• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم BNY رمان در امتداد بامداد | الی.کا کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع •اِلیــکا•
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 88
  • بازدیدها بازدیدها 6,644
  • کاربران تگ شده هیچ

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,615
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #71
دهانش باز ماند و با شگفتی «وای اینجا رو»، روی زبان چرخاند. در حالی که مردمک‌هایش گشاد شده بودند، دست‌هایش را روی دهانش گذاشت و قدمی عقب رفت که تنه‌اش به بهداد خورد.
- خدای من؛ بهداد؟!
چشم‌هایش حال می‌درخشیدند و بهداد که تیرش به هدف خورده بود، غرق در غرور شد. دستش را دور کمر باریک همسرش حلقه کرد و سرش را آنقدر جلو برد تا دیگر کوچک‌ترین تماسی بین لب‌های خودش و گوش شایسته نماند:
- تو با دیدن این‌‌ها ذوق کردی، منم با دیدن شکفتن یه غنچه‌ی خوشگل روی لب‌های گلِ خودم.
کبوتر سفیدی در قفس قلبش محکم بال زد و دلش لرزید. گونه‌هایش داغ شدند و جرات نکرد میشی‌‌‌هایش را از روی آن دسته گل بزرگی که روی صندلی رها شده بود، به سمت او سوق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,615
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #72
شایسته نیز کم لطفی نمی‌کرد و نگاهش را از او نمی‌گرفت. طوری خواستنی و با ناز خیره‌اش شده بود که بهداد احساس کرد از خنکی هوا کاسته شده و آتش روی تنش نشسته است. تپش‌های محکم قلبش، نفس‌هایش را منقطع کرده بود. لبخند نیمه جانی زد و دستش را جلو برد. چند تره موی موج‌دارش را لمس کرد و آرام گفت:
- تو چراغ خونه‌امی؛ من چجوری می‌تونم برنجونمت یا نسبت بهت بی‌تفاوت باشم؟
گره ظریفی بین دو ابروی بلندِ باریکش نشست و تلخ‌تر شد:
- حتما از این چراغ تزئینی‌هام.
بهداد تک خنده‌ی کوتاه و خسته‌ای کرد. سر انگشت اشاره‌اش را بین دو ابرویش گذاشت و با حرص فشرد:
- چرا انقدر تلخی؟ می‌بینم که با بقیه خوش‌رویی و اینکه تا به من می‌رسی این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,615
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #73
هر دو بد اخم و عصبی بودند. حرف‌هایش در ذهن هر دویشان مرور می‌شد و در حالی که شایسته به خودش حق می‌داد از روی دل‌شکستگی شک کند و این حرف‌ها را بزند؛ اما بهداد با خشم دندان بهم می‌فشرد و فکر می‌کرد چرا با وجود همه‌ی عشقی که به پای همسرش می‌ریخت اما هر بار او عشقش را زیر سوال می‌برد؟
عصبی استارت ماشین را زد که همان دم موبایلش زنگ خورد. با خواندن شماره‌ی آشنا، سریع رد تماس زد و از گوشه چشم به شایسته نظری انداخت. هرچند او هیجانش را خوابانده بود؛ اما باز هم مصر بود تا لحظه‌ی آخر همه چیز را مخفی نگه دارد. خواست راه بیفتد که باز تلفنش زنگ خورد. خشمگین شده "گیر عجب خری افتادم‌ها" را با غیظ گفت و تلفن را روی بی‌صدا گذاشت. بارها تذکر داده بود هر وقت که دلش خواست تماس نگیرد؛ اما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,615
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #74
اما او به شرمی تا پشت چشم‌های زیبای همسرش دویده بود، لبخند محوی زد. سپس لب پایینش را داخل دهانش برد و ماشین را به حرکت درآورد.
شایسته پشت دستش را روی گونه‌ی استخوانی‌اش گذاشت و نامحسوس لب گزید. دروغ بود اگر می‌گفت تحت تاثیر قرار نگرفته است. هرچند ته قلبش هنوز هم دلخوری موج می‌زد؛ اما نمی‌توانست احساسی که به خوشی در رگ‌هایش جریان گرفته بود را انکار کند. گویا تلنگری بود تا به دلتنگی‌اش پی ببرد.
روی گل‌ها را نوازش کرد و پرسید:
- کجا میریم؟
ولوم صدایش از هر زمان دیگری پایین‌تر و لحنش نیز ملایم‌تر بود. بهداد دست برد و ضبط را روشن کرد. نظری به او که مظلومانه در جایش آرام گرفته بود انداخت. پس این راه به خوبی جواب می‌داد! لبخند کجی زد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,615
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #75
او کتش را روی دستش انداخته و دست به سینه ایستاده بود. مثل همیشه مهربان نگاهش می‌کرد و لبخند کجش را روی لب‌های مردانه‌اش داشت. کامل به سمتش برگشت و با دست اطراف را نشان داد:
- توضیحی چیزی؟
و او شانه بالا انداخت:
- خودت همین یه دقیقه پیش گفتی.
همان حین بادی وزید و شاخه‌های چند درخت نو نهال را خش‌خش، تکان داد. اما او انگار ماتش برد؛ به بهدادی که با خنده تماشایش می‌کرد خیره مانده بود و فقط صدای خرخرِ گوش‌خراش اگزوز ماشین‌هایی که از خیابان می‌گذشتند، به گوش می‌رسید.
- خشکت زد.
بهداد این را با خنده گفت و به سمتش حرکت کرد. درست می‌گفت؛ به معنای واقعی کلمه خشکش زده بود. چنین چیزی از این مرد برنمی‌آمد و او اصلا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,615
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #76
با باز شدن در، بوی سرد گچ خیس در بینی‌اش پیچید و صدای آواز خواندن مرد در لحظه قطع شد و سریع «آقا بهداد واسه چی زنگ می‌زنم جواب ن...» را گفت که با ورود او، کلامش منقطع شد. به چند کارگری که همگی با تعجب خیره‌اش شده بودند، می‌نگریست. چشمش روی ابزار گچ‌کاری بین انگشتان گچی شده آن‌ها چرخید و سلام زیر لبی کرد. صدای‌شان را نشنید و برایش نیز مهم نبود. فقط با کنجکاوی به سالن بزرگی که کف‌پوشش از سنگ بود، می‌نگریست. صدای بهداد را شنید که داشت می‌گفت:
- مرد مومن چند بار بگم بد موقع زنگ نزن؟ من قبلشم بهت گفته بودم جایی‌ام زنگ بزنی نمی‌تونم جواب بدم ها.
و مردمک‌های او همچنان با کنجکاوی گوشه به گوشه‌ی سالن مربعی سر می‌خورد. پس تمام ساکت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,615
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #77
شایسته چشم از چند مرد جوان گرفت و تکیه به اپن سنگی زد. گفت:
- اولویت اونجاست بهداد؛ زودتر تمومش کن قال قضیه رو بکن. حالا اینجا رو کی خریدی؟ چجوری؟
سپس به نیم رخ او نگریست و ادامه داد:
- اصلا چجوری از خونه پدری دل کندی؟
و مخاطبش بی‌آنکه نگاهش کند، جواب داد:
- اینجا رو قبل از اینکه کارهای پزشکی رو انجام بدیم. خریدم دیگه چجوری نداره!
نفس عمیقی گرفت و در حالی که دست‌هایش را روی سینه جمع می‌کرد، به کفش‌هایش خیره شد و ادامه داد:
- آقاجون دیگه داشت زیاده روی می‌کرد. من تا الان طوری باهاش کنار اومدم که نه گرهی تو زندگیم بیفته نه بزرگ‌ترم ناراحت بشه؛ اما این‌بار خیلی فرق می‌کنه. از طرفی آقاجون این چیزا رو قبول...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,615
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #78
با محبت نگاهش کرد. دستش را روی بازوی عضلانی‌اش گذاشت و خواست خودش را جلو بکشاند که زنگ پیامک تلفنش مانع شد. از آنجایی که همیشه گوش به زنگ بود، لب روی هم فشرد و دوباره روی صندلی‌اش برگشت. موبایل را از کیف دستی‌اش بیرون آورد و پیامک را باز کرد. با خواندن خط اول جفت ابروهایش بالا پریدند و رفته رفته، قلبش تندتر تپید و ترس زیر پوستش رخنه کرد. با نگرانی به بهداد که با کنجکاوی نگاهش می‌کرد، خیره شد.
- برو، فقط برو بهداد.
***
بدنش می‌لرزید. نفس‌نفس می‌زد و دست مبین را بی‌اختیار بین انگشتانش می‌فشرد. پسرهایش بدون آنکه حتی با صدای بلند نفس بکشند، همانند او به دیوار سیمانی و زبر تکیه داده بودند. زیر دنده‌اش تیر می‌کشید و اشک در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,615
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #79
همان حین تلفن میان پنجه‌های سردش لرزید. چشم از روی او که به سمتش می‌آمد برداشت. به صفحه‌ی آبی رنگ موبایل نگریست و با دیدن شماره‌ی امید، رنگش پرید و به سمت خروجی کوچه‌شان سر چرخاند. پس بالاخره متوجه نبودش شده بودند! نکند در یک قدمی‌اش باشند؟ ترسیده آب دهانش را قورت داد.
بهداد نگاهش را در تاریکی بین زمین‌های خالی‌ اطراف چرخاند و حین گذشتن از کنار همسرش، گفت:
- حرفا بمونه برای توی ماشین.
شایسته با بی‌تابی خودش را به او رساند. درواقع بی‌تابِ دوباره حس کردن امانتی‌هایش بود.
نگاهش لحظه‌ای از روی شکم جمع و جور او که زیر شومیز گشادش پنهان شده بود، کنار نمی‌رفت. انگار زمان برایش متوقف شده و باد از حرکت ایستاده بود. دلربا سرجایش ایستاده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : •اِلیــکا•

•اِلیــکا•

نگاربان
سطح
33
 
تاریخ ثبت‌نام
15/4/21
ارسالی‌ها
472
پسندها
34,615
امتیازها
57,483
مدال‌ها
19
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #80
موبایلش که بین دست خودش و دست مبین قرار گرفته بود، دوباره لرزید و تن او را هم به رعشه انداخت. می‌ترسید هر آن از پس تاریکی، یکی از آنان راهش را سد کند و او نتواند بامدادی که مدت‌هاست در انتظارش ایستاده را ببیند. خیره به کوچه‌ی تاریک‌شان، در ماشین را باز کرد و متین را به عجله انداخت تا سوار شود. مبین نیز به کمک شایسته سوار شد و او حین سوار شدن، نگاهش را به صفحه‌ی تلفن دوخت. این‌بار نام مادرش مقابل چشمانش چشمک می‌زد.
نمی‌توانست تصور کند که اکنون چه حالی دارند. احتمالا امید رگ گردنش باد کرده است و مدام به او ناسزا می‌گوید. و مادرش... تجسم کردن او دشوار بود؛ اما می‌دانست هضم این اتفاق برایش از پذیرش مرگ فرزند سخت‌تر است. و مشخص نبود خواستگار خواهرش قدم رنجه کرده تا اوی در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : •اِلیــکا•

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا