• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان همه‌ی اسب‌های سپید| کارگروهی کاربران انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع فرزان
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 10
  • بازدیدها 432
  • Tagged users هیچ

فرزان

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
25/3/20
ارسالی‌ها
938
پسندها
11,606
امتیازها
29,073
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد رمان: 5241
ناظر: Ālbā Ālbā

نام رمان: همه‌ی اسب‌های سپید
نویسنده: فرزان و سمانه شیبانی
ژانر: #درام ، #اجتماعی
خلاصه:
رونیکا طبق حکم دادگاه به تبعید فرستاده خواهد شد. محل تبعید او، روستایی دور افتاده از توابع ایرانشهر در استان سیستان و بلوچستان خواهد بود. رونیکا علارغم اصرار بر بی‌گناهی خود، حکم را پذیرفته و راهی این سفر می‌شود.
 
آخرین ویرایش

Mobina.yahyazade

پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
14/5/20
ارسالی‌ها
708
پسندها
3,009
امتیازها
17,773
مدال‌ها
12
سن
19
IMG_20220209_123807_458.jpg
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!

قوانین جامع تایپ رمان

نحوه قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

فرزان

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
25/3/20
ارسالی‌ها
938
پسندها
11,606
امتیازها
29,073
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #3
به نام حق

شاید بهتر بود اهمیت بده و تا صبح به آینده تاریکش فکر کنه. در نهایت هم یه سردرد وحشتناک بگیره و حرص بخوره؛ گریه کنه یا حتی جیغ بزنه اما آینده و همه‌ی متعلقاتش با هم می‌تونست بره به دَرک.
به جاش آروم نشسته بود و ماه رو تماشا می‌کرد. کثافتِ خوشگل، حتی از پشت شیشه‌های کِدر اتوبوس هم زیباست. آسمون اینجا به شکل غریبانه‌ای حتی داخل شب هم شفافه. شبیه مزرعه‌‌ای از ستاره‌های سفید. شاید فقط دنبال یکی می‌گشتند تا از پشت تلسکوپ تماشاشون کنه. چشم‌هاش چرخید. نگاهش رو به تاریکی بی انتهای بیابونی که دو طرف جاده بود داد و آه کشید. زمین اما به شکل خساست آمیزی خشکه. خس و خاشاکی که تو نور جلویی اتوبوس دیده میشدند بهش می‌فهموندند جایی که قراره بِره، هیچ نشونه‌ای از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

فرزان

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
25/3/20
ارسالی‌ها
938
پسندها
11,606
امتیازها
29,073
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #4
اگه گریه‌های عزیز و بی‌قراری‌های آقاجان نبود با هواپیما می‌اومد. اینجوری مجبور نمیشد شبانه دل به جاده بزنه‌ و این همه معطل بشه. باید خودش رو به کلانتری مرکزی ایرانشهر معرفی می‌کرد تا دوره تبعیدش به جریان بیافته. حتی موبایلش رو هم همراه کامپیوترش ضبط کرده‌بودند و اجازه حضور داخل شبکه‌های اجتماعی نداشت، وگر نه الان می‌تونست فاصله‌اش تا روستا رو تخمین بزنه و مسیر‌ها رو ببینه. شاید حتی به عزیز زنگ می‌زد و خبر رسیدنش رو می‌داد. می‌دونست هر دوشون الان بیدارند.
بدون موبایل مثل کورها شده بود! باید دیوارهای نامرئی دنیا رو می‌گرفت و تو جاده‌‌های که نمی‌شناخت، راهش رو پیدا می‌کرد.
برای لحظه‌ای تپش قلب گرفت و نفس‌هاش سطحی شد. به صندلی اتوبوس تکیه زد و چشم‌هاش رو بست. ازش خواسته‌ بودند چادر سر کنه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرزان

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
25/3/20
ارسالی‌ها
938
پسندها
11,606
امتیازها
29,073
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #5
زیاد هم منتظر نموند. تابلویی که با عجله از حاشیه جاده رد شد رو خوند. با احتیاط برانید، منطقه مسکونی است!
اما منطقه‌ی مسکونی وجود نداشت. خونه‌های کاهگلی که دیواره‌هاش ریخته بود. تو اون ظلمات، خرابه‌های وهم آوری بود که میشد ازشون یه عالمه داستان از تسخیر اجنه بافت‌. حتی یه ساختمون هم شکل نرمالی نداشت. همشون فرسوده و ناکار بودند. داشت کجا می‌رفت؟ کجا فرستاده بودنش؟ از وسط جنگل‌های سر سبز انزلی و دریایی که همیشه با موج‌هاش دلبری می‌کرد، کجا اومده بود؟
چشم‌هاش رو اینبار با عجله بست. به خودش قول داده بود گریه نکنه، نشکنه، پشیمون نشه. نفس عمیقی کشید و تا ده شمرد. برای همین جنگل‌ها رفته بود، برای همین آدم‌ها، برای آینده‌ای که خودش دیگه هیچ سهمی ازش نداشت!
قلبش آروم گرفت وچشمه اشکش خشکید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرزان

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
25/3/20
ارسالی‌ها
938
پسندها
11,606
امتیازها
29,073
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #6
جلوی ساختمون خروجی ترمینال ایستاد و نگاهی به اطراف انداخت. خیابون پهنی که از دو طرفش ماشین عبور می‌کرد و میدون کوچیکی که پر از گل‌های خرزره با رنگ‌های صورتی و دو تا درخت نخل بود.
چند نفر کنار ردیف تاکسی‌های زرد، روبروی در ورودی ایستاده بودند. به طرف پسر جوونی با موهای لَخت و صورت آفتاب‌سوخته رفت. اولین کسی بود که بر خلاف بقیه لباس محلی بلند نداشت. شلوار پارچه‌ای با تیشرت آستین‌کوتاهی که بازوهای تیره‌اش رو به رخ می‌کشید.
روبروش ایستاد. مشغول خوردن مایع عسلی رنگی داخل استکان شیشه‌ای بود. لبخندی زد و گفت:
- می‌خوام برم کلانتری شهرتون!
پسر جوون استکان رو پایین آورد و به طرفش چرخید. نگاهی به صورت رونیکا، کوله روی شونه‌اش و چمدون پایین پاش انداخت و در نهایت ته مونده لیوان رو داخل باغچه کنار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرزان

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
25/3/20
ارسالی‌ها
938
پسندها
11,606
امتیازها
29,073
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #7
راننده نگاه مرددی به سرباز کنار در و رونیکا انداخت اما سکوت کرد و همراهش پیاده شد تا چمدون رو بهش تحویل بده. رونیکا ممنونش بود. درد ودل کردن آخرین چیزی بود که می‌خواست!
وقتی تاکسی حرکت کرد، رونیکا به سختی چمدون رو به طرف سر بالایی سیمانی جلوی در ورودی کلانتری حرکت داد و نفس عمیقی کشید. خدا رو شکر می‌کرد که کفش‌های اسپرت پوشیده‌بود اگر چه همیشه می‌تونست با کفش‌های پاشنه بلند هم تعادلش رو حفظ کنه اما نه برای چنین سفری، نه برای چنین جایی!
ورودی ماشین‌رو بسته بود پس روبروی در باریک‌تر که مخصوص عابرین بود ایستاد و دسته چمدون رو محکم نگه داشت تا به عقب سر نخوره! سرباز سبز پوشی با یه تفنگ بزرگ کنار در ایستاده بود و تمام مدت بهش خیره نگاه می‌کرد. رونیکا به این یکی هم لبخند زد.
- با سروان شاکری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرزان

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
25/3/20
ارسالی‌ها
938
پسندها
11,606
امتیازها
29,073
مدال‌ها
17
  • نویسنده موضوع
  • #8
لب‌هاش دوباره کش اومد.
- چند سالته؟
و قبل از اینکه دختره بگه 《اون تو نوشته 》روی بخش مشخصات فردی چشم چرخوند.
- می‌تونم یه تلفن بزنم؟
نگاهش روی عدد بیست و یک نشسته‌بود که لحن خشک و بی‌حوصله دختر، افکار شیرینش رو از هم پاشید.

رونیکا که متوجه نمی‌شد چرا این یارو، یک ساعت تمام به صفحه‌ی اول پرونده خیره شده ابرو بالا انداخت. شاید مشکلِ خوانش پریشی داشت که برای خوندن یک خط، دو ساعت معطل می‌کرد! وقتی نگاه گنگ سروان، آزار دهنده شد تکرار کرد:
- تلفن...می‌تونم تلفن بزنم؟
کلمات رو عمداً کشید. شاید علاوه بر خوانش پریشی، مشکل شنوایی هم داره!
سروان اخم ریزی کرد و نگاهش رو دوباره به برگه‌ها دوخت. دختره برای گرفتن مرخصی، دیدار با خانواده، اجازه اشتغال، ارتباط با مردم محلی و یه عالمه درخواست دیگه نیاز به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

Samaneh85

رفیق انجمن
تاریخ ثبت‌نام
19/1/21
ارسالی‌ها
394
پسندها
2,543
امتیازها
14,063
مدال‌ها
10
***
بر خلاف انتظارش پشت تپه‌های شنی و خشک جاده، دشت همواری پیدا شد که سرسبز بود!درخت‌های نخل و زمین هایی که نمی‌دونست داخلشون چی کاشته شده. ابروهاش بالا پریده بود و با دهن باز به مزارع اطراف نگاه می‌کرد. البته این فقط بخشی از جاده بود. تو فاصله های دورتر می‌تونست نخل‌های خشکیده رو هم ببینه اما قلبش از دیدن همین سرسبزی محدود هم گرم شده بود. انتظار یه بیابون بی‌‌مزارع رو داشت که بته‌های تیغ داخل طوفان‌های شن این‌طرف و اون طرف برند ولی اینجا...زبونش بند اومده‌بود.
نگاه سروان از آینه کناری به صورت بهت‌زده رونیکا نشست و نیشخند زد. چی فکر می‌کرد، چی شد! حتی دیگه دلش نمی‌خواست نوک انگشتش به دختره برخورد کنه ولی باید یه جوری زهرش رو می‌ریخت. زیر لب گفت:
- اجازه نداری با مردم مراوده داشته باشی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

فرزان

نویسنده افتخاری
تاریخ ثبت‌نام
25/3/20
ارسالی‌ها
938
پسندها
11,606
امتیازها
29,073
مدال‌ها
17
صدای بلند سروان باعث شد نگاهش به بیرون بچرخه.
- مهدوی؟
فندک زیر پسره زدند که از جا پرید و با بیشترین سرعت از ماشین بیرون رفت. جلوی اون دو نفر ایستاد و احترام نظامی داد.
رونیکا شیشه ماشین رو پایین کشید تا صداشون رو بشنوه اما هوای داغ و سوزان به صورتش خورد و اخم‌هاش در هم رفت.
برای اون سه نفر اما انگار دمای بالای سی درجه چیز عادی و قابل تحملی بود که زیر آفتاب داغ ایستاده و صحبت می‌کردند. سروان شاکری دست‌هاش رو پشت کمر گره زد و رو به مهدوی که شق و رق ایستاده بود گفت:
- پرونده دختره رو بیار...چمدونش رو هم بذار پایین تا من ستوان میری رو توجیح کنم.
نگاهش به عقب چرخید و با دیدن چشم‌های خیره رونیکا اخم‌هاش در هم رفت.
- مواظب باش دختره جایی نره!
ابروهای رونیکا بالا پرید و پسره《بله قربان》 محکمی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

بالا