دلنوشته مجموعه دلنوشته‌های "بر خاک رفته" | مهشید شکیبایی کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع .MAHSHID.
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 14
  • بازدیدها بازدیدها 855
  • کاربران تگ شده هیچ

.MAHSHID.

مدیر بازنشسته
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
9/7/20
ارسالی‌ها
1,418
پسندها
27,988
امتیازها
47,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • #11
هرروز می‌روم کنار باغچه می‌نشینم و خاطرات تو را می‌خوانم. امروز این صفحه از دفترت را برایش خواندم. «همیشه دلم می‌خواست یک قصه باشم. قصه‌ای که هربار پایان خوشی داشته باشد. بچه‌ها با شنیدنم به ‌خواب بروند و من پر بکشم و به سرزمین قصه‌ها بازگردم.» و هردو خوب می‌دانیم که قصه‌ی تو هنوز تمام نشده‌‌. پایان داستان تو آزادی‌ست.
 

.MAHSHID.

مدیر بازنشسته
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
9/7/20
ارسالی‌ها
1,418
پسندها
27,988
امتیازها
47,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • #12
وقتی شعر روی مزارت را بلند خواندم، مامان گریست. انگار که تو آن شعر بودی و من داشتم می‌خواندمت. من شعر را تکرار می‌کردم و تو تکرار می‌شدی؛ مثل یک شعر بر خاک رفته.
گنجشک هم که روی شاخه نشسته بود، شعر را برداشت و به آسمان برد. و من باز در حرکت بال‌هایش تو را دیدم که داشتی شعر می‌خواندی... .
«خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید. پرواز کن تا آرزو، زنجیر را باور نکن.»
 

.MAHSHID.

مدیر بازنشسته
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
9/7/20
ارسالی‌ها
1,418
پسندها
27,988
امتیازها
47,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • #13
جان من! تو فریادی شدی که از گلوی میلیون‌ها نفر رویید و آسمان را شکافت‌‌. مرگ تو را، تاریخ هم اگر از یاد ببرد، تو در قلب میهنت می‌مانی.
تو از تولد خورشید گفتی و در چنگ شب مردی. انگار آن شب، همه چیز را می‌دانستی که وصیت‌نامه‌ی آغشته به خونت، آتش به جانم زد. اما عزیزِ جاودانه‌ی من... مادر آن شب، شام را برایت نگه داشته بود. هنوز هم نگه می‌دارد... .

*شاید به لحاظ ادبی زیاد این پست قوی نباشه، ولی خودم باهاش بغض کردم...

 
آخرین ویرایش

.MAHSHID.

مدیر بازنشسته
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
9/7/20
ارسالی‌ها
1,418
پسندها
27,988
امتیازها
47,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • #14
از هنگامی که رفته‌ای، آسمان مدام می‌بارد. به خیالش می‌تواند خون تو را از خیابان بشوید. چه می‌داند که خون تو، در ذره‌ذره‌ی این خاک هنوز هم سرخ است. تو به خون خود، بر دیوارهای شهر، آنچه را فریاد زدی نوشتی‌. و تا ابد، نمادی شدی از شجاعتِ این مردمانِ سوگوار... . مردمانی که سوگ رفتن تو، کمرشان را شکست. آخر تو که یک نفر نبودی. هزاران نفر بودی. و خونت، صدها خیابان را سرخ کرد‌... .
 
آخرین ویرایش

.MAHSHID.

مدیر بازنشسته
سطح
30
 
تاریخ ثبت‌نام
9/7/20
ارسالی‌ها
1,418
پسندها
27,988
امتیازها
47,073
مدال‌ها
27
  • نویسنده موضوع
  • #15
لرزش صدای پدرت، آنگاه که به دنبال تو می‌گشت، آتشم زد. آتشی که ریشه می‌سوزاند. و هرگز خاموش نمی‌شود. دردِ نبود تو، پاره‌ای از قلب من شد، که قوی‌ترم کرد. اشک‌هایم اگرچه بر صورتم جاری، فریادم را اما بلندتر کرد. و شجاعت تو، آنچنان که در قلب من، در قلب سرزمینی تکثیر شد.
 
عقب
بالا