- تاریخ ثبتنام
- 28/8/21
- ارسالیها
- 155
- پسندها
- 885
- امتیازها
- 5,313
- مدالها
- 7
- نویسنده موضوع
- #11
خدایا این چی میگفت.. به چه چیزایی فکر میکرد..
من: منظورتون اینه که از احساساتش سو استفاده بکنم تا شما به خواسته هاتون برسین.
اصغری:دقیقا.
من:ولی رئیس من نمیتونم این کارو بکنم.
اصغری:من تورو به اینجا رسوندم حالا نوبت توئه که برام کاری بکنی.
این آدم چقدر می تونست بی وجدان باشه
ومن چقدر باید پست جلوه داده میشدم اگه این کارو قبول میکردم.، نه این درست نیست
دیگه حتما باید یه فکری به حال خودم میکردم.
اصغری:میدونی که حق رد کردن نداری؟
سوین:اما میتونم که بهش فکر کنم.!؟
اصغری:چرا میتونی.
دوهفته به من وقت داد تا بهش فکر کنم گرچه راه فراری نداشتم اما میتونستم یه فکری بکنم تا
این خواسته ارو از ذهنش بیرون کنه.
***
مورات
تو سالن نشسته بودم به عکس هایی که با خواهرم انداخته بودم نگاه...
من: منظورتون اینه که از احساساتش سو استفاده بکنم تا شما به خواسته هاتون برسین.
اصغری:دقیقا.
من:ولی رئیس من نمیتونم این کارو بکنم.
اصغری:من تورو به اینجا رسوندم حالا نوبت توئه که برام کاری بکنی.
این آدم چقدر می تونست بی وجدان باشه
ومن چقدر باید پست جلوه داده میشدم اگه این کارو قبول میکردم.، نه این درست نیست
دیگه حتما باید یه فکری به حال خودم میکردم.
اصغری:میدونی که حق رد کردن نداری؟
سوین:اما میتونم که بهش فکر کنم.!؟
اصغری:چرا میتونی.
دوهفته به من وقت داد تا بهش فکر کنم گرچه راه فراری نداشتم اما میتونستم یه فکری بکنم تا
این خواسته ارو از ذهنش بیرون کنه.
***
مورات
تو سالن نشسته بودم به عکس هایی که با خواهرم انداخته بودم نگاه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش