- تاریخ ثبتنام
- 17/4/21
- ارسالیها
- 319
- پسندها
- 2,007
- امتیازها
- 11,933
- مدالها
- 9
- نویسنده موضوع
- #101
***
علیرضا دستش را روی دسته ویلچر گذاشته و آرام آن را به جلو هل میدهد. مهتاب هر چند لحظه یک بار سرش را به اطراف میچرخاند، نگاهش به سالن پر از نور و سایهها میافتد. با فکر اینکه اگر فریبرز علیرضا را در حال هل دادن ویلچرش ببیند چه فکری میکند، قلبش تند میزند، اما پاهایش روی ویلچر بیحرکت است، انگار هر تکان میتواند سرنوشت لحظهها را تغییر دهد.
علیرضا زیر چشمی روزبه را میپاید، صورتش سرد و خنثی است و با صلابت همیشگیاش کنارشان گام برمیدارد. میداند پشت آن نقاب سرد روزبهی نگران ایستاده و از نزدیکی برادرش و مهتاب ناراضی است. نفس کوتاهی میکشد، نگاهش به جلوی اتاق ثابت است. درِ سنگین پر نقش و نگار که پیش رویشان است گویی سکوتی تهدیدآمیز دارد. میترسد کوچکترین خطا از هر کدامشان ماموریت را...
علیرضا دستش را روی دسته ویلچر گذاشته و آرام آن را به جلو هل میدهد. مهتاب هر چند لحظه یک بار سرش را به اطراف میچرخاند، نگاهش به سالن پر از نور و سایهها میافتد. با فکر اینکه اگر فریبرز علیرضا را در حال هل دادن ویلچرش ببیند چه فکری میکند، قلبش تند میزند، اما پاهایش روی ویلچر بیحرکت است، انگار هر تکان میتواند سرنوشت لحظهها را تغییر دهد.
علیرضا زیر چشمی روزبه را میپاید، صورتش سرد و خنثی است و با صلابت همیشگیاش کنارشان گام برمیدارد. میداند پشت آن نقاب سرد روزبهی نگران ایستاده و از نزدیکی برادرش و مهتاب ناراضی است. نفس کوتاهی میکشد، نگاهش به جلوی اتاق ثابت است. درِ سنگین پر نقش و نگار که پیش رویشان است گویی سکوتی تهدیدآمیز دارد. میترسد کوچکترین خطا از هر کدامشان ماموریت را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.