• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان در امتداد بامداد | الی.کا کاربر انجمن یک رمان

الـی.کـا

هنرمند انجمن
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
364
پسندها
31,422
امتیازها
57,313
مدال‌ها
15
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان:
در امتداد بامداد
نام نویسنده:
الی.کا
ژانر رمان:
درام، اجتماعی، عاشقانه
کد رمان: 5569
ناظر: @KHAZAAN


در امتداد بامداد.psd 4.jpg
_بسم الله الرحمٰن الرحیم_

خلاصه:
آگاهانه پا در مسیری پر چالش می‌گذارد. برای حفظ آینده‌یشان و علی‌رغم سختی‌هایی که پیش رویش است، سعی دارد تنها دارایی‌هایش، یعنی دو فرزندش را از آن محیط نامطلوب و آشفته نجات دهد. هم‌ سو است با کسی که به فاصله‌ی چندین کیلومتر دورتر از او زندگی می‌کند. آن‌ها از همه طرف تحت فشار هستند. در نهایت تسلیم خواست تقدیر می‌شوند و مسیری را انتخاب می‌کنند که خلاف تفکر اطرافیانشان است. ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : الـی.کـا

Ghasedak.

پرسنل مدیریت
سرپرست کتاب
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
13/2/21
ارسالی‌ها
1,106
پسندها
3,707
امتیازها
19,173
مدال‌ها
15
  • مدیر
  • #2
تایید رمان.jpg
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن یک رمان برای منتشر کردن رمان خود؛
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
" قوانین جامع تایپ رمان "

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.
" چگونه رمان خود را در انجمن قرار دهیم؟ "

و برای پرسش سؤالات و اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه فرمایید.
" تاپیک جامع مسائل کاربران در رابطه با رمان‌نویسی "

برای انتخاب ژانرِ مناسبِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

الـی.کـا

هنرمند انجمن
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
364
پسندها
31,422
امتیازها
57,313
مدال‌ها
15
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #3
"خاک شد که امید از بطنش جوانه بزند و شادی را برقصاند ."
•••••••••••••••••
فصل اول: روزنه

به اسپورتیج‌ سیاهی که بی‌خبر از لرزش دست‌هایش هر لحظه دور و دورتر می‌شد، خیره مانده بود. قلبش از شدت استرس تند می‌زد و ترس بدی که در دلش پیچیده بود، قابل انکار نبود. مدام این فکر در ذهنش تاب می‌خورد که اگر آشنایی او را حین پیاده شدن از آن شاسی بلند براق دیده باشد چه گِلی باید به سر می‌گرفت؟
با نگرانی سر چرخاند و نگاه دقیقی به خانه‌های اطراف انداخت. اگر به خاطر بی‌فکری‌هایش دستشان رو می‌شد، در آن صورت چگونه باید جان خود و این دو طفل معصوم را نجات می‌داد؟ اینان حاصل عشق و صبر بودند. از چنین فکر پر هراسی لب درشت را به دندان گرفت. از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : الـی.کـا

الـی.کـا

هنرمند انجمن
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
364
پسندها
31,422
امتیازها
57,313
مدال‌ها
15
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #4
صدای دوستش پر از ذوق شد:
- آخّ خدا. من فداتون بشم آخه. کی دنیا بیان یه دقیقه هم زمین نذارمشون. نمی‌دونی چقدر نگران شدم دلی!
به ذوق دوستش تلخند کم‌رنگی زد:
- عزیزم! خوش به حالت بخدا. راحتی، نگرانی نداری و... این روزا برای من خیلی کش میان.
رستا مکث کرد. بعد با لحن عجیبی پرسید:
- پشیمونی؟
پشیمان؟ علی‌رغم ترسش از تاریکی و صدای حیوانات، تکیه به دیوار آجری زد تا نفسی تازه کند. سر چرخاند و خیره به در باز مانده‌ی خانه‌شان که باریکه نوری از ما بین لنگه‌هایش بیرون درز کرده بود، سر بطری را به لب‌های نیمه بازش نزدیک کرد و جواب داد:
- چیزی بود که خودم خواستم. راهی نداشتم.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : الـی.کـا

الـی.کـا

هنرمند انجمن
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
364
پسندها
31,422
امتیازها
57,313
مدال‌ها
15
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #5
صدای یگانه بود که با داد می‌گفت:
- من نمی‌خوام مگه زوره؟
او که وارد خانه شد، همه سکوت کردند. سرها به سمتش چرخیدند و مشکی‌های اشک‌آلود یگانه از نظرش دور نماند. چشم‌های خوش حالتش با ترس و نگرانی بین نگاه‌ها چرخید و قبل از هر حرفی، احساس کرد همان چند قلوپ آبمیوه هم با بویی که زیر بینی‌اش پیچید، در حال بالا آمدن است. خیره به امید، بی‌اختیار عق زد. او که چشم گرد کرد، دلربا دستش را جلوی دهانش گرفت و در مقابل نگاه متعجب مادرش به سمت شیرِ آبی که گوشه‌ی حیاط بود دوید.
او می‌دوید و طولی نکشید که صداها از سر گرفته شد. حالا امید بود که برای یک نوجوان پانزده ساله گردن‌کشی می‌کرد. دلش برای تنها خواهرش می‌سوخت. می‌خواستند یگانه را هم به سرنوشت او دچار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : الـی.کـا

الـی.کـا

هنرمند انجمن
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
364
پسندها
31,422
امتیازها
57,313
مدال‌ها
15
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #6
مونس با حرف او از حالت دست به سینه در آمد. مسمومیت به خاطر خوردن غذاهای بیرونی اکثراً گریبان دختر بزرگش را می‌گرفت. پس خواست سخنش را کوتاه و به مسئله‌ی مهم‌تری رسیدگی کند. با همان جدیت همیشگی‌اش با سر به داخل اشاره کرد:
- هیچ می‌دونی ساعت چنده؟ کجا ول معطل بودی گیس بریده؟
آب دهانش را قورت داد و اخم کرد. در حالی که جلو می‌رفت لب زد:
- کلینیک شلوغ بود.
مادرش عصبی سر تکان داد و در نهایت همان‌طور که نگاه بدش را از روی او برمی‌داشت گفت:
- پس همینو به امیدم میگی.
سپس خودش زودتر داخل رفت. در هال باز ماند و او از همان فاصله به تلویزیون خاموشی که درست در دید راسش قرار داشت، نگریست. مشکی‌های درشتش که حال ریمل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : الـی.کـا

الـی.کـا

هنرمند انجمن
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
364
پسندها
31,422
امتیازها
57,313
مدال‌ها
15
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #7
- وقت دیدار، سرکار علیه! دیگه کم‌کم برای دیدنت باید به خدا پیغمبر دخیل ببندیم.
او بی‌توجه نگاه گرفت که امید قدمی به سویش برداشت:
- کجا؟ دیر اومدی نخواه زود برو. کدوم گوری بودی بی‌صاحاب؟
رو ترش کرد و همزمان، یگانه از فرصت استفاده کرد و حینی که به سمت اتاقش می‌رفت، با صدای مرتعشی گفت:
- کلام آخر، من از این پسره خوشم نمیاد. یه بار دیگه اسمش رو بیارین خودم رو آتیش میزنم!
همگی ماتشان برد و دلربا آهش را در سینه خفه کرد. یگانه در اتاقش را بهم کوبید و صدای پدرش سکوت را شکست؛ اما نمی‌فهمید چه می‌گفت. به لطفشان در خاطراتِ دور و متعفن لحظاتش را می‌گذراند. با نفسی به تنگ آمده به سمت اتاق کوچکی که از این خانه‌ی درندشت نصیبش شده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : الـی.کـا

الـی.کـا

هنرمند انجمن
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
364
پسندها
31,422
امتیازها
57,313
مدال‌ها
15
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #8
متین خیره به مادرش پلک‌های خسته‌اش را روی هم گذاشت. حالا که از وجود مادرش آسوده خاطر شده بود و می‌دانست دیگر کسی نمی‌تواند اذیتشان کند، می‌خواست بخوابد.
دلربا کف سرش را مالش داد و آخرین چیزی که در نظر نگاه خمار شده‌اش جان گرفت، جای ثالک روی گونه‌اش بود. روز خسته کننده‌ای را در کلینیک گذرانده بود. کاش آدمِ در لحظه زندگی کردن بود. آن‌وقت با خیال آسوده سر روی بالشت می‌گذاشت. بدون آنکه نگران لو رفتن رابطه‌اش با صاحب کیا اسپورتیج باشد!
سر و صداها خوابیده بود و چیزی جز پچ‌پچ‌های گاه و بی‌گاه شنیده نمی‌شد. به چشم‌های سیاه خودش زل زد. به یگانه امیدوار بود. خواهرش مانند او ساده‌لوح نیست که قربانی شود.
داشت موهای فر و بلندش را می‌بافت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : الـی.کـا

الـی.کـا

هنرمند انجمن
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
364
پسندها
31,422
امتیازها
57,313
مدال‌ها
15
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #9
بغض و التماسی که در صدای پسرک نه ساله مشهود بود، باعث شد زخم دلش سر باز کند و بسوزد. اشک خیلی زود کاسه چشمانش را پر کرد؛ اما با صدایی محکم گفت:
- چرا ذهنتو درگیر چیزی می‌کنی که قطعی نیست؟ بگیر بخواب متین جان. برای خودت از کاه کوه نساز.
و نم اشک را از پلکش زدود. متین با وجود سن کمش اما خیلی چیزها را متوجه می‌شد. چه انتظار بی‌خودی از او داشت که چشم روی همه چیز ببندد. مگر می‌شد آن روزهای پر عذاب را به فراموشی سپرد؟ گوشی که میان دستانش لرزید، پیام را باز کرد؛ اما قبل خواندنش خطاب به متین گفت:
- اگه دوست داری بیا پیش من بخواب مامان جان.
متین از خدا خواسته جایش را کنار مادرش انداخت و دلربا در جواب پیام او که گفته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : الـی.کـا

الـی.کـا

هنرمند انجمن
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
364
پسندها
31,422
امتیازها
57,313
مدال‌ها
15
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #10
گره محکمی بین دو ابرویش داشت و تمام حواسش معطوف متین و مبین بود که با تکان‌های آرامی چشم از محوطه بازی کودکان گرفت.
- جداً چرا من هر وقت تصمیم می‌گیرم حرف بزنم تو میری تو یه عالم دیگه؟
و نگاه گیجِ پر سوالش به دنبال لیوانِ بزرگ آب پرتقال کشیده شد تا اینکه روی زمین، درست مقابل پایش رسید.
- حالا از اول بگم یا دوباره می‌خوای بری سیر و سیاحت؟
لحن رستا رگه‌هایی از دلخوری داشت. پس مشکی‌های درشتش را باز بالا کشاند و به صورت کشیده‌ی دوستش نگریست. اصلا داشت از چه چیزی حرف میزد؟ با شرمندگی دستی به موهای حالت‌دار سیاهش در زیر روسری قواره متوسط زرشکی رنگ کشاند و گفت:
- ببخشید حواسم پرت بچه‌ها شد.
دوباره به پسرانش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : الـی.کـا

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا