- تاریخ ثبتنام
- 15/4/21
- ارسالیها
- 472
- پسندها
- 34,615
- امتیازها
- 57,483
- مدالها
- 19
- سن
- 25
- نویسنده موضوع
- #71
دهانش باز ماند و با شگفتی «وای اینجا رو»، روی زبان چرخاند. در حالی که مردمکهایش گشاد شده بودند، دستهایش را روی دهانش گذاشت و قدمی عقب رفت که تنهاش به بهداد خورد.
- خدای من؛ بهداد؟!
چشمهایش حال میدرخشیدند و بهداد که تیرش به هدف خورده بود، غرق در غرور شد. دستش را دور کمر باریک همسرش حلقه کرد و سرش را آنقدر جلو برد تا دیگر کوچکترین تماسی بین لبهای خودش و گوش شایسته نماند:
- تو با دیدن اینها ذوق کردی، منم با دیدن شکفتن یه غنچهی خوشگل روی لبهای گلِ خودم.
کبوتر سفیدی در قفس قلبش محکم بال زد و دلش لرزید. گونههایش داغ شدند و جرات نکرد میشیهایش را از روی آن دسته گل بزرگی که روی صندلی رها شده بود، به سمت او سوق...
- خدای من؛ بهداد؟!
چشمهایش حال میدرخشیدند و بهداد که تیرش به هدف خورده بود، غرق در غرور شد. دستش را دور کمر باریک همسرش حلقه کرد و سرش را آنقدر جلو برد تا دیگر کوچکترین تماسی بین لبهای خودش و گوش شایسته نماند:
- تو با دیدن اینها ذوق کردی، منم با دیدن شکفتن یه غنچهی خوشگل روی لبهای گلِ خودم.
کبوتر سفیدی در قفس قلبش محکم بال زد و دلش لرزید. گونههایش داغ شدند و جرات نکرد میشیهایش را از روی آن دسته گل بزرگی که روی صندلی رها شده بود، به سمت او سوق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.