نویسندگان، مهندسان روح بشریت هستند.
  • تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان چَشمان سرد زمستان | ساپورا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع ساپورا
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 35
  • بازدیدها 736
  • Tagged users هیچ

ساپورا

ناظر رمان
سطح
7
 
ارسالی‌ها
291
پسندها
800
امتیازها
5,313
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد: ۴۷۲۵
ناظر: ANAM CARA Ocean girl

نام اثر: چَشمان سرد زمستان
نویسنده: ساپورا
ژانر: #عاشقانه #اجتماعی
قالب جلدها.jpg
خلاصه:
سرنوشت دختری است در دل خیابان‌های تهران که قید تمام زندگی‌اش را می‌زند، تا به بچه‌های بی‌خانمان آرزو ببخشد. و در این میان طعم تلخ عشق را هم خواهد چشید، و در پی این عشق با واقعیتِ تلخ‌تری روبه‌رو خواهد شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

RAHA~A

پرسنل مدیریت
سرپرست تالار
سطح
33
 
ارسالی‌ها
1,632
پسندها
37,787
امتیازها
61,573
مدال‌ها
43
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»
رمان.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
چگونه رمان خود را در انجمن قرار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

ساپورا

ناظر رمان
سطح
7
 
ارسالی‌ها
291
پسندها
800
امتیازها
5,313
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #3
گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم
گفت آن چیز دگر نیست، دگر هیچ مگوی!

مقدمه:
ای عشق، ای نردبان احساس، ای نام تو سرآغاز دردها، ای وجودت هم‌دردی برای شب‌های زمستان!
برایت از آدم‌برفی‌های جا مانده در خیال نگویم.
همان‌جا در خیال باقی مانده‌اند، در خیالی آب نشدنی... .
برف که آمد...او رفت! همین بود عشق؟!
عشق را ندیدم هیچ‌گاه!
نه در چشمان عاشق...نه در چشمان معشوق...
من!
عشق را در یک نگاه می‌بینم، نگاهی که برایم فقط یک معنا دارد!
مادر... .
مابقی عین خرافات است!
گفته بودی آن‌کس که روزی آمد، روزی هم خواهد رفت!
نخواهی فهمید، هیچ‌گاه... .
تنهایی زنی که شبانه عشق را نفرین کرد!
(تقدیم به او... به او که مرا بیشتر از خودم دوست داشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ساپورا

ناظر رمان
سطح
7
 
ارسالی‌ها
291
پسندها
800
امتیازها
5,313
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #4
بنام خالق بی‌همتا​
«فصل اول»
زمستان ۱۳۸۰
این داستان روایت تلخی است از سرنوشتی در دست باد!
***
طوفان سر گرفته بود و سفیدیِ برف، سیاهی شب را در خود فرو برده بود. آسمان در عصیان بود و باد هوهوکشان در زمین فرمانروایی می‌کرد.
گویی خدا در آسمان‌ها نبود که این‌گونه ظلمت و تاریکی، زمان را به سخره کشیده بود و خون از قلب یک انسان به روی برف چکه می‌کرد.
رَد پای زنی بر جاده‌های برفی هم‌چو عشق بدنامش، نشانی از او بر جای می‌گذاشت و هم‌چنان با رفتنش، دانه‌های درشت برف زمزمه‌کنان رد پاهایش را می‌پوشاند.
آرام قدم بر می‌داشت و به آینده‌ای دور که او را در خود بلعیده بود، می‌اندیشید. گفته بود روزی خواهد رفت؛ اما خودش هم به این باور نرسیده بود که اکنون در جاده‌های رفتن قدم گذاشته و می‌رود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ساپورا

ناظر رمان
سطح
7
 
ارسالی‌ها
291
پسندها
800
امتیازها
5,313
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #5
***
بهار ۱۴۰۰_تهران
سر از پای نمی‌شناخت. چشمان خمارآلودش خبر از شب بیداری هر روزه‌اش می‌داد. ۲۰۶ نقره‌ای رنگش را در گوشه‌ای، زیر سایه‌ی درختِ بزرگی پارک کرد و وارد کارخانه‌ی بزرگ و سرشناسی که پدرش مدیرتش را بر عهده داشت، شد.
صدای کفش‌هایی که پاشنه‌های نه چندان بلندی داشتند، در هیاهوی کارگرانِ در حال کار گم شده بود و صدای چرخه‌ی دستگاه‌ها مانع شنیدن مکالمات افراد میشد. او مثل همیشه با اقتدار و متانت قدم بر می‌داشت. نگاه‌هایی که در بَدو ورودش روانه‌ی صورت بی‌آلایش و موهای ژولیده‌اش شده بود را نادیده گرفت و از آقای فرهمند که دستیار پدرش بود، و او را طبق عادت عمو صدا میزد، سراغ پدرش را گرفت. گویی پدر در اتاقش بود. پله‌ها را یکی‌یکی طی کرد تا به دیدار پدر برود.
دختر جوانی که پشت میز نشسته بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ساپورا

ناظر رمان
سطح
7
 
ارسالی‌ها
291
پسندها
800
امتیازها
5,313
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #6
و مشکلی را که همچو کوهی استوار بر سَر راهش قد علم کرده بود را به هر قیمتی که شده است برطرف سازد. نفسی تازه کرد و دل را به دریا زد.
- راستش بابا...یه مشکلی پیش اومده...نمی‌دونم باید چه‌جوری حلش بکنم.
پدرش که می‌دانست آمدنش به اینجا، آن هم در این وقت روز نمی‌توانست بی‌دلیل باشد، بی‌آنکه تعجبی بکند و خم به ابرو بیاورد، کراواتش را کمی شل کرد و روی میز خم شد.
- چه مشکلی عزیزم؟
نمی‌دانست باید از کجا شروع بکند. قبل از آمدن به خودش تذکر داده بود که ساده نشکند و از حرف‌های پدر نرنجد. خوب می‌دانست که قرار است کلمه‌ی «نه» را بشنود؛ اما همان آخرین امید زنده‌ی ته مانده‌ی قلبش را به چنگ گرفت و به حرف آمد:
- مشکله مالی!
مکثی کرد تا واکنش پدر را ببیند. پدر در حالی که عینک مربعی شکلش را روی چشمان کوچک و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ساپورا

ناظر رمان
سطح
7
 
ارسالی‌ها
291
پسندها
800
امتیازها
5,313
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #7
با تمام وجود به دخترش افتخار می‌کرد. اگر چه در تمام این مدت روی ناخوشایندی به او نشان داده بود و از کارهای سختی که انگار فقط برای او ساخته شده بودند، گله و شکایت کرده بود؛ امادر دل او را می‌ستود.
خوب می‌دانست که او سرتق و لجبازتر از این حرف‌هاست، و محال است که قید افکارات و عقایدش را بزند. اندکی از او دلخور بود. از اینکه می‌دید او آن‌قدر خود را وابسته به کار می‌داند و در این راه خود را هَلاک می‌کند، ناراحت بود.
کاسه‌ی صبرش لبریز شد و با اخمی که گه‌گاهی مهمان صورت مهربانش میشد، به حرف آمد.
- من نمی‌دونم یه دختر ۲۳ ساله‌ای که الان باید پای درس و دانشگاهش باشه، چه کاری بود که بره خیریه بزنه؟ این خیریه و بچه‌ها از کجا در اومد که سه ساله زندگیتو براش گذاشتی؟
پدر باز هم رشته‌ی سرزنش و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ساپورا

ناظر رمان
سطح
7
 
ارسالی‌ها
291
پسندها
800
امتیازها
5,313
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #8
هارون که اشک در چشمان روشنش به رقص در آمده بود، عاشقانه به او می‌نگریست. در جواب به حرف‌های دختر زیبایش لبخندی بر لب نشاند.
- من بهت اعتماد دارم و چون بهت اعتماد دارم، با دست خالی می‌فرستمت که بری.
نگاه خیره‌ی پدر به چشمان مهربانش، به هوای ناآرام قلبش، آرامشی بی‌وقفه هدیه کرد. کیفِ چرم قهوه‌ای رنگش را که با رنگ موهایش هارمونی جذابی را به وجود آورده بود، روی شانه جابه‌جا کرد و بدون گفتن هیچ حرفی از پدر خداحافظی کرد.
عاجزانه پشت فرمان جای گرفت. لیستی که تهیه کرده بود را در دست گرفت. نام پدرش اولین اسمی بود که در لیست حامیان قرار گرفته بود.
فهرستی که دیشب آن را تهیه کرده بود، و امروز مصمم شده که با یکایک آنها حرف بزند. انتظار این رفتار را از پدرش داشت؛ اما باز هم در مقابل غرور سر خم کرده و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ساپورا

ناظر رمان
سطح
7
 
ارسالی‌ها
291
پسندها
800
امتیازها
5,313
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #9
آقای معتمدی با لحن سردی که در امواج صدایش در حال نوسان بود، جوابش را داد و ساقی با اندکی تعلل روی یکی از صندلی‌ها نشست.
نگاه کوتاه و سرد آقای معتمدی و توجه‌ای که به برگه‌های زیر دستش معطوف شده بود، او را کمی از آمدن پشیمان کرد. نفش عمیق و تلخی از دریچه‌ی سینه برون داد و اضطرابش را سرکوب کرد. صدایش را کمی صاف کرد و با مقدمه چینی کوتاهی، نگاه آقای معتمدی را از برگه‌ها دزدید و شروع به حرف زدن کرد. از مشکلات خیریه‌اش تا برانگیختن وجدان آقای معتمدی که کار اصلی او بود. آقای معتمدی نگاه عاقل اندر سفیه‌ای به او انداخت. چشمان درشت عسلی‌اش را که چین و چروک‌های ریز و درشتی احاطه‌اش کرده بودند را ریز کرد و با تعجب به ساقی خیره شد.
- شما چند سالته؟
ساقی با شنیدن سوال غیرمنتظرانه‌ی او خشمی بر وجودش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

ساپورا

ناظر رمان
سطح
7
 
ارسالی‌ها
291
پسندها
800
امتیازها
5,313
مدال‌ها
8
چهار ساعت میشد که در خیابان‌های تهران سرگردان بود. از شمال به جنوب، از غرب به شرق، خسته از دویدن‌های نافرجام و حرف‌های تکراری که روح ساقی را در هم شکسته بود.
یکی از آنها؛ مثل پدرش صاحب کارخانه‌ی بی در و پیکری بود، آن‌ یکی سرمایه‌گذار آپارتمان‌های مسکونی.
در زمانی کمتر از چهار ساعت با ارقام بسیاری روبه‌رو شد، و با این اوصاف پِی به این موضوع برد که آدم‌ها بیش از حد تصورش بی‌رحم و سنگ‌دل شده بودند. بعضی از آنها حتی به حرف‌هایش گوش هم نمی‌دادند.
پوزخندِ گوشه‌ی لبانشان همانندِ پُتک بر سر ساقی فرود می‌آمد. بیشتر از هر چیزی از یکی از آنها که مرد چهل ساله‌ای بود، بیشتر کفری و عصبانی بود. چون‌که بی‌مقدمه و خیلی گستاخانه او را بچه دبیرستانی خطاب کرده بود. ساقی نیز ساکت ننشسته بود و به او گفت که در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 6)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا