- تاریخ ثبتنام
- 15/4/21
- ارسالیها
- 472
- پسندها
- 34,598
- امتیازها
- 57,483
- مدالها
- 19
- سن
- 25
- نویسنده موضوع
- #61
پدرش صدای تلویزیون را آنقدر زیاد کرده بود که متوجه حضور پر سر صدای او نشدند. دست لرزانش بالا آمد و روی قلبش نشست. لبهایش نیمه باز مانده بودند و صدای خسخس سینهاش در گوشهایش میپیچید.
- اِ مامان؟
مبین این را گفت و از جا جهید. نگاه متین به دنبال برادرش کشیده شد و دلربا سعی کرد به خودش مسلط شود. پلکهای مرتعشش را باز کرد و نگاه بیرمقش را به او دوخت. قبل از آنکه پسر کوچکش از نایلونها آویزان شود، آنها را کنار پاییش رها کرد. هنوز احساس سستی میکرد و توان نگهداشتن وزن مبین را نداشت. مبین سرصدا کنان، با ذوق لوازمها را بررسی میکرد و او فرصت کرد اطرافش را بنگرد. مشکیهای خمار شدهاش هر سو چرخیدند؛ ولی جز پدر و دو پسرش کسی را نیافت. به شلوغی...
- اِ مامان؟
مبین این را گفت و از جا جهید. نگاه متین به دنبال برادرش کشیده شد و دلربا سعی کرد به خودش مسلط شود. پلکهای مرتعشش را باز کرد و نگاه بیرمقش را به او دوخت. قبل از آنکه پسر کوچکش از نایلونها آویزان شود، آنها را کنار پاییش رها کرد. هنوز احساس سستی میکرد و توان نگهداشتن وزن مبین را نداشت. مبین سرصدا کنان، با ذوق لوازمها را بررسی میکرد و او فرصت کرد اطرافش را بنگرد. مشکیهای خمار شدهاش هر سو چرخیدند؛ ولی جز پدر و دو پسرش کسی را نیافت. به شلوغی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش