- تاریخ ثبتنام
- 15/4/21
- ارسالیها
- 472
- پسندها
- 34,598
- امتیازها
- 57,483
- مدالها
- 19
- سن
- 25
- نویسنده موضوع
- #81
با صدای جدی بهداد، کلامش در لحظه قطع شد. در حالی که نفسهای تندش تکهتکه از سینه خارج میشدند، با اخم غلیظی به او خیره شد. حال میتوانست فشاری که به گلو و رگهای گردنش آمده بود را حس کند. مثل یک بمب ساعتی عمل کرده بود؛ در لحظه ترکید و هر چه سر دلش مانده را بیرون ریخته بود. با این حال، هنوز هم پر از غیظ بود. دلش میخواست یقهی مرتب پیراهن مرد را در مشتهای لرزانش بگیرد و بگوید چرا خانهاش را تحویل نمیدهد؟ بگوید بدگمانی تا عمق دلش ریشه دوانده و حال باور نمیکند کار بنّایی طولانی شده باشد.
نگاه بدش روی بهداد سنگین شده بود که او سر تکان داد و دستش را روی هوا به آرامی تکان داد:
- چخبره تندتند میبری و برای خودت میدوزی؟ من متوجه اضطرابی که متحمل...
نگاه بدش روی بهداد سنگین شده بود که او سر تکان داد و دستش را روی هوا به آرامی تکان داد:
- چخبره تندتند میبری و برای خودت میدوزی؟ من متوجه اضطرابی که متحمل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر