• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم BNY رمان در امتداد بامداد | الی.کا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع •اِلیــکا•
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 88
  • بازدیدها بازدیدها 6,585
  • کاربران تگ شده هیچ

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,598
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #81
با صدای جدی بهداد، کلامش در لحظه قطع شد. در حالی که نفس‌های تندش تکه‌تکه از سینه خارج می‌شدند، با اخم غلیظی به او خیره شد. حال می‌توانست فشاری که به گلو و رگ‌های گردنش آمده بود را حس کند. مثل یک بمب ساعتی عمل کرده بود؛ در لحظه ترکید و هر چه سر دلش مانده را بیرون ریخته بود. با این حال، هنوز هم پر از غیظ بود. دلش می‌خواست یقه‌ی مرتب پیراهن مرد را در مشت‌های لرزانش بگیرد و بگوید چرا خانه‌اش را تحویل نمی‌دهد؟ بگوید بدگمانی تا عمق دلش ریشه دوانده و حال باور نمی‌کند کار بنّایی طولانی شده باشد.
نگاه بدش روی بهداد سنگین شده بود که او سر تکان داد و دستش را روی هوا به آرامی تکان داد:
- چخبره تندتند می‌بری و برای خودت می‌دوزی؟ من متوجه اضطرابی که متحمل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,598
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #82
حرف‌هایش باعث شدند دلربا در شوک افکار غیر منطقی‌اش فرو برود که بهداد گفت:
- ظاهرا شما چیزی از تعمیرات ساختمانی نمی‌دونی، درسته؟
با صدای او به خودش آمد. هر دو از آینه‌ی جلوی ماشین لحظات کوتاهی خیره‌ی یک‌دیگر شدند. بوی تمسخر زیر بینی‌اش زد که یک تای ابرویش را بالا انداخت و جواب داد:
- الان منظورتون از زدن این حرف چیه؟
شایسته که نمی‌خواست زن زودرنج و حساسی که روی صندلی عقب ماشین نشسته بود بیشتر از آن عصبی شود، به سمت بهداد سر چرخاند و به آرامی صدایش زد:
- الان وقت این حرف‌ها نیست. بذارین برسیم خونه بعد راجبش حرف می‌زنیم.
همان دم، تلفن همراه دلربا دوباره لرزید و توجه‌اش به شماره‌ی ناشناس جلب شد. انتظار داشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,598
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #83
- تا هفته‌ی دیگه هنوز کار داره؛ ولی سعی می‌کنم زودتر تمومش کنم. الان که فکر می‌کنم، اگه یه خونه می‌خریدم از هر نظر به صرفه‌تر بود.
بهداد بعد از زدن این حرف به شایسته نگریست و دلربا در جواب حرف بهداد، دوباره پیش خودش اعتراف کرد قبول کردن آن خانه‌ی کلنگی که حیاط بزرگی داشت، به خاطر حفظ آرامش و فراهم کردن راحتی برای پسرانش بود.
- مامان چرا جواب گوشی رو نمیدی؟
با صدای متین، به سمتش سر چرخاند. لحظاتی به گوی‌های قهوه‌ای رنگ او خیره ماند و در نهایت، لب‌های خوش فرمش به زحمت کش آمدند. جواب داد:
- مهم نیست عزیزم.
- دلربا جان، خانواده حتما تا الان فهمیدن؛ زنگ نزدن؟
صدای نازک شایسته بود که به گوشش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,598
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #84
فصل دوم: آن سوی دیوار
شایسته با گفتن «بفرما گلم» جلوتر راه افتاد و بهداد رفت تا وسایلشان را از صندوق عقب ماشین بردارد. دلربا در حالی که منتظر بود متین از ماشین پیاده شود، نگاهش را روی باغچه‌ای که دورتا دور حیاط بزرگ بنا شده بود می‌چرخید. باغچه‌ای که پر بود از گل‌های رز. کف حیاط راه باریکی را سنگ فرش کرده بودند؛ اما قسمت‌های دیگر با سنگ ریزه پوشیده شده بود که با هر قدم قرچ‌قرچ صدا می‌دادند.
به قصد صدا زدن متین برگشت تا دلیل در آمدنش را جویا شود؛ اما نگاهش روی دسته گل بزرگ و انبوه گلبرگ‌هایی که کف ماشین را پر کرده بودند، ماند. نمی‌دانست چرا؛ اما لبش با استهزاء به یک سمت کشیده شد. عجب شبی شده بود امشب! آن از خواستگاری جنجالی یگانه و فرار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,598
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #85
شایسته دستش را پشت کتف‌های او گذاشت و باز تعارف کرد داخل برود؛ اما دلربا خشکش زده بود. نه می‌توانست داخل برود نه می‌توانست بیش از آن دست دست کند. معذب شده گفت:
- خواهش می‌کنم، اول خودت برو.
این را که گفت، او فشار آرامی به کتفش وارد کرد و سر جنباند:
- برو عزیزم، تعارف نکن. اینجا خونه‌ی خودته. خجالت رو کنار بذار.
با فکر به وضعیت مبین، دست دست کردن را کنار گذاشت. کفش‌هایشان را درآورده و با گفتن «ببخشید» وارد خانه‌ی بزرگ و نیمه تاریک شدند. شایسته از کنارش گذاشت و کلید برق را زد. حال می‌توانست محیط اطرافش را بهتر ببیند؛ اما نخواست در بدو ورودش کنجکاوی‌اش را علناً نشان دهد. پس چشم از روی فرش‌های ماشینی که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,598
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #86
در سرویس بهداشتی باز شد و مبین در حالی که دست‌های خیسش را به لباسش می‌‌کشاند، کنار مادرش ایستاد. بعد از او متین جوراب‌هایش را درآورد و داخل رفت. در همان لحظه، بهداد خطاب به شایسته گفت:
- وسایلشون رو اتاق مهمان بذارم؟
به تایید حرف همسرش سر جنباند. سپس خطاب به او گفت:
- توام بیا بشین من برات آب پرتقال بیارم سرحال بشی.
دلربا از آنکه مدام تنها خطابش می‌کرد، داشت دلخور می‌شد. چرا جمع نمی‌بست و نمی‌گفت همراه بچه‌هایش بشیند؟ اخم ظریفی کرد. دست مبین را محکم گرفت و دست دیگرش را دور شانه‌های متین حلقه کرد و گفت:
- ممنون.
شایسته قدمی جلو گذاشت. دستش را روی بازوی لاغر او گذاشت و نظر کوتاهی به شکمش انداخت:...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,598
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #87
دستی به پشت گردنش کشاند و قبل از آنکه حرفش را بزند، نگاهی بین آن دو چرخاند. شباهت زیادی که متین و مبین به یک‌دیگر داشتند، باعث شد لبش به خنده باز شود. نگاهش لبریز از عشق و غرور شد. با همان لبخند مهربان، به حرف آمد:
- خوب گوش کنین چی میگم؛ ما چند روزی اینجا مهمون هستیم. نمی‌خوام اینجا رو با خونه‌ی خودمون اشتباه بگیرین و هر کاری که خواستین انجام بدین. طوری رفتار می‌کنین که در شان یک مهمان باشه، فهمیدین؟ بازی کردن هم فقط توی همین اتاق مجازه، خب؟
ساکت شد. می‌خواست آن دو حرف‌هایش را به خوبی در یادشان ثبت کنند. مبین در حالی که دست‌هاش را پشت کمرش برده بود و مدام به خودش تاب می‌داد، برگشت و به تخت نگریست. از چشم‌های سیاه رنگش شیطنت شره می‌کرد و دلربا را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,598
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #88
آنقدر زمان گذشت و او در خیالش به متین و افکارش راجع به خودش فکر کرد، تا اینکه تقه‌ای به در اتاق خورد.
- دلربا جان؟
سر هر سه نفر با هم، به طور همزمان به سمت در اتاق چرخید. زبانی به لب‌های خشکش کشید و سعی کرد صدایش رسا باشد.
- بله؟
- شام حاضره عزیزم، بیاید.
فعل «بیاید» باعث شد چشم‌هایش برق بزنند. خوب بود که بالاخره یادش آمد او به همراه دو فرزندش مهمان خانه‌اش هستند! متین به سمتش گردن چرخاند و او با دیدن خواهشی که در چشم‌های معصومش لانه کرده بود، غصه‌اش گرفت. خودش هم گرسنه بود. پس به سمت مبین که سرگرم بازی با موبایل بود سر چرخاند و گفت:
- پاشو بریم شام بخوریم.
مبین مطیعانه موبایل را به سمت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,598
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #89
آن لحظه کنجکاوی بر او قالب شده بود که پرسیده بود:
«چیکارم داری»
«کارم حضوری راه میفته!»
آن ساعت عمیقاً دوست داشت از یاسر و برنامه‌هایی که برایش داشت بپرسد؛ اما وقتی که به درستی راجع به این مسئله فکر کرده بود، دریافت که واقعا چه اهمیتی دارد؟ آن هم زمانی که او به همراه پسرهایش همانند سوزن در انبار کاه گم شده‌ بودند. دیگر دست هیچ‌کدامشان قرار نبود به او برسد.
موبایل را کنار گذاشت. مردمک‌هایش این‌بار روی متین و مبین نشستند. فارغ از جهان اطرافشان، عمیق خوابیده بودند. متین به شکم خوابیده و یک دستش را دور گردن مبین حلقه کرده بود. لبخند موربی روی لب‌های درشتش نقش بست. ساعات گذشته، به او و حرف‌هایی که قرار بود بینشان رد و بدل شود نیز فکر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : •اِلیــکا•

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا