رمانی بودکه پسردزدمحله ومعتادبودعاشق دختره یه باردختره روخفت میکنه توکوچه بعدش بهش میگه دوست دارم ولی دختره میگه تومعتادی ولات اونم میگه منتظرم میمونی دختره هم برای اینکه ازسربازش کنه میگه باشه بعدش چندوقت پسره پیداش نمیشه بعدش ترک میکنه میاد بعدش زنش میشه یباربعدازدواجش بهش تهمت دزدی میزنن