- تاریخ ثبتنام
- 11/3/23
- ارسالیها
- 1,093
- پسندها
- 8,010
- امتیازها
- 26,673
- مدالها
- 17
- نویسنده موضوع
- #201
لحظهای سکوت برقرار شد. سپس شاهین بالهای عظیمش را گشود. تنها یک جیغ کشید. اما همان یک صدا کافی بود. آسمان لرزید. تمام کلاغها با وحشتی غیرقابل وصف از شاخهها کنده شدند و چون ابری سیاه از هزارتو گریختند. سکوت شکست. باد پاییزی دوباره وزیدن گرفت. فالکرون با نگاه نافذ طلاییاش به زاویر نگریست. زاویر جرئت آن را نداشت که در چشمان تجسم دنیوی آن خدایگان نگاه کند. از پیامدهایش میهراسید. احساس میکرد که آن نگاه، از گوشت و استخوان عبور میکند و تا ژرفترین رازهای روحش پیش میرود. سرانجام فالکرون برای نخستین بار او را خطاب قرار داد:
- فرزند ولادور... کمتر کسی میتواند بر تقدیری که برایش نوشته شده غلبه کند. تو این کار را کردی.
زاویر سرش را از سنگینی آن نگاه پایین انداخته بود...
- فرزند ولادور... کمتر کسی میتواند بر تقدیری که برایش نوشته شده غلبه کند. تو این کار را کردی.
زاویر سرش را از سنگینی آن نگاه پایین انداخته بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش