• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان تجربه کردم | الهام علیزاده کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Ema
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 28
  • بازدیدها بازدیدها 880
  • کاربران تگ شده هیچ

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
155
پسندها
885
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #11
خدایا این چی میگفت.. به چه چیزایی فکر میکرد..
من: منظورتون اینه که از احساساتش سو استفاده بکنم تا شما به خواسته هاتون برسین.

اصغری:دقیقا.

من:ولی رئیس من نمیتونم این کارو بکنم.

اصغری:من تورو به اینجا رسوندم حالا نوبت توئه که برام کاری بکنی.

این آدم چقدر می تونست بی وجدان باشه
ومن چقدر باید پست جلوه داده میشدم اگه این کارو قبول میکردم.، نه این درست نیست
دیگه حتما باید یه فکری به حال خودم میکردم.

اصغری:میدونی که حق رد کردن نداری؟

سوین:اما میتونم که بهش فکر کنم.!؟

اصغری:چرا میتونی.

دوهفته به من وقت داد تا بهش فکر کنم گرچه راه فراری نداشتم اما میتونستم یه فکری بکنم تا
این خواسته ارو از ذهنش بیرون کنه.

***

مورات


تو سالن نشسته بودم به عکس هایی که با خواهرم انداخته بودم نگاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
155
پسندها
885
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #12
امروز روزی بود که من بخاطر سالگرد خواهرم وبه یاد اون مهمانی ترتیب داده بودم، عکس ها وفیلم های از دنیز آماده کرده بودم وکلیپ هم درست کرده بودم از اول بچگی دنیز تا18 سالگی خواهرم.
اصغری رو هم به مهمانی فراخوندم چون دوست چندین ساله پدرم بود، خیلی مشتاق بودم تااون دختر رو هم ببینم، سهراب رو صداکردم وبهش یادآوری کردم حواسش به
همه چی باشه.

***

همه فامیل اومده بودن حتی دوستام، یدونه داییم مونده بود وحضور دوباره اصغری، تااومدن اون ها صبر کردم تا مهمانی رو شروع
کنم..

سوین


یه دوش گرفتم واز حموم اومدم بیرون، موهام که خیس بودن خشک کردم وموهامو اتو کشیدم خیلی از اتو استفاده نکردم چون موهام به اندازه کافی لخت بود فقط انتهایه موهامو کمی فر کردم وحالت دادم وکمی هم آرایش به
صورتم زدم لباس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
155
پسندها
885
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #13
در ویلا رو برامون باز کردن ویلا مثل قبل برق میزد جای کاناپه ها عوض شده بود وسالن رو بزرگ تر نشون میداد ومیدونستم صرفا جهت اینکه رفت وآمد مهمون ها راحت تر بشه این کارو کرده بودن 10 تا خدمتکار دست به کار شده بودند یکی نوشیدنی تعارف میکرد یکی خوش آمد گویی میکرد ویکی هم وسایل مهمون هارو میگرفت تا راحت تر باشن هرکدومشون به یه کاری مشغول بودن به خودم که اومدم دیدم تنها جلویه در وایسادم وآراز پشت سرم وایساده بود اونم مثل من تکون نمیخورد، سودا بایکی گرم گرفته بود صدای از پشت من رو به خودم آورد برگشتم ودیدم شاهزاده کاخ که آقا مورات میباشند دارن منو صدا میکنن زل زده بود به من..
وااا این چش بود، ماتش برده بود، خوبه حالا میدونستم زیبا شدم ولی دیگه نه تااین حد..

بعد از کمی وارسی من نطقش باز شد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
155
پسندها
885
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #14
نشستیم ویه پروژکتور آماده بود و یه مرد پشت لپ تاپ نشسته بود مورات اومد جلو وشروع به حرف زدن در مورد خواهر از دست رفتش کرد.

مورات

شروع کردم در مورد خواهرم حرف زدن چشمای
آبی سوین باعث میشد بیشتر تمرکزمو جمع تر کنم وگذشته هارو بیشتر به یادم می آورد..

دنیز برام خیلی باارزش بود با سن کمش منو درک میکرد با من درد ودل میکرد، از خواهری بیشتر برام مثل رفیق بود رفیق تنهایی هام، دوستش داشتم هنوزم دوستش دارم وبازم باورم نمیشه از دست دادیمش غم نبودش پدرمو از پا در آورد وهمچنین منو،اگه بگم میخواستم اینجا باشه تا بغلش کنم دروغ نگفتم
دست به اتاقش نزدم تا خاطراتش برام زنده بمونه.. به کتاباش به تختش به لباس هاش
به هیچی دست نزدم.
کلی حرف زدم و در آخرتمام عکس هاش رو که تو گوشیش باقی مونده بود
رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
155
پسندها
885
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #15
کنار سوین نشسته بودم اون پسره که اسمش سهراب بود هم چنان دست بردار نبود نه انگار
بهتر بود به این نگاه کردناش یه عکس العملی
نشون میدادم یه فکری به ذهنم رسید دوتا تار موهامو کندم ورفتم سراغش، سوین این بار حواسش به من نبود داشت با مورات خان حرف میزد... درست رو به روش وایسادم هم چنان به من خیره شده بود ومبهوت من.. لبخندی زدم وگفتم:سلام.. خوبین؟
ببخشید دستمو گذاشتم رو کتش ووانمود کردم
که رو کتش مو هست؟
ودوباره گرفتم رو دستمو گفتم :مثل اینکه این مهمونی بهتون ساخته!
دلم میخواست بدونم ببینم چه عکس العملی
نشون میده،آیا براش مهمم؟!
کپ کرده بود وبعد از کمی مکث گفت:اشتباه
فکر میکنین من تا به حال به هیچ دختری فکر نکردم چه برسه به اینکه بغلش کنم.

من:آهان، یعنی تاالان هیچ دختری برام مهم نبوده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
155
پسندها
885
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #16
سوین

تو اتاقم بودم وعمیق به فکر رفته بودم برگشتم سمت سودا که دیدم اونم مثل من تو فکره، یه بشکنی تو هوا زدم گفتم :غرق نشی یهو. کجایی؟

سودا:خواهری یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟

من:بگو میدونم چی میخوایی بگی.

سودا:واقعا. از کجا میدونی.

من:مگه در مورد اون پسره سهراب نیست.
هردوتاتون تابلو بودین.. کجاش غیر معلوم بود
خواهر من ودرزمن فکر نکن حواسم نبود پاشدی رفتی پیشش، ومطمعنم صرفا جهت این رفتی که بدونی آیا ازت خوشش اومده یا همین
طوری بهت نگاه میکنه.. برای همین کارت نداشتم.

سودا:به‌به خواهر مارو باش.

من:چیه بده به فکرتم.. دوست ندارم آسیب ببینی.. بیشتر به این خاطر سکوت کردم تا به نتیجه ای برسی. خب چیشد؟! چیزی هم فهمیدی؟

سودا سرشو انداخت پایین وحرف نزد رفتم کنار تختش وگفتم:نبینم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
155
پسندها
885
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #17
بلخره باهزار بدبختی خوابیدم

***
صبح شده بود وساعت نزدیکایه 11 بود بود بلند شدم ویه صبحانه مختصر خوردم ورفتم آماده شدم سوئیچ ماشینمو برداشتم وزدم به جاده، دوست داشتم برای سوین چیزی بخرم اما نمیدونستم چی بخرم زنگ زدم به دفنه دختر عموم که تو این کارا خیلی ماهره بااون یکی دختر عموهام خیلی حرف نمیزدم احساس میکردم زیادی نچسبن ولی دفنه یه دختر دیگه
بود مهربون بود واهل صحبت ودرد ودل، زنگ زدم بهش و گذاشتم رو اسپیکر بعد از سه بوق زدن صداش تو ماشین پیچید.

دفنه:? marhaba morat.. Nasisin
(سلام مورات. چطوری؟)

من: taşakor ediyorum defne. Bana yardım etsin. Çokda mamnun olurum
(ممنونم دفنه.. به من کمک کنی خیلی هم
ممنون میشم ازت.)

دفنه:hayırdır inşallah.söylasin dinliyorum.
(خیر انشالله. بگو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
155
پسندها
885
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #18
وارد کافه شدیم دکوراسیون چشم نوازی داشت
سودا من رو متوجه میزبانی کرد که داشت سمت ما می اومد
سودا: چه خوش تیپ هم هست لامصب.
چشم غره‌ای بهش رفتم وگفتم:
- تو آدم نمی‌شی نه دیروز اینقدر باهات حرف زدم؛ ولی انگار نه انگار، به دیوار می‌گفتم بهتر از تو بود.
سودا: خیلی خب توام، شوخی کردم؛ باتو شوخی هم نمیشه کرد.
میزبان رو کرد به ما گفت:
?Merhaba. Koşgaldiniz.Yardim istarsiniz -
(سلام خوش اومدین)
من: evet çokda memnun olurum. (بله.. خیلی هم ممنون میشم)
مارو به طبقه بالا راهنمایی کرد وبه بهترین جایِ کافه برد، کافه از لوکس بودن چشمک میزد از نماش که هر چه قدر بگم بازم کمه...
به این همه زیبایی کافه زل زده بودم وخوشم اومده آدم دوست داشت یه چشم دیگه هم قرض بگیره ونگاه کنه.
سودا: بیا بشین دیگه سوین،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
155
پسندها
885
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #19
بهشون که نزدیک شدم سودا یک لحظه بهم
نگاه کرد وسرشو انداخت پائین لعنتی به سهل انکاری خودم فرستادم وباصدای رسا گفتم:سلام.

همه به طرف من نگاه کردن وسلام کردن، ولی صدای سلام کردن سودا سخت به گوشم رسید.

مورات من رو به نشستن در کنارش دعوت کرد.
وشروع کرد از من تعریف کردن و درمورد من حرف زدن که سودا گفت:

ببخشید آقا مورات که حرفتون رو قطع
میکنم ولی بزاریین خودشون هم حرف بزنن ببینیم زبونشون سر جاشه یادزدیدنش.

خواهرش تک سرفه ای کرد و باچشم غره ای
خفیف به سودا رو کرد به من گفت:

ببخشید آقا سهراب وآقا مورات خواهرم کمی بی حوصله است ووقتی این طوری میشه اخلاقش هم عوض میشه ،
خواهشا به دل نگیرین.

مورات زیر زیرکی به من نگاه کرد وجوری که کسی نفهمه اشاره ای به سودا کرد واین یعنی
بقیه اش با خودته حالا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : Ema

Ema

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/21
ارسالی‌ها
155
پسندها
885
امتیازها
5,313
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #20
فصل دوم(تجربه کردم)


به خونه که رسیدیم رفت ودرو پشت سرش بست.
به اتاق نرفتم تا کمی باخودش خلوت کنه
رفتم به طرف اتاق اصغری تقه ای به در زدم
وبا شنیدن بیاتو وارد اتاقش شدم
اصغری رو کرد به من گفت:سلام، خوبی؟
ببینم خوش گذشت.؟

قضیه سودارو شرح ندادم نباید از قضیه سودا
باخبر می شد.
ودوست نداشتم زیاد از زندگی خصوصیم به کسی چیزی بگم خصوصا به این دونفر که عامل بدبختی ما دوتا بودند.


_ بله خوش گذشت.

باید ازش می پرسیدم که ما کی از اینجا می ریم
می دونستم کارمون با مورات زیاده
ولی باید سودا رو به ایران برمی گردوندم چون حالش اصلا خوش نبود.

_ببخشید رئیس ما کی می ریم؟

اصغری عینک مطالعه اش رو بینیش تنظیم کرد
وگفت:چطور؟ ایران کاری داری؟

_نه نه، کاری ندارم،همین طوری پرسیدم.

دوباره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ema

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا