست‌هایش را دور بدنش حلقه می.کند، انگار می‌خواهد خودش را از چیزی محافظت کند؛ یا شاید از کسی.
علیرضا مکثی می‌کند. فاصله‌شان فقط چند قدم است،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

آتنا سرلک

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/21
ارسالی‌ها
331
پسندها
2,068
امتیازها
11,933
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #105
کلمه‌ی «تمومش کنیم» آرام از لب‌های مهتاب بیرون آمد؛
آرام… اما آن‌قدر سنگین که انگار سقف اتاق روی سرشان فرو می‌ریزد. علیرضا چند لحظه فقط نگاهش می‌کند. بدون ثانیه‌ای پلک زدن، نه به لب‌هایش، نه به چشم‌هایش… به شکافی که میانشان افتاده است. قلبش ثانیه‌ای تپیدن را فراموش می‌کند، نفسش می‌برد و چشمانش به خون می‌نشیند. چه چیز را تمام کند؟ عشقی که حال از گوشه به گوشه‌ی قلبش زبانه می‌کشد؟
مهتاب نگاهش را از او می‌گیرد.. نمی‌خواهد ضعفش را ببیند. نمی‌خواهد بداند که گفتن آن جمله چقدر گلویش را سوزانده. دستش را روی چرخ صندلی گذاشته تا فاصله بگیرد. فرار همیشه ساده‌تر از ماندن است.اما هنوز نیم‌چرخ نخورده که دست گرمی روی دستش می‌نشیند.
لمسش این‌بار نه از سر مالکیت، نه از سر علاقه که از ترس از دست دادن است...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

آتنا سرلک

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/21
ارسالی‌ها
331
پسندها
2,068
امتیازها
11,933
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #106
- من نمیام!
صدای لرزان مهتاب در گوشش می‌پیچد. به سمتش می‌چرخد انگار صدای پر جسارت و لرزانی که شنیده را باور ندارد، صورت دخترک رنگ پریده و مردمک نگاهش دو دو می‌زند.
- چی گفتی؟
با زبان لب خشک شده‌اش را تر می‌کند، گویی در گلویش تیغ گیر کرده باشد که چنین می‌سوزد.
-‌ نمیام! من امشب پای قرار داد رو امضا نمی‌کنم.
فریبرز نگاه خشمگینش را از مهتاب گرفته و به علیرضا که ردی از خوشحالی در چهره‌اش مشهود است می‌دوزد.
- شما برو از خودت پذیرایی کن منو مهتاب چند دقیقه دیگه میایم!
علیرضا نیم‌ نگاه کوتاهی به چهره‌ی وا رفته و درهم مهتاب می‌اندازد و بی هیچ حرفی با قدم‌هایی بلند جمعشان را ترک می‌کند. در دل آرزو می‌کند مهتاب تسلیم خواسته‌ی برزکار نشود. فریبرز فاصله‌اش با مهتاب را به حداقل می‌رساند، صدای خش‌...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

آتنا سرلک

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/21
ارسالی‌ها
331
پسندها
2,068
امتیازها
11,933
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #107
***روزبه
در حیاط عمارت قدم می‌زند؛ سنگ‌فرش‌های خیس زیر گام‌هایش صدای خش‌خشی می‌دهند که در سکوت شب پیچیده است. نگاهی محتاط دور تا دور حیاط می‌چرخاند؛ هر گوشه را با دقتی آمیخته به اضطراب می‌پاید. افکارش مدام پیرامون اتاق معامله دور می‌زند، همچون گرگی که به دور شکارش می‌چرخد. در دل دعا می‌کند همه‌چیز طبق نقشه پیش برود، بی‌هیچ لغزشی.
صدای کشیده شدن پاشنه‌ای روی سنگ، تپش قلبش را تندتر می‌کند. بی‌اختیار برمی‌گردد و با برزکار رو‌به‌رو می‌شود. چهره‌اش در سایه نور چراغ حیاط، سرخ و برافروخته‌تر از همیشه است. انتظار دیدنش را ندارد؛ لحظه‌ای جا می‌خورد، ابروهایش بالا می‌رود، و به نگاه برزکار آمیخته به خشم فروخورده خیره می‌ماند.برزکار یک دستش را در جیب فرو برده و با دست دیگر، با اشاره‌ای تند او را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

آتنا سرلک

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/21
ارسالی‌ها
331
پسندها
2,068
امتیازها
11,933
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #108
***علیرضا
با خشمی فروخورده، انگشتانش را بر فرمان می‌فشارد؛ آن‌قدر که بندبندِ انگشت‌ها به سفیدی می‌زند و رگ‌های پشت دستش برجسته می‌شود. شبِ لعنتی‌ای را پشت سر گذاشته؛ شبی سنگین، پر از استرس و جدال، شبی که انگار هنوز تمام نشده و مثل خاری زیر پوستش باقی مانده است. لحظه‌ای را که فریبرز دست به قلم شد، با وضوحی دردناک به خاطر می‌آورد؛ زمانی که نوک خودکار روی کاغذ خش‌خش کرد و قرار بود امضای او پای آن قراردادهای سنگین بنشیند و مدرکی محکم در مشت‌شان بگذارد. درست همان لحظه، مهتاب با ویلچرِ آهنی‌اش در آستانه‌ی درِ آن اتاق خفه‌کننده ظاهر شد؛ اتاقی که هوایش بوی رطوبت، دود و خیانت می‌داد. هنور بهتش را به خاطر دارد.از همان ثانیه، تصویر چشم‌های غمگین دخترک، بعد از امضای قراردادِ چندتُنیِ مواد، مثل فیلمی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

آتنا سرلک

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/21
ارسالی‌ها
331
پسندها
2,068
امتیازها
11,933
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #109
***دریا
گوشی را میان شانه و گوشش گیر داده است؛ همان‌طور که به غرولندهای کش‌دار مینا گوش می‌دهد، نگاهش از لای پرده‌ی نیمه‌کشیده به حیاط می‌لغزد؛ جایی که روزبه با قامتی استوار روبه‌روی برزکار ایستاده و چیزی می‌گوید که بادِ عصرگاهی واژه‌هایش را می‌رباید.
در این یک هفته‌ای که در عمارت برزکار نفس کشیده ، هر روز بی‌آن‌که به خودش اعتراف کند، چشم‌به‌راه آمدنش مانده است؛ و هر بار، بی‌آن‌که بداند چرا، پاهایش بی‌اختیار تا پنجره می‌رفت و دلش پشت شیشه جا می‌ماند. چه حسی است این؟ حسِ گریزانی که نام ندارد اما او را به دیدزدن‌های پنهانی و آه‌های بی‌صدا می‌کشاند.

صدای مینا، رشته‌ی خیال‌هایش را می‌برد.
— اصلاً گوشت با منه؟

بی‌حواس پاسخ می‌دهد.
— آره… آره.

آن‌سوی خط مکثی کوتاه می‌نشیند؛ بعد، پوفِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

آتنا سرلک

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/21
ارسالی‌ها
331
پسندها
2,068
امتیازها
11,933
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #110
دریا حالت متفکری به خود می‌گیرد و لبخندش را آرام‌آرام وسعت می‌دهد. خودش هم نمی‌داند چرا، با اینکه مدت زیادی نیست مهتاب را می‌شناسد، این‌همه حس خوب نسبت به او در دلش جوانه می‌زند.

می‌گوید:
— جالبه... تا حالا از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم.

کمی خودش را جلو می‌کشد و خش‌خش سنگ‌فرش‌های خیس زیر پایش در سکوت حیاط می‌پیچد. همان سوالی را که مدام در ذهنش دور می‌زند، بالاخره به زبان می‌آورد:
— مهتاب‌خانم... اگه یه سوال بپرسم، ناراحت نمی‌شی؟

مهتاب یکی از ابروهایش را بالا می‌فرستد و فقط نگاهش می‌کند؛ نگاهی ساکت و منتظر.
آب دهانش را فرو می‌دهد و دل به دریا می‌زند:
— شما همیشه این‌قدر تو خودتی؟

نگاه گنگ مهتاب وادارش می‌کند بیشتر توضیح بدهد:
— منظورم اینه... آدمی با موقعیت شما، باید همیشه شاد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا