• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم BNY رمان در امتداد بامداد | الی.کا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع •اِلیــکا•
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 88
  • بازدیدها بازدیدها 6,585
  • کاربران تگ شده هیچ

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,598
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #61
پدرش صدای تلویزیون را آنقدر زیاد کرده بود که متوجه حضور پر سر صدای او نشدند. دست لرزانش بالا آمد و روی قلبش نشست. لب‌هایش نیمه باز مانده بودند و صدای خس‌خس سینه‌‌اش در گوش‌هایش می‌پیچید.
- اِ مامان؟
مبین این را گفت و از جا جهید. نگاه متین به دنبال برادرش کشیده شد و دلربا سعی کرد به خودش مسلط شود. پلک‌های مرتعشش را باز کرد و نگاه بی‌رمقش را به او دوخت. قبل از آنکه پسر کوچکش از نایلون‌ها آویزان شود، آن‌ها را کنار پاییش رها کرد. هنوز احساس سستی می‌کرد و توان نگه‌داشتن وزن مبین را نداشت. مبین سرصدا کنان، با ذوق لوازم‌ها را بررسی می‌کرد و او فرصت کرد اطرافش را بنگرد. مشکی‌های خمار شده‌اش هر سو چرخیدند؛ ولی جز پدر و دو پسرش کسی را نیافت. به شلوغی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,598
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #62
هشتی‌هایش درهم شدند و قدمی جلو گذاشت. متعجب شده انگشتش را به سمت گونه‌ی او گرفت و پرسید:
- اینجات چی شده؟
مونس به آرامی سویش سر چرخاند و فقط نگاهش کرد. یک نگاه سنگین که باعث شد اخم‌های دلربا به آرامی باز شوند. لحظات کوتاهی بهم زل زدند او فکر می‌کرد که چرا امشب همه عجیب شده‌اند؟ ساکتند و فقط نگاهش می‌کنند! به آرامی سر چرخاند و به متین نگریست. پسرک تا نگاه خیره‌ی او را دید، دستپاچه شد و در برابر نگاه متعجبش به سمت اتاق برگشت. لب‌هایش کج شدند و با یک علامت سوال بزرگ در نگاهش، باز به سمت مادرش سر چرخاند. مشکوک و گیج شده، پچ زد:
- مامان چیزی شده؟
سکوت تحمیلی داشت مونس را متلاشی می‌‌کرد. داشت به مرز خفگی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,598
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #63
لباس‌هایش وسط اتاق ریخته بودند؛ تمام کشوهای میز آرایش باز شده و وسایل‌های داخلش بهم ریخته بودند. چمدان‌ها، تشک‌هایشان و حتی فرش اتاق هم جا به جا شده بود! این چه بساطی بود برای او درست کرده بودند؟ مشکی‌هایش با ناباوری به هر سو می‌چرخیدند و طولی نکشید که زنگ‌های خطر در سرش به صدا درآمدند. نکند... با چنین تصور وحشتناکی روح از تنش جدا شد و به آرامی چرخید تا به مادرش نگاه کند. می‌خواست نگاه پر از حرف او را کنار فکرهای خودش و اتاقی که بهم ریخته بود بگذارد و به درستی یا نادرست بودن حدسش پی ببرد. اما با جای خالی او مواجه شد. نفسش که بالا نیامد، دستش را به چهارچوب گرفت. امیدوار بود حدسش اشتباه باشد، کاش مادرش از جای دیگری خشمگین باشد؛ اما علت بهم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,598
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #64
نگاه لرزان و نگران متین روی اندام مادرش بالا پایین شد و پر استرس قولنج انگشتش را شکاند. داشت فکر می‌کرد چگونه بگوید که مادر زودرنجش غصه نخورد؟
- متین دارم میگم امروز چی شد؟
با تشر او، پلک سریعی زد و تند به حرف آمد:
- صبح که تو رفتی مادرجون با خاله یگانه از تو حرف میزدن. مادرجون می‌گفت شک افتاده به جونش که نکنه تو کاری کردی که همش میگی می‌خوام برم.
نفسی گرفت و چند ثانیه سکوت کرد. دلربا با حالی نزار برگشت و دست‌هایش را روی سینه جمع کرد. با سکوت متین، صدای صحبت و خنده‌ی امید واضح‌تر به گوششان می‌رسید. دلربا سر جنباند و با حرص گفت:
- خب متین، خب؟
- خاله هم گفت تو حیاط بهش گفتی چون شماها حمایتم نکردین من می‌خوام برم.
نگاهش را از مادرش دزدید. پسرک از زدن آن حرف‌ها شرمش می‌شد. اگر اصرار مادرش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,598
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #65
- الان وقتش نیست برات توضیح بدم.
نشست و بدون لحظه‌ای درنگ کردن، دستش را به سمت لباس‌های بچه‌ها دراز کرد و همزمان، از زیر پلک‌هایش به متین نگریست:
- یادته همیشه می‌گفتم یه خونه خریدم؟ امشب میریم خونه جدید و دیگه راحت می‌شیم.
- ولی ما که پول نداریم؛ خودت گفتی خیلی گرونن. پس چجوری خریدی؟ تو شوهر کردی مامان؟
عصبی شده از سوال‌های سخت متین، لباس‌ها را ته ساک بزرگ پرت کرد. در توان مغز فلج شده‌اش نبود که کلمات مناسبی را کنار هم بچیند و طوری جوابش را بدهد که نه سیخ بسوزد و نه کباب! موبایلش دوباره ویبره رفت و او در حالی که دوباره به جمع کردن لباس‌ها رو می‌آورد، به متین چشم دوخت:
- نه متین، من ازدواج نکردم. الان هم گوش بگیرین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,598
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #66
می‌گفت دلیل اینجا آمدنش فقط امید است. ساووش اضافه کرد که به تعریف دوستش از امید، آمده تا از او بخواهد تا گچ‌کاری‌های تالارش را او قبول کند. بی‌توجه به دلهره‌ای که داشت حالت تهوع را برایش به ارمغان می‌آورد، لب‌هایش را کج کرد. صدای سرحال و شاد مادرش را شنید و پوزخند کنج لبش نشست. مشخص بود بابت این پیشنهاد چقدر خرسند شده است. اما اگر آن‌ها می‌فهمیدند همان غریبه اجیر شده‌ی یاسر است و قصد جانش را دارد، چه واکنشی نشانش می‌دادند؟ اگر امید می‌فهمید مدتی پیش همان غریبه دست روی دهان خواهرش گذاشته بود و اجازه‌ی تکان خوردن به او نمی‌داد، خون در رگ غیرتش می‌جوشید و دست رد به پیشنهاد خوبش میزد؟ با همان پوزخند سر تکان داد. دستی زیر چانه‌ی خیسش کشاند و در دل گفت:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,598
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #67

***
یک ساعتی می‌شد که از مطب دکترش، به اصرار رویا آمده بود تا سری به مزون بزند. بهداد نیز گفته بود به کارخانه می‌رود. اکنون، در حالی که چشمش روی طرح جدید لباس عروس بود، حرف‌های بهداد در سرش تکرار می‌شدند.
«خودش می‌دونه من چقدر دوسش دارم. اگه حرف روی حرف پدرم نمیارم دلیلش این نیست که می‌ترسم یا زنم برام هیچ ارزشی نداره، نه؛ من اونجوری که شایسته می‌خواد نمی‌تونم تو روی پدرم بایستم و از طرفی هم می‌دونم بحث با اون یه کار کاملا بیهوده‌ست»
و نداف به او خیره شده بود. ناراحتی تا چشم‌هایش دویده بود و جواب بهداد را اینگونه داد:
«برای شما بله، شاید بیهوده بنظر بیاد اما برای شایسته اینطور نیست. آقای موحد، شما در جریان وضعیت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,598
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #68
اگر به خاطر اصرارهای رویا نبود مستقیم به خانه باز می‌گشت. باید به اتاقش پناه می‌برد. پتویش را می‌خواست و خوابی عمیق که تمام این‌فکرها را از ذهنش دور کند.
رویا با مدل جدید در حال گپ و گفت بود و مریم به مشتری‌ها رسیدگی می‌کرد. همه چیز در مزون روی غلتک بود. بودنش در این سالن بزرگ و شکیل فایده‌ای نداشت وقتی هرکسی به بهترین نحو وظیفه‌اش را انجام می‌داد. اصلا فایده‌ی بودنش در این جهان چه بود!؟ آنقدر ارزش نداشت که همسرش بخواهد به خاطر او یک بار هم که شده چشم به روی ادب ببندد؟! پدرش به او توهین می‌کرد و سال‌ها تحقیرش کرده بود. اکنون نیز که آنان را تحت فشار گذاشته بود تا هر طور شده وارثی برایش بیاورند. بعد از مرگ سهراب، هردوی‌شان بسیار تحت فشار بودند و او حتی خم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,598
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #69
سنگینی آن وزنه‌ی لعنتی را بیشتر از هر وقت دیگری روی سینه‌اش احساس می‌کرد. و این حالی که هر دم به یک سو می‌گرایید برایش عجیب نه؛ اما آزاردهنده بود. سرش را جلو برد و خیره به بوته‌ی بزرگ گل‌های یاس، پیشانی‌اش را به لبه‌ی پنجره تکیه زد.
«وقتی هنوز مطمئن نیستیم چی رو بگم قربونت برم؟ جنگیدن من با آقاجون یعنی جنگ اعصاب. یعنی یه کار بیهوده، فقط خودمون خسته می‌شیم.»
حتما باید تمام مراحل پزشکی را پشت سر می‌گذاشتند تا خیال او راحت می‌شد؟ چرا هنوز مطمئن نبود؟ دقیقا از چه چیزی مطمئن نبود!؟
آه عمیقی کشید. ناتوان بود در برابر مشکلات زندگی‌اش و قانع کردن بهداد. ناچاراً همه چیز را به او سپرده بود؛ اما می‌ترسید همسرش به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,598
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #70
در بزرگ و چوبی سالن را بهم کوبید و از پله‌های مرمرین مشکی رنگ سالن پایین رفت. آفتاب در شرف غروب بود و نور نارنجی رنگش کف خیابان را رنگ زده بود. چشم از روی درختان کاج و نوری که روی شاخ و برگشان تابیده بود برداشت و لحظه‌ای وسط کوچه‌ی خلوت ایستاد. چین عمیقی بین دو ابروی باریک بلندش افتاده بود و به دنبال ماشین بهداد چشم گرداند. با دیدن او که به ماشینش تکیه زده بود، لحظه‌ای قلبش ریخت و گره اخمش شل شد! برخلاف صبح و تیپ مشکی‌اش، این‌بار پیراهن مات طوسی رنگ که در تنش قدری آزاد بود را با شلوار مشکی ست کرده و کت کوتاهی روی شانه‌های پهنش انداخته بود. جذاب و خواستنی بود؛ مثل هر وقت دیگری. به عمد همان کتی را پوشیده بود که خودش برایش خریده و به چشمش می‌آمد. آب دهانش را قورت داد و به سمتش قدم تند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : •اِلیــکا•

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا