• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

داستان کوتاه در حال تایپ داستان کوتاه عهد عتیق اقاقیا | فاطمه محمدی اصل کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع میم.فـــا๛
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 6
  • بازدیدها بازدیدها 98
  • کاربران تگ شده هیچ

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
408
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام داستان کوتاه: عهد عتیق اقاقیا
نام نویسنده: فاطمه محمدی اصل
ژانر: فانتزی، اجتماعی، عاشقانه، تاریخی

کد داستان کوتاه: 627
ناظر داستان: @Ghasedak~


خلاصه:
بعضی خانواده‌ها راز دارند، بعضی‌ها جنازه. و خانواده مدور، هر دو را زیر خاک دفن کرده بودند. می‌گفتند یکی از پسرهای خاندان به کشور خ**یا*نت کرده. می‌گفتند دیگری را دریا پس داده. و سومی، فقط زنده مانده تا هر روز با خاطره برادرهایش پیرتر شود.
سال‌ها می‌شد از عمارت بزرگ مدور چیزی نمانده؛ جز یک پارک تفریحی، یک درخت اقاقیای خشک، و آینه‌ دستی که هرگز نباید پیدا می‌شد!
[COLOR=rgb(147, 101...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Mobina.Yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
958
پسندها
5,811
امتیازها
22,973
مدال‌ها
16
سن
23
  • مدیر
  • #2
https___forum.1roman.ir_attachments_603963_.webp

"والقلم و مایسطرون"
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،

خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین **♡ تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه ♡**

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Mobina.Yahyazade

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
408
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #3
به نام نامی یزدان

مقدمه:
درخت اقاقیا هم برای خودش عالمی دارد!
نه مثل سرو، مغرور است.
نه مثل بید، غمگین و منتظر یار... .
فقط آرام و سر به زیر ایستاده؛ با شاخه‌هایی پر از شکوفه‌های سفید. بالاخره او هم کارش را بلد است، میداند چطور وسط ویرانی، می‌شود هنوز لطیف ماند.
مادربزرگ می‌گفت: «اقاقیا درختِ آدم‌هاییه که زیاد درد می‌کشن، ولی کم حرف می‌زنن.»
و من هر بار که زیر آن درخت می‌ایستادم، فکر می‌کردم چقدر راست می‌گوید. بعضی آدم‌ها دقیقاً شبیه آن بودند؛ چه اسمشان، چه ریشه‌های زخمی‌شان، چه شکوفه‌های قشنگ‌شان، و چه عمری که در سکوت می‌گذرانند... .​
 
آخرین ویرایش
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak~

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
408
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #4
خانه دو طبقه مدورها همیشه قبل سفر شبیه میدان جنگ می‌شد. گربه‌ها نشسته روی در مشکی حیاط، از پنجره‌های بزرگ و بدون پرده می‌دیدند یکی دنبال جورابش می‌گشت، یکی سرِ اول دسشویی رفتن دعوا می‌کرد، آن وسط هم مادربزرگ زیر لب غر می‌زد که «هیچ‌کس در این خانه عقل ندارد.»
در آن هیری‌و‌ویری، اقاقیا چادر گل‌گلی سبز زن عمو را شلخته روی سرش انداخته، وسط پارکینگ ایستاده بود و با وحشت به چمدان صورتی‌اش نگاه می‌کرد که مادرش با قدرت در صندوق عقب پرایدِ سفیدشان جا می‌داد.
- مامان گفتم من نمیام!
- هیس بدو اون بالش گربه‌ای مسخره‌تو بیار.
اقاقیا با جیغ کوتاهی پاهایش را زمین کوبید که چادر زن عمو لیز خورد و از موهای کوتاه مصری‌اش روی شانه‌اش افتاد.
- امتحان دارم!
- تویی که سه روزه داری مگس می‌پرونی امتحان داری؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
  • Haha
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak~

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
408
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #5
اقاقیا عقب عقب رفت و با آن ساک سنگین گریخت.
دیگر چادر زن عمو رسما راه‌پله را جارو می‌کرد. پاهایش را دو طرف باز کرده بود و با ساکی میان پا، همچون پنگوئن راه می‌رفت.
- اوا...کجا در رفتی ورپریده؟
به فریاد مادر بی‌اعتنایی کرده پله‌های کم؛ اما بلند خانه را یک نفس تا رسیدن به طبقه اول دوید. برایش مهم نبود که مادرش را عذاب می‌دهد یا او را تنها با خانواده پدری‌اش به سفر می‌فرستد، آخه دخترک سر به هوا چه می‌دانست مادرش معذب است. خانواده شوهر هرچقدر مهربان و دلسوز باشند باز هم غریبه حساب میایند
روی آخرین پله‌ها ایستاده جیغ زد:
- اَفی جون بدون من بیشتر خوش می‌گذره.
کلافه چادر را تا بالای آبرو آورد و زیر چانه گرفت.
آرام زیر لب نجوا کرد:
- من نیم ساعتم تو اون شهرستان باشم خودمو می‌کشم.
دمپایی‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Love
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak~

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
408
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #6
همان‌طور که ذکر می‌گفت، سرش را بالا آورد و با مهربانیتی کودکانه‌ که فقط از پیرزن‌های فراموشکار برمی‌آید، به اقاقیا نگاه کرد.
- اومدی اختر؟
باز هم او را با خواهرشوهرش اشتباه گرفته بود.
میان ذکر گفتن دستمال سفیدش که رویش گلدوزی شده بود را در آورد و پر صدا دماغش را خالی کرد. با این حرکت، اقاقیا صورت درهم کشید.
- اختر...رامین امروز تو باغچه یچیزی خاک کرد.
انگار نه انگار بحث چیز دیگری بوده، ناگهان با وحشت به اطرافش سر چرخاند و فریاد زد:
- امیر… امیر کجاست؟ این بچه رو صدا کنین بیاد… امیر جان؟
اقاقیا زیر لب پوفی کرد.
- باز شروع شد.
چادرش را زیر بغل زد. مقابل مادر بزرگ رفت و با صدایی بلند سعی کرد حرفش را به گوشش برساند‌.
- ننه‌جون اختر مرده...من دختر فرشاد و افسانه‌ام.
لپ‌هایش را باد کرد. سعی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Heart
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak~

میم.فـــا๛

نگاربان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
25/1/22
ارسالی‌ها
408
پسندها
3,683
امتیازها
16,913
مدال‌ها
16
  • نویسنده موضوع
  • #7
سارا تازه از بیرون آمده در را پشت سرش بست. عمه‌ی جوان خانه، زنی حدود چهل ساله با قد کشیده بود. صدای ملایم و چتری‌های نارنجیِ عجیبش، لباس‌های مرتب‌ و عطرهای رنگارنگش، همه و همه امروزی‌تر از بقیه بود. آن موهای نارنجی، همیشه یک سؤال بی‌جواب بود. این رنگ را از کدام زنِ این خانواده به ارث برده؟
سارا لبخند زد، اما نگاهش طولانی و کش‌دار، روی اقاقیا مکث کرد.
- تو عروسی نمیای؟ وای اقاقیا، ترو به خدا قبل از اینکه از شهرستان برگردیم با امیر و خون و خون‌ریزی راه نندازید. من حوصله‌ی تمیزکاری ندارم.
اقاقیا چادرش را پشت گوش زد و با ناز گفت:
- امیر کیلو چنده؟ اییش!
مادربزرگ همین که نام او را شنید. دو دستش را سینه کوبید و زیر لب گفت:
- الهی قربون امیر برم. فقط این بچه ذات درست و حسابی داره. خدا از سر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] Ghasedak~

موضوعات مشابه

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا