• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

متوسط داستان امضای سرخ | بارقه کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع بارقه
  • تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها 21
  • بازدیدها 832
  • کاربران تگ شده هیچ

بارقه

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
6/3/24
ارسالی‌ها
22
پسندها
50
امتیازها
90
سطح
0
 
  • نویسنده موضوع
  • #1
کد: 580
ناظر: -Ennui -Ennui
سطح: متوسط

<< به نام خدای لوح و قلم >>

نام داستان : امضای سرخ

نویسنده : بارقه

ژانر : #فانتزی، #حماسی، #تاریخی، #عاشقانه

-اپیزودیک

خلاصه : افسانه‌ها شیرین‌ند، اما... گمراه‌کننده.
سرزمین «ری‌دولِنت»، با افسانه‌ای ریشه‌دار طلوع کرده است:
شیاطین، وُراث خود را از میان مردمین برمی‌گزینند و ایزدان الهی، آنان را برای چشمان بی‌بصیرت انسان‌ها، مرئی می‌نمایند. مبارزه با شیاطین، تنها اصل اساسی تمام قوانین است!
حکمران فعلی این سرزمین باشکوه، به مانند نیاکان سرافرازش، رسالتی مقدس...​
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

Y.SALIMI❁

میکسر آزمایشی + منتقد آزمایشی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار کتاب
تاریخ ثبت‌نام
11/8/17
ارسالی‌ها
2,691
پسندها
8,849
امتیازها
33,973
مدال‌ها
25
سطح
18
 
  • مدیر
  • #2
رمان-روی-موج-اورارتو00000000.jpg
"والقلم و مایسطرون"
نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن داستان خود،

خواهشمندیم قبل از تایپ داستان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین **♡ تاپیک جامع مسائل مربوط به داستان‌کوتاه ♡**

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با داستان به لینک زیر مراجعه فرمایید!
♧♡ تاپیک جامع برای مسائل رمان نویسی ♧♡

برای انتخاب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : Y.SALIMI❁

بارقه

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
6/3/24
ارسالی‌ها
22
پسندها
50
امتیازها
90
سطح
0
 
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
در قلمروی " ری دولِنت "1
به تیغِ قلم،
گردن قلم می‌کنند.
آنان هم‌پیاله‌گان شیاطین‌اند
یا پیش‌کشان جهل؟!​

1. Redolent: یادآور، خاطره‌انگیز
________________________

«اپیزود یک»
شاهزاده‌ی کوچک، پیچیده در ملافه‌ای سفید، معصومانه انگشت شستش را می‌مکید و به روی دنیای بکر و تازه‌ی روبرویش، با رخوت پلک می‌زد. فیلوتس، ملکه‌ی زیبای ری‌دولنت، فرزندش را به سینه می‌فشرد و با لبخندی مادرانه تک تک حرکات کودک نوظهورش را از بر می‌کرد. پادشاه ماوریک نیز، به حالتی حمایتگرانه پشت ملکه ایستاده و کمر ظریفش را در بر داشت.
بزم شاهانه‌ای در صحن وسیع قصر بر پا بود. حال زمزمه‌ها، دلنگرانی‌ها و گوشه‌کنایه‌های درباریان و عامه‌ی مردم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بارقه

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
6/3/24
ارسالی‌ها
22
پسندها
50
امتیازها
90
سطح
0
 
  • نویسنده موضوع
  • #4
سکوتی حاکی از احترام حاکم شد.
- پس از سال‌ها صبوری و شکیبایی شما عزیزان، حال سرانجام موعد مقرر فرا رسیده است. از وفاداری شما در این سال‌ها صمیمانه سپاسگزارم. و اکنون، در حضور یکایک شما، نام جانشین ری دولنت را، با مشورت از مُبَلغِ ارشد قصر، «ندلین» می‌گذارم. باشد همانطور که نامش برگرفته از ایزد امید است، امیدبخش روزهای پیش روی ری دولنت باشد!
مردم جام هایشان را بر هم کوبیدند و مفتخر فریاد کشیدند: «زنده باد!» و مبلغ ارشد، رضایت‌مندانه عصای خوش طرحش را به زمین کوبید و زنگ خوش آوایی از زنجیرهای زینتی‌اش به پاخاست. در دنباله‌ی سخن پادشاه افزود:
- میلاد شاهزاده با اعدام یکی از وارثین شیاطین همراه شده و به عقیده‌ی من، این ظهور و نزول تصادفی نبوده و حاوی پیام‌های مقدسی از سوی ایزدان ماست. این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بارقه

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
6/3/24
ارسالی‌ها
22
پسندها
50
امتیازها
90
سطح
0
 
  • نویسنده موضوع
  • #5
ملکه فیلتوس، با دلی شکسته، روی پسرش را پوشاند و قدمی عقب‌نشینی نمود. هیچکس تا به حال این‌چنین با وقاحت با پادشاه سخن نگفته بود. چندی از دلباختگان پیکافلور که هر از گاهی از زیر بادبزن‌های نیمه باز و گاهی از پشت مجسمه‌های ایزدان یا مشعل‌های فروزان او را می‌پاییدند، با این سخنش، هینی کشیده و دهانشان را پوشاندند. زیبایی‌اش این مجوز را می‌داد که مقابل گستاخی‌اش سکوت کنند و حال تمام نگاه‌ها، امیدوارانه به لب‌های ساکن و چهره‌ی متفکر پادشاه خیره بود. پادشاه ماوریک با حفظ خونسردی‌اش، یقه‌ی تا چانه بالا کشیده شده‌اش را، با حالتی نمایشی و مکث دار، عقب راند و با سری افراشته گفت:
- آنطور که عیان است، سخن ایزدان حقیقت دارد؛ وراث شیاطین را می‌توان از رفتار و کردار و ادبیات‌شان شناسایی کرد.
پیکافلور،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بارقه

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
6/3/24
ارسالی‌ها
22
پسندها
50
امتیازها
90
سطح
0
 
  • نویسنده موضوع
  • #6
قهقهه‌ی پیکافلور جنون‌وار و غم زده بود. لکه‌های سفید اهریمنی روی صورتش در میان شیارهای حاصل از خنده جابجا می شد. پیکافلور با همان خنده‌ی استهزاءآمیز گفت:
- تو یکی‌ ساکت باش! شیطان واقعی تویی که پسرت از ترست نزدیکه خودش رو خیس کنه‌.
تمام نگاه‌ها متوجه جسم نحیف و بی‌اهمیتی شد که کنار مبلغ ارشد ایستاده و مضطربانه انگشتانش را می فشرد و لب هایش از شدت گزش دندان‌هایش، مالامال از خون بود. مبلغ ارشد تنها توانست نگاه خطرناکی از زیر پلک‌های خموده‌اش بیندازد.
پیکافلور ادامه داد:
- مگه ما ایزد بخشش نداریم؟
مبلغ ارشد فرصت را غنیمت شمارد و غضبناک گفت:
- معلوم است! شیاطین حافظه‌ات را هم زایل کرده‌اند؟!
پیکافلور با بی‌اعتنایی‌اش بیشتر آتش مبلغ را برافروخت و گفت:
- آره آره، قاتلِ پسرش رو بخشید، حتی با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بارقه

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
6/3/24
ارسالی‌ها
22
پسندها
50
امتیازها
90
سطح
0
 
  • نویسنده موضوع
  • #7
درد در تن پیکافلور می‌تاخت، و سرش به شدت تیر می‌کشید. رغبتی برایش نمانده بود، و خود بیش از هر کسی می‌دانست تلاشش بیهوده‌ است.
ماوریک نیز که فهمیده بود حرف های پیکافلور مانند باقی گناهکاران شده، دیگر ارزشی برایش قائل نبود. بدین ترتیب با انگشت انگشترنشانش اشاره‌ای به مامور داد و مامور نیز، مطیعانه تعظیم نمود. سپس با بی‌حسی از پیکافلور پرسید:
- آخرین آرزوی کوچیکت چیه؟
و وقتی که مردم راه را برای عبور همسر باردارش باز کردند، چشمان سرکشش، رنگی از شرمساری گرفت. مامور با احتیاط ریسمان را از دور دست های ردّ افتاده‌ی پیکافلور گشود. پیکافلور ابتدا با شک و ظن و سپس با ولعی سیری ناپذیر، همسر آبستنش را در آغوش کشید. هرچند که همسرش، رغبتی نشان نداد؛ اما فرزند کوچکش با بی‌قراری لگد انداخت.
همسر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بارقه

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
6/3/24
ارسالی‌ها
22
پسندها
50
امتیازها
90
سطح
0
 
  • نویسنده موضوع
  • #8
«اپیزود دو»
پانزده سال بعد

ندلین زانو زده و همراه با فشرده شدن چکمه های سگک‌دار چرمش بر روی چمن شبنم‌آلود، زاویه کمانش را تنظیم می‌نمود. ابروهایش را به نشانه تمرکز در هم برده بود، درست همانطور که ولیکور می خواست، اما نمی توانست لبخند بازیگوشانه‌اش را بزداید. اکسیژن را به مشام کشید و پیکان آراسته به پر عقاب را با بی‌دقتی محض، عقب کشید و سپس در یک لحظه، رها نمود. پیکان سنگی مسیر قوسی کوتاهی را پیمود و سپس در کمال خجالت، در زمین فرو رفت. ندلین رو به ولیکور شانه‌هایش را بالا انداخت و بی قیدانه گفت:
- نمیشه همیشه اشتباه از من باشه. شیب زمین و فاصله و حتی جهت باد؟
ولیکور با ترش‌رویی، پیکان دیگری را از تیردانِ پشت سرش درآورد، آن را در دستان ندلین نشاند و سپس، مرشدوارانه گفت:
- نکته‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بارقه

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
6/3/24
ارسالی‌ها
22
پسندها
50
امتیازها
90
سطح
0
 
  • نویسنده موضوع
  • #9
حق داشت. از آخرین باری که او را به حال خود رها کرد، خاطره خوشی نداشت. با لباس مبدل به میان مردم عام رفته، از یک گاریچی میوه ضرب‌خورده شیرین خریده و از یک دست فروش، کتابی به چاپ قدیم درباره ی طبابت. اگر زودتر او را نمی یافتند، احتمالا با یک آدمِ بی‌اصل‌ونسب و پَست نیز پیمان دوستی می‌بست. ولیکور حال برای آنکه دوباره توجه پادشاهِ محبوبش را جلب کند، باید در این فرصت پیش آمده از نبودِ پیپ، از ندلین یک کماندار خوب می ساخت. خودش برای این کار دشوار و ناممکن داوطلب شده بود.
ندلین پیکان دیگری را برداشت و همانطور که باز هم ناشیانه آن را به زه می کرد، گفت:
- می‌دونی ولیکور، دیشب داشتم فکر می‌کردم اگه به قول تو «پسر پادشاه» نبودم، دلم می خواست وارث شیطان باشم.
ولیکور دستان استخوانی اش را درون جیب های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

بارقه

نو ورود
نو ورود
تاریخ ثبت‌نام
6/3/24
ارسالی‌ها
22
پسندها
50
امتیازها
90
سطح
0
 
  • نویسنده موضوع
  • #10
ندلین از ولیکور بلندقد خواست که خم شود و سپس با قد بلندی از تیردان پشت او دو پیکان را برداشت. پیکان اول را به دندان گرفت و دومی را به زه کرد. با دقت آن را عقب کشید، نشانه‌گیری کرد و لرزش دستانش را برطرف نمود و سپس، مقابل چشمان پیروزمند ولیکور، آن را رها ساخت. پیکان به سرعت کمانه کرد و درون تنه دایره‌ای شکل فرو رفت. هرچند که، با فاصله از هدف بود. ثانیه‌ای انگار تمام صداهای عالم خاموش شدند و ولیکور بر جای خشکید. انتظار نداشت در بار اول تیرش به هدف بنشیند. نه، پیش خودش اعتراف کرد، انتظار نداشت هیچ باری به هدف بنشیند!
ندلین با بازیگوشی مقابل نگاه مات و خیره ولیکور بالا و پایین پرید و گفت:
- بعدی! بعدی!
ندلین دومین پیکان را نیز به زه کرد. هیچ گاه به ولیکور نشان نداده بود که در این زمینه تبحر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

موضوعات مشابه

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 1, کاربر: 0, مهمان: 1)

عقب
بالا