• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان چهره‏‌های نفرین | برهون کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع برهون
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 59
  • بازدیدها بازدیدها 1,014
  • کاربران تگ شده هیچ

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
145
پسندها
1,362
امتیازها
8,043
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #41
باران بی‌وقفه می‌کوبید. موهای بلند آریان خیس شده و چون رشته‌هایی تاریک به صورتش چسبیده بود. قطره‌ها مثل ضربه‌های سرد به گونه‌هایش برخورد می‌کردند. از روستا فاصله گرفته بود، اما هر قدم برایش مثل نبردی تازه بود. یک دستش روی شانه‌ی آسیب‌دیده‌اش فشرده می‌شد و درد در امتداد استخوان‌هایش تیر می‌کشید. لرز داشت او را می‌بلعید؛ دندان‌هایش از سرما به هم می‌کوبیدند و صدای نفس‌های بریده‌اش زیر فریاد رعد گم می‌شد.
در میانه دشت، نوری بزرگ از دل تاریکی شکافت. آریان بی‌حرکت ماند. نفسش در سینه شکست. خانه‌اش؛ تنها گوشه‌ی امن دنیا برایش، در شعله‌هایی سرکش فرو می‌رفت. کلبه‌ی کوچک کنار دشت، حالا موجودی آتشین بود که سقف و دیوارهایش را می‌بلعید. صدای ترکیدن الوارها در گوشش می‌پیچید؛ مثل شکستن آرزوهایی که هرگز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
145
پسندها
1,362
امتیازها
8,043
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #42
آریان از جنگل عبور کرد. سکوت تمام قبرستان را پر کرده بود. مه بر زمین آمده، در میان قبرهای سنگی رقص می‌کرد. باران به صورت شبنم‌های ریز بر صورتش بوسه می‌زد. آریان با قدم‌های سست جلو می‌رفت و گوش به زنگ با هر صدا نگاهش را در اطراف قبرستان می‌گرداند. دورتر از او فردی با شنلی سیاه ایستاده بود؛ گویا قصد داشت با آن گورستان یکی شود. آریان چشمانش را ریز کرد، سرش را جلو برد، آرام و مردد زمزمه کرد:
- الیورا؟!
الیورا چرخید و چشمان صورتی رنگش در میان آن همه تاریکی درخشید. او کلاه شنلش را پس زد و چهره‌اش بیشتر نمایان شد. احساس امنیت و آرامش، با دیدن الیورا در وجود آریان نشست و او با زانوانی سست و خسته به سوی زمین سقوط کرد. الیورا با قدمی بلند، آریان را گرفت و در آغوش کشید. صدای نفس‌های تند آریان را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
145
پسندها
1,362
امتیازها
8,043
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #43
آریان با سردرگمی اطرافشان را نگاه کرد. در وسط آرامگاه تنها تابوت رئیس قبلی روستا وجود داشت. در طبقاتی که بر دیوارهای آنجا ساخته شده بود، گل‌های خشکیده گذاشته بودند. خاک همه جا را پوشانده بود.
آریان با تنفس غبار، چند سرفه کوتاه و آرام کرد؛ دست سالمش را مقابل بینی‌اش گرفت و گفت:
- برای چی اومدیم. اینجا رو می‌گردن چون توی قبرستون تنها مکانی که برای قایم شدن خوبه، همین‌ جاست.
نور شمع‌ها فضای تاریک را روشن می‌کرد. صدای مردم نزدیک‌تر شد؛ آریان با ترس به سمت در بسته چرخید و گفت:
- الیورا دارن میان.
- بیا داخل!
آریان چرخید؛ تابوت رئیس روستا کنار رفته و الیورا بالای راهی مخفی، منتظرش بود. آریان با ناباوری چشمانش گرد شد. الیورا که تردید او را دید دستش را تکان داد و با صدای ضعیف و تند گفت:
- بیا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
145
پسندها
1,362
امتیازها
8,043
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #44
الیورا به سمت بدن سرد آریان خیز برداشت. به خون جاری از چشمانش خیره شد که تمام صورتش را پر کرده بود. تن آریان در میان دستان او می‌لرزید. یک چیزی درست نبود!
الیورا از فرآیند ساخت آن معجون اطمینان داشت. ناامیدی از انتهای قلب تاریکش لبخندی زد و دندان‌های سفیدش را نشان داد. الیورا با صدایی که برای اولین بار از ترس می‌لرزید، تن او را محکم تکان داد.
- آریان، نه بلندشو، هی با خودت چیکار کردی؟ تو الان نباید بمیری می‌شنوی. تو تنها امید من برای آزادی هستی پس بلندشو!
الیورا مملو از یاس و عصیان، سیلی محکم بر صورت آریان کوفت. چند قطره خون بر لباسش پاشید. لرزش آریان توقف پیدا کرد، تن منقبضش رها شد و چشمان بازش سفید گشت. الیورا با سردرگمی او را در آغوش خود داشت. ترس مثل زهری در وجودش تزریق شد و لرزید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
145
پسندها
1,362
امتیازها
8,043
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #45
***
با احساس ورود چیزی در گلویش، سرفه‌کنان هوشیاریش را به دست آورد. صدایی مبهم در کنار گوشش می‌شنید، انوار ملایم خورشید از میان ابرهای خاکستری بر صورتش می‌تابید. آریان چندبار پلک زد؛ نگرانی از چشم‌های سیاه ایوان، ترشح می‌شد. آریان با لبخندی ملایم و گیج از ناهوشیاری نامش را صدا زد.
ایوان دستان سردش را در دست گرفت و کلمات را با سرعت کنار هم ردیف کرد:
- حالت خوبه؟ بهم بگو این چندتاست؟ می‌تونی بشماری، من رو یادت میاد؟
آریان با تک‌خندی، سر انگشتش را به کف دست ایوان زد و گفت:
- این پنج‌تاست و تو هم ایوان تروگارد هستی.
ایوان نفس راحتی کشید. دست او را به نشانه‌ی محبت فشرد و با لحنی خجالت‌زده گفت:
- خوشحالم که خوبی؟
آریان که به تازگی از دست خواب فرار کرده بود، نگاهش به گوشه‌ی لب ایوان افتاد که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
145
پسندها
1,362
امتیازها
8,043
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #46
آریان منظور الیورا را درک نمی‌کرد. ایوان که در کنار او ایستاده بود، همچون دانش‌آموزی سردرگم کمی سرش را کج کرد و پرسید:
- این یعنی چی؟
تمام توجهات به سمتش کشیده شد. ایوان چشمانش را گرداند و کمی موهای جلوی صورتش را درست کرد. مردِ فرمانده کمی در ایوان دقیق‌تر شد، اما حالت چهره‌اش تغییری نکرد. الیورا که قصدی برای توضیح دادن نداشت ابتدا از کنار آن‌ها عبور کرد و گفت:
- بیاید توی خونه‌ی من این بحث رو ادامه بدیم.
آریان، او را دنبال کرد و سپس با نگاهی کنجکاو به مرد، با سرعت از کنارش گذشت. ایوان نیز با کمی تردید، قدم جلو گذاشت و زیر نگاه موشکافانه مرد عبور کرد.
آن‌ها وارد جنگل شدند. صدای پای منظم ارتش و زره‌هایشان در جنگل طنین‌انداز می‌شد و سکوت را بر آن مکان تلقین می‌کرد. آریان هرازگاهی می‌چرخید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
145
پسندها
1,362
امتیازها
8,043
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #47
تمام غم‌های جهان در چهره‌اش نمایان شدند، دستانش بر زمین خاکی چنگ زد. چه اتفاقی رخ داده؟ چگونه، در مدتی که او از هوش رفته بود، چطور تمام زندگیش به کوهی از خرابه تبدیل شده بود؟ آریان سرش را به نشانه ناباوری تکان داد. در حالی که چشمانش از روستای نابود شده، گرفته نمی‌شد زمزمه کرد:
- چطور؟ چطور ممکنه؟ نه، نه، نباید... .
امید از چشمان آبی رنگش پرواز کرد و طوفانی از دریا را برجا گذاشت.
- الیورا، چی شد؟ چه بلایی سرشون اومده؟
الیورا در سکوت سر پایین انداخت و به نگاه‌های خیره ایوان بی‌اعتنا ماند. آن دو جوان تمام خاطراتشان را در این روستا ساخته بودند. صدای خنده‌ی کودکان، شلوغی بازار و لبخندهای مردم روستا هنوز در ذهنشان بود. آریان یک قطره اشک از گوشه‌ی چشمش پایین چکید، تمام خاطراتش درون آن قطره کوچک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
145
پسندها
1,362
امتیازها
8,043
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #48
آریان ایستاد و بحث میان ایوان و الیورا پایان پیدا کرد. ایوان خود را کنار کشید، پشت به همه بر روی زمین نشست و سرش را میان دستانش گرفت. الیورا از درخت جدا شد و جلو رفت که آریان ابتدا به صورت زمزمه‌وار و سپس با تندی و خشم فریاد کشید:
- چرا، باید بهم می‌گفتی. چرا بهم چیزی نگفتی، چرا جلوم رو نگرفتی؟!
الیورا با چند قدم بلند فاصله را کم کرد شانه‌های آریان را فشرد. تنش را محکم تکان داد و گفت:
- انقدر من رو مقصر جلوه نده. سعی کردم جلوت رو بگیرم، نکنه این هم یادت رفته ولی تو اصلاً بهم مهلت حرف زدن ندادی. انقدر بقیه رو به خاطر کارهات سرزنش نکن!
آریان با پوزخندی تلخ تنش را عقب کشید و از میان دستان الیورا بیرون آمد.
- من هیچ‌وقت این کار رو نکردم. من از اول هم این قدرت و مهروموم رو نخواستم که مقصر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
145
پسندها
1,362
امتیازها
8,043
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #49
در هنگام عصر سربازها، با اتمام کار از روستا بیرون می‌آمدند و در صفی منظم پشت هم قرار می‌گرفتند. یولیوس تمام مدت بر آن‌ها نظارت می‌کرد و نفوذ زیادی بر آن‌ها داشت. سربازها بدون اعتراض وظایف خود را انجام می‌دادند. آریان عرق کرده و خسته بود. از صبح از جایش تکان نخورده و حتی چیزی نخورده بود. ایوان به زخم‌های لیانا رسیدگی کرده و حال هر دو در دنیای ناهوشیاری قدم می‌زدند. الیورا نیز در کنار درخت روی زمین نشسته بود.
یولیوس آرام جلو رفت و کنار آریان ایستاد. بدون ذره‌ای ترحم و دلسوزی گفت:
- ارباب! همه چیز به پایان رسید. سربازها اشتباهی در وظایف نداشتند، پایان گزارش.
آریان بدون این که سرش را بچرخاند با کمکِ تنه درخت ایستاد و آرام به سمت جنازه یا تکه گوشت‌های روی زمین رفت. هیچ جسد سالمی باقی نمانده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

برهون

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
30/9/25
ارسالی‌ها
145
پسندها
1,362
امتیازها
8,043
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #50
***
آریان فنجان گرمِ دمنوش را در دستانش گرفت و با آرامش و کمی مردد، الیورا را مورد خطاب قرار داد:
- پس تو داری میگی که من می‌تونم دو تا ارتش رو کنترل کنم که یکیشون از یک سری اسکلت مرده تشکیل شده و یکی دیگه هم از یک سری روح سرگردان؟!
الیورا سری تکان داد و یک قلپ از دمنوش گرم را نوشید. یولیوس از نسبت دادنِ ارواح سرگردان به سپاه خاموش، چشمانش را بست و دستانش را مشت کرد. این ارباب کوچک؛ در تمام عمرش یک بار هم با آن ارواح درجه پایین مقایسه نشده بود. آریان که واکنش او را دید، سرش را کج کرد و گفت:
- اتفاقی افتاده جناب اَدِن؟
یولیوس این بار از حرص و درد کمی که در سرش پیچید، لب‌هایش را بر روی هم فشرد که الیورا به کمکش شتافت.
- آریان! نباید جناب اَدِن رو به فامیل صدا بزنی.
آریان فنجانش را بر روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 10)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا