• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان پرتوی ماه | آتنا سرلک کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع آتنا سرلک
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 58
  • بازدیدها 866
  • Tagged users هیچ

آتنا سرلک

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
17/4/21
ارسالی‌ها
80
پسندها
365
امتیازها
1,778
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #1

به نام خدا
کد: ۴۲۴۸
ناظر: A ASHVAN._.pd

نام رمان: پرتوی ماه
نام نویسنده: آتنا سرلک
ژانر: #پلیسی #عاشقانه
خلاصه:

ریشه های سمی جنایت ، بوی گس تعفن بر در و دیوارشهر جاری است . شعله های انتقام بی امان در وجود سرگرد مغرور زبانه می کشد . در این مسیر پرتلاطم ، وجود زخم خورده اش قصاص می کند تمام دردهایش را . در وانفسای مرگ ، در شبی که بوی خون می دهد ماه پرتو می افکند .حصار ها از هم گسسته می شود و آواره های جاریش التیامی بر زخم ها می شود.باری دیگر عشق جان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

RAHA~A

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
24/10/19
ارسالی‌ها
1,468
پسندها
32,047
امتیازها
60,573
مدال‌ها
40
400083900371_76646.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

**قوانین جامع تایپ رمان**

** نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران **

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ رمان خود به تاپیک زیر مراجعه کنید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

آتنا سرلک

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
17/4/21
ارسالی‌ها
80
پسندها
365
امتیازها
1,778
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه :
شب در سیاهی فرو می‌رفت... .
ماه آوازه‌های طرح جاری نورش را بر کوچه‌ای که سکوت تنها همهمه‌اش بود جاری می‌ساخت .
مردی در امتداد کوچه گام برمی‌داشت، مهتاب بر روی سیاهی افکارش پرتو می‌افکند و مرد انتقام را با تمام وجود به آغوش می‌کشید .
ابرهای سیاه خیال، ماه را در قفس تاریکی‌هایشان به حصار می‌کشند .
ماه در آسمان نیست...در برکه نیست...ماه در پشت پرده‌های ابر می‌گرید .
در دوقدمی غرق شدن در تاریکی فریادی طنین انداز شد:
- دوستت دارم ... .
پاکی باران چشم‌هایش را شست و تاریکی‌ها را زدود. شب و ستارگان دست در دست هم داده و از جانب نسیم عشق واسطه می‌شوند، واسطه میان ماه و جانی که با سنگ سرد خو گرفته بود... .
 
آخرین ویرایش

آتنا سرلک

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
17/4/21
ارسالی‌ها
80
پسندها
365
امتیازها
1,778
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #4
در ماشین را محکم بهم کوبید، دستی به پالتوی مشکی بلندش کشیده و جمعیت جمع شده که سرباز‌ها قصد متفرق کردنشان را داشتند را از نظر گذراند.
از لای نوارهای زرد رنگ که رویشان علامت خطر هک شده بود عبور کرد. سربازی که او را نمی‌شناخت با بدخلقی خطابش قرار داد:
- هی آقا کجا؟ مگه نمی‌بینی ورود ممنوعِ؟
با صورتی برزخی به سمت آن سرباز تازه خدمت برگشت، قد بلندش روی او سایه می‌افکند و چشم‌های سرخش او را ترسناک جلوه می‌داد . کارت شناسایی‌اش را از جیب تنگ شلوارش بیرون کشید.
- سرگرد مهرپرور هستم!
سرباز بیچاره با رنگی پریده احترام گذاشته و مشغول عذرخواهی شد.
بی تفاوت از کنارش عبور کرد و به علیرضا که شتابان به سمتش می‌آمد خیره شد .
- به به جناب سرگرد بالاخره تشریف آوردید ! می‌ذاشتی یکی دوساعت دیگه می‌اومدی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

آتنا سرلک

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
17/4/21
ارسالی‌ها
80
پسندها
365
امتیازها
1,778
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #5
با گام‌های بلند وارد ستاد شد و پوشه‌ی سفید رنگش را در دست فشرد. سیستم گرمایشی ستاد از کار افتاده بود و فضای سردی حاکم بر آنجا بود. صدای پاشنه‌های کفش مشکی براقش در راهروی طویل طنین انداز می‌شد و بر جذبه‌اش می‌افزود.
از پله‌ها راهی طبقه‌ی دوم شد، هر لحظه سرو صداها بیشتر می‌شد و گوشش را آزرده می‌کرد .
بی‌خوابی‌های این چند وقته و پرونده‌های قتل حسابی به همش ریخته بود و این سر و صداها هم سوهانی بر روی اعصابش بود. برپا کننده‌ی معرکه دختری لاغر اندام بود که به قصد رهایی ناخن‌های قرمز رنگش را در دست پلیس زن فرو می‌کرد و زن سعی در مهارش داشت. صدای جیغ‌هایش کل اداره را برداشته بود و پلیس‌ها را به آنجا کشانده بود. گودی زیر چشمش و لب‌هایی که به سفیدی می‌گرایید از او ظاهر یک فرد معتاد را ساخته بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

آتنا سرلک

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
17/4/21
ارسالی‌ها
80
پسندها
365
امتیازها
1,778
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #6
با دست‌هایی لرزان لیوان آب را روی میز شیشه‌ای روبه‌رویش قرار داد. نگاه خیره تیرداد معذبش می‌کرد، طرز نگاهش جوری بود که انگار تا اعماق وجودش نفوذ داشت. دست‌هایش را دور خود حلقه کرده و آب بینی‌اش را بالا کشید.
- چی مصرف می‌کنی ؟
با صدای محکم تیرداد سرش را بالا گرفته و به چشم‌های سردش چشم دوخت. با زبان لبش را تر کرده و با صدایی که برا اثر جیغ کشیدن گرفته بود گفت:
- متوجه منظورتون نمیشم !
تیرداد خنده ی عصبی کرده و از روی صندلیش بلند شد.
- چند سالته؟
با دست‌های لرزانش تره‌ای از موهای مشکی‌اش را زیر شال فرستاد. بدن درد به سراغش آمده بود و دندان‌هایش از شدت سرمایی که به جانش نشسته بود به هم می‌خورد .
- بیست ویک !
‌بیست و یک ؟ آن صورت استخوانی و گود رفته متعلق به یک دختر جوان بود؟ با قدم‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

آتنا سرلک

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
17/4/21
ارسالی‌ها
80
پسندها
365
امتیازها
1,778
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #7
ترس در چشم‌هایش هویدا شد و به طور محسوس آب دهانش را قورت داد .
- عنکبوت؟ راجب چی صحبت می‌کنید؟
لرزش صدایش آن‌قدر زیاد بود که همین یک جمله را به زور و شکسته ادا کرد.
عصبی خودکارش را روی میز کوبید و از لای دندان‌های کلید شده‌اش غرید:
- ببین دختر، نمی‌دونم منو چی فرض کردی که انقدر راحت مهمل به هم می‌بافی! فقط بدون اعتراف گرفتن ازت برای من به راحتی آب خوردنه!
از نگاه به چشم‌های خشمگین تیرداد هراس داشت سر به زیر انداخته و با کفش روی زمین اشکال نامعلومی را رسم کرد .
- من چیزی نمی‌دونم .
کلافه دستی لای انبوه موهای مشکی‌اش کشید. صبرش به سر آمد این دختر زیادی وقتش را تلف کرده بود.
- باشه پس توی اتاق بازجویی می‌بینمت، فعلاً چند روزی مهمون مایی!
ترسیده سرش را بالا آورده و به مرد روبه‌رویش که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

آتنا سرلک

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
17/4/21
ارسالی‌ها
80
پسندها
365
امتیازها
1,778
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #8
***
صدای باد پاییزی و پرده‌های سفیدی که به رقص در می‌آمدند، در فضای سرد و یخ زده‌ی خانه طنین انداز می‌شد. جرعه‌ای از قهوه‌اش را نوشید. تلخ بود اما نه به اندازه‌ی تلخی حال و احوالش.
به مانتیور لب تاب که نورش فضای تاریک خانه را کمی روشن می‌کرد خیره شد و عکس‌های قربانی‌ها را از نظر گذراند. سوختگی روی پیشانی و عنکبوت‌های حک شده روی مچ دستشان تنها نقطه‌ی مشترکی بود که این قتل‌ها را به هم ربط می‌داد. با صدای زنگ آیفون از جا برخواسته و با دیدن چهره‌ی علی کلید را فشرد. کمی بعد علی مثل همیشه بشاش و پر سر و صدا وارد خانه شد.
- به به سلام جناب سرگرد، بازم که قیافت شبیه برج زهرمارِ!
چپ چپ نگاهش کرد و سلامش را علیک گفت. این پسر که همانند برادر نداشته‌اش دوستش داشت تنها کسی بود که جرعت می‌کرد با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

آتنا سرلک

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
17/4/21
ارسالی‌ها
80
پسندها
365
امتیازها
1,778
مدال‌ها
4
  • نویسنده موضوع
  • #9
گره‌ی ابروانش کورتر شد و قیافه‌اش درهم رفت.
- من نمیام...کار دارم!
نفسش را پرصدا بیرون فرستاد و کنار تیرداد جای گرفت.
- تا کی می‌خوای لج کنی؟ پنج ساله گذشته از اون موضوع ولی تو... .
نگاه سرخش را به چشم‌های مشکی‌اش دوخت و با خشم غرید:
- نمی‌خوام چیزی بشنوم!
علی معترض خواست حرفی بزند که تیرداد برش پیشی گرفت:
- ادامه نده لطفاً!
علی چه می‌دانست در این پنج سال کذایی چه به روز تیرداد آمده بود؟ چه می‌دانست چه شب‌هایی تا صبح از زور کابوس‌هایش پلک روی هم نگذاشته؟ چه می‌دانست از غم عمیقی که روی قلبش چنگ می‌انداخت؟ می‌دانست و از لج کردن حرف میزد؟!
آخرین شانسش را هم امتحان کرد با لحن آرومی گفت :
- باشه داداش نیا! ولی بدون نفس حسابی بهانه‌ات رو می‌گیره... .
همین یک اسم کافی بود تا خشم چشمانش از بین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

آتنا سرلک

کاربر سایت
تاریخ ثبت‌نام
17/4/21
ارسالی‌ها
80
پسندها
365
امتیازها
1,778
مدال‌ها
4
***
صدای سنگ ریزه‌های زیر کفشش که با هوهوی باد همراه شده بود برایش قابل تامل بود. نیم نگاهی به تاب دونفره‌ی گوشه‌ی حیاط انداخت، خاطرات کودکی‌اش روی آن تاب شکل گرفته بود. لبخند تلخی روی لب نشاند و نفسش را آه مانند بیرون فرستاد. نگاهش را از درخت‌های عریان گرفته و به نفس که همانند آهویی به سمتش می‌دوید دوخت. دامن سفید رنگش به رقص در آمده و او را همانند فرشته‌ها کرده بود. تیرداد جلویش زانو زده و آغوشش را برایش گشود .
- سلام تیرداد .
لبخند محو کمیابی روی لبش نقش بست. این دختر بچه تنها کسی بود که عمیقاً دوستش داشت.
- سلام عزیز دلم.
او را به اندازه‌ی چند ماه دوری در آغوشش فشرد. یک دور او را دور خود چرخاند. نفس هیجان زده دست‌های کوچکش را دور گردن تیرداد حلقه کرد و شروع به خندیدن کرد. علی که سر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 10)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا