• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان در امتداد بامداد | الی.کا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع •اِلیــکا•
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 84
  • بازدیدها بازدیدها 6,049
  • کاربران تگ شده هیچ

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
461
پسندها
34,190
امتیازها
57,483
مدال‌ها
17
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
در امتداد بامداد
نام نویسنده:
الی.کا
ژانر رمان:
درام، اجتماعی، عاشقانه
کد رمان: 5569
ناظر: @Sydney


در امتداد بامداد.psd 4.jpg
در حال بررسی برای BNY... .
_بسم الله الرحمٰن الرحیم_


خلاصه:
آگاهانه پا در مسیری پر چالش می‌گذارد. برای حفظ آینده‌یشان و علی‌رغم سختی‌هایی که پیش رویش است، سعی دارد تنها دارایی‌هایش، یعنی دو فرزندش را از آن محیط نامطلوب و آشفته نجات دهد. هم‌ سو است با کسی که به فاصله‌ی چندین کیلومتر دورتر از او زندگی می‌کند. آن‌ها از همه طرف تحت فشار هستند. در نهایت تسلیم خواست تقدیر می‌شوند و مسیری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : •اِلیــکا•

Ghasedak~

ناظر رمان
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
1,144
پسندها
4,655
امتیازها
23,673
مدال‌ها
16
سن
27
  • #2
تایید رمان.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه فرمایید.
" تاپیک جامع مسائل کاربران در رابطه با رمان‌نویسی "

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
461
پسندها
34,190
امتیازها
57,483
مدال‌ها
17
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #3
"خاک شد تا امید از بطنش جوانه بزند و شادی را برقصاند ."
•••••••••••••••••
فصل اول: ایستاده در مه

وقتی رسیدند که دیر وقت بود. آسمان دیگر روشن نبود و ستاره‌ها شبیه نقطه‌‌های ریز و درشت طلایی رنگ، در دل سیاهی شب برق می‌زدند. ماشین به نرمی سر کوچه‌ از حرکت ایستاد.
- صبر می‌کنم تا برسی خونه بعد میرم.
مشکی‌هایش را از روی گوی‌های خوش رنگش برداشت. لب‌هایش را از سر درماندگی روی هم فشرد و از پشت شیشه‌ی دودی، با دقت اطراف را کاوید؛ سپس در جواب او گفت:
- تا اینجا هم زیاده روی بود عزیزم؛ بری بهتره. فقط امیدوارم کسی ما رو باهم ندیده باشه.
از خلوت بودن کوچه‌شان مطمئن شد، نگاه آخر را به او که در سکوت خیره به درخت توت بزرگِ سر کوچه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
461
پسندها
34,190
امتیازها
57,483
مدال‌ها
17
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #4
جرعه‌ای از آب پرتقال خنکش نوشید. لازم بود بگوید خودش از شدت ترس و استرس بارها گریسته بود؟ خیره به نیسان‌آبی رنگی که کناری پارک شده بود، گفت:
- همه یه دور مردیم و زنده شدیم. کی این دوره بگذره من راحت‌شم.
رستا آن سوی خط ساکت مانده بود. بعد با لحن عجیبی گفت:
- چقدر زود پشیمون شدی!
حرفش بسیار مضحک بود. علی‌رغم ترسش از تاریکی و صدای حیوانات، تکیه به دیوار آجری زد تا نفسی تازه کند. سپس سر چرخاند و در خانه‌شان را مثل همیشه باز دید. خیره به باریکه نوری که از میان لنگه‌هایش بیرون درز کرده بود، سر بطری را به لب‌های نیمه بازش نزدیک کرد و جواب داد:
- حرف تو دهنم نذار دختر خوب؛ فقط خیلی خسته‌م. در جریان اوضاع که هستی؟
- آره و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
461
پسندها
34,190
امتیازها
57,483
مدال‌ها
17
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #5
صدای جر و بحث از داخل شنیده می‌شد. صدای یگانه را به راحتی تشخیص داد و حدس زد چرا دوباره جنجال شده است. حینی که کتانی‌های سفیدش را در می‌آورد، یگانه هم داد زد و گفت:
- ولم کنین روانیا. دست از سرم بردارین. میگم نمی‌خوام، دوست ندارم ازدواج کنم برای چی نمی‌فهمین؟
و با ورود او، سکوت کردند. سرها به سمتش چرخیدند و مشکی‌های اشک‌آلود یگانه از نظرش دور نماند. چشم‌های خوش‌حالتش بدون داشتن حس خاصی بین نگاه‌ها چرخید و قبل از هر حرفی، احساس کرد همان چند قلوپ آبمیوه هم با بویی که زیر بینی‌اش پیچید، در حال بالا آمدن است. خیره به مادرش، بی‌اختیار عق زد. او که چشم گرد کرد، دستش را جلوی دهانش گرفت و در مقابل نگاه متعجبش، به سمت شیرِ آبی که گوشه‌ی حیاط بود دوید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
461
پسندها
34,190
امتیازها
57,483
مدال‌ها
17
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #6
مونس با حرف او از حالت دست به سینه در آمد. مسمومیت به خاطر خوردن غذاهای بیرونی اکثراً گریبان‌گیر دختر بزرگش می‌شد. پس خواست حرفش را کوتاه و به مسئله‌ی مهم‌تری رسیدگی کند. با همان جدیت همیشگی‌اش با سر به داخل اشاره کرد:
- هیچ می‌دونی ساعت چنده؟
آب دهانش را قورت داد و اخم کرد. در حالی که جلو می‌رفت لب زد:
- چیکار کنم؟ کلینیک شلوغ بود.
مادرش عصبی سر تکان داد و در نهایت همان‌طور که نگاه بدش را از روی او برمی‌داشت گفت:
- شانست گرفته امید و بابات هنوز از سر کار نیومدن؛ بیا برو لفتش نده.
سپس خودش زودتر داخل رفت. در هال باز ماند و او از همان فاصله به تلویزیون خاموشی که درست در دید راسش قرار داشت، نگریست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
461
پسندها
34,190
امتیازها
57,483
مدال‌ها
17
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #7
نیشخند چسبیده به لبش مثل گلوله وسط اعصاب مادرش شلیک شده بود. چرا که تن تپلش را روی زمین جا به جا کرد و رو ترش کرد:
- آدم قحط بود اینو مثال بزنی! یه بی‌عرضه‌ی تمام عیار.
ناراحت شد؛ اما از آنجایی که بحث با مادرش هیچ نتیجه‌ای نداشت، به روی خودش نیاورد و راهش را سمت اتاقشان کج کرد. یگانه نیز حینی که به سمت اتاقش می‌رفت، با صدای مرتعشی گفت:
- کلام آخر، من از این پسره خوشم نمیاد. یه بار دیگه اسمشو بیارین خودمو آتیش میزنم!
مونس با غضب روی پایش کوبید و دلربا آهش را در سینه خفه کرد. یگانه که در اتاقش را بهم کوبید مادرش همچنان داشت بد و بیراه می‌گفت؛ اما او نمی‌شنید که چه می‌گوید. فقط تصویر لب‌هایش را می‌دید که مدام باز و بسته می‌شدند. خاطرات دور و کثیفش را دگربار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
461
پسندها
34,190
امتیازها
57,483
مدال‌ها
17
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #8
لب برهم فشرد و دیگر حرفی نزد. این رسم خانه‌مان سوز فقط باید گریبان دختران عبدالله آدینه را می‌گرفت؟ در اقوامِ دور و نزدیک‌شان شاهد عملی شدن چنین رسم مسخره‌ای که تباه کننده‌ی آینده بود، نبود. متین که از تمام شدن حرف‌هایشان مطمئن شد، خیره به مادرش پلک‌های خسته‌اش را روی هم گذاشت. حالا که از وجو او آسوده خاطر شده و مطمئن بود دیگر کسی نمی‌تواند اذیتشان کند، می‌خواست بخوابد.
دلربا کف سرش را مالش داد و آخرین چیزی که در نظر نگاه خمار شده‌اش جان گرفت، جای سالک روی گونه‌اش بود. روز خسته کننده‌ای را در کلینیک گذرانده بود. و کاش می‌گذاشتند او با خیال آسوده و بدون حرص خوردن سر روی بالشت بگذارد. بدون آنکه نگران لو رفتن رابطه‌اش با صاحب کیا اسپورتیج باشد یا فکر یگانه در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
461
پسندها
34,190
امتیازها
57,483
مدال‌ها
17
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #9
- آخه تو که نیستی بقیه با ما بدرفتاری می‌کنن.
مشکی‌هایش کدر شدند و حس بدی ته قلبش نشست. با وجودی که انتظار شنیدن این حرف را داشت؛ اما باز هم دل‌شکسته شد. متین دوباره گفت:
- من می‌ترسم؛ از دایی امیر.
بغضی که در صدای پسرک نُه ساله‌اش مشهود بود، باعث شد زخم دلش سر باز کند و بسوزد.آن‌ها با خودش مشکل داشتند؛ چطور دلشان می‌آمد با دو کودک بی‌گناه چنین رفتاری داشته باشند. توده‌ای سنگی باعث گلو دردش شده بود که از قضا وادار به گریستنش کرد. قطره اشک مزاحم را از گوشه چشمش پاک کرد و با لحن غمگینی پرسید:
- چی میگن مگه؟
- دایی امیر همیشه وقتی که تو نیستی دنبال بهونه می‌گرده تا ما رو اذیت کنه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
461
پسندها
34,190
امتیازها
57,483
مدال‌ها
17
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #10
پارک شلوغ بود و صدای همهمه از دور و نزدیک شنیده می‌شد. نسیم خنکی به نرمی می‌وزید و موهای مواج سیاهش را آرام تکان می‌داد. همراه رستا زیر سایه درختان تنومند چنار، روی سکویی نزدیک به محوطه بازی کودکان نشسته بودند.
آن وسط، رستا در حالی که به جنگ با کیک زنجبیلیِ دست پختِ خودش رفته بود، داشت از زندگی نه چندان سختش می‌گفت. ولی دلربا فقط بچه‌هایش را می‌دید و صدای خنده‌ی آنان را می‌شنید. شادی آن‌ها به او هم سرایت کرده بود که لبخند بزرگی روی لب‌های درشتش داشت. حس کرد خیلی وقت است بچه‌هایش را این‌چنین شاد و سرحال ندیده. و همین حس، به نقطه‌ی کوچک سیاه رنگی تبدیل شد و درست وسط سفیدی خوشحالی‌اش نشست. عذاب وجدان گرفت. خود را به باد سرزنش گرفت که چرا از نیازهای بچه‌هایش غافل شده؟ مگر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : •اِلیــکا•

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا