- تاریخ ثبتنام
- 30/9/25
- ارسالیها
- 145
- پسندها
- 1,362
- امتیازها
- 8,043
- مدالها
- 7
- نویسنده موضوع
- #41
باران بیوقفه میکوبید. موهای بلند آریان خیس شده و چون رشتههایی تاریک به صورتش چسبیده بود. قطرهها مثل ضربههای سرد به گونههایش برخورد میکردند. از روستا فاصله گرفته بود، اما هر قدم برایش مثل نبردی تازه بود. یک دستش روی شانهی آسیبدیدهاش فشرده میشد و درد در امتداد استخوانهایش تیر میکشید. لرز داشت او را میبلعید؛ دندانهایش از سرما به هم میکوبیدند و صدای نفسهای بریدهاش زیر فریاد رعد گم میشد.
در میانه دشت، نوری بزرگ از دل تاریکی شکافت. آریان بیحرکت ماند. نفسش در سینه شکست. خانهاش؛ تنها گوشهی امن دنیا برایش، در شعلههایی سرکش فرو میرفت. کلبهی کوچک کنار دشت، حالا موجودی آتشین بود که سقف و دیوارهایش را میبلعید. صدای ترکیدن الوارها در گوشش میپیچید؛ مثل شکستن آرزوهایی که هرگز...
در میانه دشت، نوری بزرگ از دل تاریکی شکافت. آریان بیحرکت ماند. نفسش در سینه شکست. خانهاش؛ تنها گوشهی امن دنیا برایش، در شعلههایی سرکش فرو میرفت. کلبهی کوچک کنار دشت، حالا موجودی آتشین بود که سقف و دیوارهایش را میبلعید. صدای ترکیدن الوارها در گوشش میپیچید؛ مثل شکستن آرزوهایی که هرگز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش