***
گذشته(زمان آتشسوزی)
با سرعت تمام از راهروها گذر کردم و خودمو به گلخونه رسوندم.
- اوه خدای من...
وحشت کرده بودم و بدون هیچ فکری فقط وارد آتیش شدم. آتیش از هر طرف زبانه میکشید. همون اول کار قسمتهایی از بدنم سوخت.
- لعنتی...
دارم کباب میشم. اینجا با قدرتم سازگاری نداره. حالم داره بد میشه. خودمو هوشیار نگه داشتم و آروم آروم به راهم ادامه میدادم.
- اوه... نمیتونم...
شدت گرما و آتیش بدجور روم اثر گذاشته بود. دیدم تار شده بود.
- انقدر تقلا نکن.
ها؟! برگشتم و اطرامو چک کردم...
- کی اونجاست؟ بهتره بری بیرون. وگرنه آسيب میبینی.
همون لحظه مردی رو با دستانی آتشین دیدم که میان دود استتار کرده بود.
- این؟!
- بیا ماریا.
وحشت تموم بدنمو پر کرده بود.
- تو کی هستی؟!
- بیا... .
- کی هستی؟!
حتی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.