• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان در امتداد بامداد | الی.کا کاربر انجمن یک رمان

الـی.کـا

هنرمند انجمن
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
366
پسندها
31,429
امتیازها
57,313
مدال‌ها
15
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #11
- وای دلی؛ مدل حرف زدنش، لباس پوشیدنش، عطری که میزنه، راه رفتنش، خندیدنش، دلخوری‌هاش، دغدغه‌هاش اصلا همه چیش روی نِرو منه.
پوف پر غیظی کشید و در حالی که آشکارا حرص می‌خورد، جفت ابروهایش را بالا انداخت:
- اصلا نمی‌تونم تحملش کنم اصلا و ابداً.
باد نسبتاً تندی وزید. شال از سر رستا افتاد و نظم موهای باز و سیاه او بهم ریخت. خیره به رنگ آب میوه‌اش، به یاد یگانه سر جنباند.
- آدم میمونه چی بگه بخدا. الان مامان بابای منم چند وقته گیر دادن به یگانه طفلک.
- گرد و خاک خواستگار قبلی نخوابیده، دوباره؟
این را رستا با چشم‌های گرد شده پرسید که او سرش را با ناراحتی بالا پایین کرد و لب زد:
- دلم براش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : الـی.کـا

الـی.کـا

هنرمند انجمن
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
366
پسندها
31,429
امتیازها
57,313
مدال‌ها
15
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #12
رستا شال را روی موهایش کشاند و با دلسوزی گفت:
- بی‌خیال اون عوضی و هرچی که بهش ربط پیدا می‌کنه. در عوض تمام کارایی که کرد توام بد بلایی سرش آوردی دلی.
لیوان را بین لب‌هایش گذاشت و به دوستش خیره شد. او حیف بود برای دست و پا زدن در یک زندگی بدون عشق. انصاف نبود بار یک زندگی تحمیلی را به دوش بکشد. او خیلی زود تن به خواسته‌ی پدر مادرش داد. با وجودی که یازده سال از ازدواجش می‌گذشت، هنوز هم تاوان حماقتش را پس می‌داد و این در حالی بود که پدر مادرش چیزی را گردن نمی‌گرفتند. خیره در قهوه‌ای‌های روشن رستا که رگه‌هایی از سبز درشان دیده می‌شد گفت:
- نمیشه یه فرصت بهش بدی؟ جهان آدم بدی نیست رستا‌.
- نمی‌شه دلی، واقعا برام هیچ جذابیتی نداره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : الـی.کـا

الـی.کـا

هنرمند انجمن
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
366
پسندها
31,429
امتیازها
57,313
مدال‌ها
15
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #13
ترک بی‌کلام پیانو سکوت بینشان را می‌شکست و سوزی که از نواختن کلاویه‌ها تراوش می‌شد، او را یاد پاییز و غمش می‌انداخت. فصلی که خیلی نرم داشت خودش را به آنان نزدیک می‌کرد. پاییز بود که رویایش را از چنگش درآوردند!
- شایسته عزیزم؟
صدای دو رگه و مردانه‌اش خط روی افکارش انداخت که پلکش لرزید. طولی نکشید که گرمای انگشتانش را روی گونه‌اش احساس کرد:
- خانومم؟
لحظه‌ای مکث کرد. سپس به آرامی لای پلک‌هایش را باز کرد و خیره به درختان کاج لب زد:
- بیدارم. ولی خدا نکنه پام برسه خونه.
حرفش تک خنده‌ی بهداد را به همراه داشت. خودش را روی صندلی بالا کشید و صاف نشست. حینی که سعی می‌کرد جواب سونوگرافی و آزمایشاتش را داخل کیفش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : الـی.کـا

الـی.کـا

هنرمند انجمن
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
366
پسندها
31,429
امتیازها
57,313
مدال‌ها
15
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #14
در ماشین که باز شد، شایسته هم به خودش آمد و سریعاً به سمت راننده سر چرخاند. هیچ خاطره‌ی خوبی از این خانواده و دیدارهایشان نداشت. بی‌اختیار به مچ دست همسرش چنگ انداخت و نالید:
- نه!
بهداد دستش را از حصار انگشتان گرم او بیرون کشاند. بی‌آنکه به چشم‌های پر از ترسش نگاه کند گفت:
- جرات درگیری نداره نگران نباش.
و نگاه پر وحشت شایسته به دنبال او کشیده شد. مادر و پسر تا متوجه‌اش شدند‌، گویی منجی‌شان را دیدند که چشمانشان برق افتاد و همان فاصله‌ی کم را هم به سمتشان دویدند. زهره که زن ژنده پوشی بود بلافاصله به پای مرد قد بلند و خوش چهره‌ی مقابلش افتاد. دو دستی به پاچه‌ی شلوار پارچه‌ای‌اش چنگ انداخت و خیره در چشمانش زار زد:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : الـی.کـا

الـی.کـا

هنرمند انجمن
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
366
پسندها
31,429
امتیازها
57,313
مدال‌ها
15
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #15
زن میانسال از فرط گریه بی‌حال شده بود. رضا همچنان سعی می‌کرد هر طور شده مشتش را در صورت بهداد فرود بیاورد که به خاطر قد بلند او مدام ضربه‌هایش مهار می‌شدند.
ضربان قلبش به بالاترین حد ممکن رسید و خیلی زود اشک در میشی‌های درشتش حلقه زد. بی‌آنکه کاری از دستش برآید، تکیه‌اش را با نا امیدی به ماشین داد. گفته بود نرود، از ماشین پیاده نشود و توجه‌ای به آن‌ها نکند؛ اما گوش نداد. حال اگر اتفاق سه سال پیش در پیش چشمانش تکرار می‌شد چه؟ آن هم درست در این برهه از زندگی‌اش که قرار بود در آینده‌ای نه چندان دور او نیز صاحب خوشبختی و رفاه شود.
گونه‌هایش خیس شدند و ترس به قلبش نیش زد. بهداد ضربه نمی‌زد اما می‌توانست به خوبی از پس ضربات رضا برآید و او را مهار کند؛ ولی برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : الـی.کـا

الـی.کـا

هنرمند انجمن
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
366
پسندها
31,429
امتیازها
57,313
مدال‌ها
15
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #16
بلور با بی‌رحمی چشم از صورت ملتهب و خیس او برداشت. آبی‌های خوش حالتش روی شایسته‌ که رنگ به رو نداشت قفل شدند. می‌دانست الان چه غلغله‌ای درونش به پا شده است. نفس سنگین شده‌اش را به آرامی از بینی خارج کرد و خطاب به زهره‌ که زیر گوشش مدام عجز و ناله می‌کرد گفت:
- حال اون زنو می‌بینی؟ برگرد ببینش که رنگ به رو نداره.
دوباره به زهره که موهای کم پشت سفیدش در صورتش پخش شده بودند و با شرمندگی دستش را روی چشم‌هایش گذاشته بود، نگاه کرد:
- اون روزی که پسرت اومد و بابت هیچی زد پسر منو جوون مرگ کرد، عروسمم باهاش بوده.
و با یادآوری آن روزها دیگر نتوانست از پس هیجاناتش برآید. عنان از کف داد و عصبی شده بر سرش داد کشید:
- پسر تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : الـی.کـا

الـی.کـا

هنرمند انجمن
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
366
پسندها
31,429
امتیازها
57,313
مدال‌ها
15
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #17
با صدای بهداد به خودش آمد. پوفی کشید و سمت اتاقشان راه افتاد.
- شایسته؟ حوله‌مو بیار.
لب بهم فشرد و بلند بلند غر زد:
- صد دفعه گفتم میری حمام هرچیزی که لازمته رو با خودت ببر.
سپس حوله‌ی سورمه‌ای را از روی تخت چنگ زد. پشت در حمام ایستاد و گفت:
- بگیرش.
بهداد با گفتن "آ باریکلا دختر حرف گوش کن." حوله را گرفت و او هم به سمت میز آرایشش رفت. ادکلن را روی مچ دست‌ها و گردنش اسپری کرد که بهداد بیرون آمد. حوله را دور کمرش پیچیده بود و موهای نم‌دارش به طرز زیبایی روی پیشانی‌اش ریخته بودند. لباس‌هایش را از روی تخت برداشت و نگاه پر شیطنتش را روی شایسته چرخاند. داشت رژ لبش را پررنگ می‌کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الـی.کـا

الـی.کـا

هنرمند انجمن
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
366
پسندها
31,429
امتیازها
57,313
مدال‌ها
15
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #18
شایسته هول شده زیر دستش زد و انگشت اشاره‌اش را کنار لبش کشید. "چیکار کردی آخه؟" را لب زد و شتاب‌زده سمت میز کنسول چرخید. در آینه خودش را با دقت بررسی کرد. از تمیز بودن صورتش که مطمئن شد، برگشت و با دلخوری به چشم‌های آبی رنگ او خیره شد:
- اگه آقاجون با ظاهر من مشکل داره خب مامان بلور دعوتم نکنه! من قرار نیست به خاطر یه نفر دیگه عوض بشم.
مرد با اخم کمرنگی قدمی جلو گذاشت و دست او را بین انگشت‌هایش محکم کرد:
- اولاً انقدر هر چیزی رو به آقاجون ربط نده. دوماً، کی از من بی‌تفاوتی دیدی که الان اینجوری میگی؟
لحن همسرش جدی بود. او هم اخم‌هایش را توی هم کشید و جواب داد:
- همه‌ی زندگی ما ربط داره به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : الـی.کـا

الـی.کـا

هنرمند انجمن
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
366
پسندها
31,429
امتیازها
57,313
مدال‌ها
15
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #19
بند ربدوشامبر یاسی رنگش را دور کمرش محکم‌تر کرد و به ساعت طلایی رنگش نگریست. تا این ساعت از روز خواب بود. البته که اگر برای بردن سیسمونی دست نخورده‌ی سه ساله‌اش نمی‌آمدند، به این زودی‌ها هم از خواب بیدار نمی‌شد! پشت دستش را جلوی دهانش گرفت و خمیازه کشید. نیمه شب بود که از مهمانیِ برگشتند. و به یاد حرف‌ها و تیکه‌های ریز و درشت فاطمه سر جنباند.
با لیوان بزرگ چای ماسالا پشت پنجره بازش ایستاده بود و از برخورد باد خنک به صورت خیسش لذت می‌برد. گوشی را از جیب لباس بلندش بیرون کشید و برای چندمین بار شماره بهداد را گرفت؛ اما او باز هم جواب نداد. چای را جرعه جرعه نوشید و به فکر فرو رفت. جواب ندادنش می‌توانست چندین دلیل داشته باشد؛ اما او دوست داشت این رفتارش را پای خشم و قهرش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الـی.کـا

الـی.کـا

هنرمند انجمن
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
366
پسندها
31,429
امتیازها
57,313
مدال‌ها
15
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #20
انگشتانش را به آرامی روی شکمش می‌کشاند و لبخند لحظه‌ای رهایش نمی‌‌کرد. باد به نرمی لای موهای بازش که قدشان تا روی کمرش می‌رسید، می‌پیچید و صدای سرحال او حالش را بهتر می‌کرد:
- کاش می‌شد بیارمت پیش خودم تا مثل پروانه دورتون بگردم.
محجوبانه خندید و به انتهای کوچه چشم دوخت. هنوز مانده بود به خانه برسد. به آرامی لب زد:
- عزیزم...چقدر زود زود دلت تنگ میشه! همین یکی دوساعت پیش اومدی دیدنم که.
- تو اذیت میشی مگه؟
ابرو بالا انداخت و دستش را تندتند تکان داد. انگار که او با آن قد بلندش در مقابلش ایستاده باشد، چشم گرد کرد:
- نه نه. منظورم این نبود.
مخاطبش نفس عمیقی کشید و با لحن ناراحتی گفت:...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : الـی.کـا

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا