• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان پلیس به اضافه‌ی عشق | آتنا سرلک کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع آتنا سرلک
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 101
  • بازدیدها بازدیدها 6,855
  • کاربران تگ شده هیچ

آتنا سرلک

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/21
ارسالی‌ها
319
پسندها
2,007
امتیازها
11,933
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #101
***
علیرضا دستش را روی دسته ویلچر گذاشته و آرام آن را به جلو هل می‌دهد. مهتاب هر چند لحظه یک بار سرش را به اطراف می‌چرخاند، نگاهش به سالن پر از نور و سایه‌ها می‌افتد. با فکر اینکه اگر فریبرز علیرضا را در حال هل دادن ویلچرش ببیند چه فکری می‌کند، قلبش تند می‌زند، اما پاهایش روی ویلچر بی‌حرکت است، انگار هر تکان می‌تواند سرنوشت لحظه‌ها را تغییر دهد.
علیرضا زیر چشمی روزبه را می‌پاید، صورتش سرد و خنثی است و با صلابت همیشگی‌اش کنارشان گام برمی‌دارد. می‌داند پشت آن نقاب سرد روزبه‌ی نگران ایستاده و از نزدیکی برادرش و مهتاب ناراضی است. نفس کوتاهی می‌کشد، نگاهش به جلوی اتاق ثابت است. درِ سنگین پر نقش و نگار که پیش رویشان است گویی سکوتی تهدیدآمیز دارد. می‌ترسد کوچکترین خطا از هر کدامشان ماموریت را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

آتنا سرلک

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/21
ارسالی‌ها
319
پسندها
2,007
امتیازها
11,933
مدال‌ها
9
  • نویسنده موضوع
  • #102
*** روزبه
بعد از همراهی آنها تا اتاق فریبرز به مهمانی بر می‌گردد. خدا می‌داند امشب در آن اتاق چه ها بشود اتاقی که جز خواص هیچ کس دیگری در آنجا حضور ندارد. با اینکه در دلش آشوب و بلوا بپاست اما ناخوداگاه با چشم دنبال دریا می‌گردد بدش نمیاد کمی سر به سر دخترک گذاشته وذهنش را آرام سازد و بدور از حواشی باشد.
بالاخره بعد از کمی جستجو میان مثلا سرکشی‌هایش میان انبوه مهمان پیدایش می‌کند، مردی مسن کنارش نشسته و با نگاه هیزش سرتا پای دخترک را برانداز می‌کند. دریا با عصبانیت خطابش قرار می‌دهد.
- صدبار گفتم من اهل این چیزا نیستم آقای محترم برو وگرنه جیغ و داد راه می‌اندازم!
مرد کمی خودش را نزدیکش کرده و با لحن چندشی می‌گوید:
- اتفاقا من از دخترهای چموش خوشم میاد!
برای لحظه‌ای خون در رگ های روزبه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا