شاعر‌پارسی اشعار بهرام سالکی | اشعار پارسی

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Eccedentesiast
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 2
  • بازدیدها بازدیدها 269
  • کاربران تگ شده هیچ

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,501
پسندها
49,034
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #1
آری !
تاریخ اینگونه آغاز شد
یک روز که آفتاب می‌چکید
آرام،بر شاخسار بید .
و پروانه ‌هابر گرد کرمکی شب تاب
طواف می‌ کردند.
و چلچله ‌ای غریب
واژه ی سفید زمستان را
از بال‌های سیاه خود می ‌شست.
و قناری ز روی برگ شقایق
سروده ی غزلی تازه را ز بر می‌ کرد .
و جویبار خسته ی راه
حکایت سفرش را به گوش گل می‌گفت
آنگاه عشق نازل شد.
آن سال
سال قحطی رنج بود
سال شروع کبوتر
سال عروج لادن پیر .
سال شکفتن فواره‌های چشمه ی یاس
سال شنیدن نفس گام‌های تو .
سال طلوع اقاقی .
آری !
تاریخ این گونه آغاز شد .
” اینک می ‌دانی ” ؟
آری اینک می ‌دانم
که چند قرن و چند سال بعد هجرت عشق
میلاد روز حادثه ی دیدن تو بود.
روز شکست بغض غرور
روز بلوغ مبهم اشک
روز جنون رسیدن
روز جوانه زدن .
آری !
اینک می‌دانم.
 
امضا : Eccedentesiast

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,501
پسندها
49,034
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #2
یک روز
به روی چینه ی دیوار باغ خواهم رفت .
به دوش شاخ سپیدارخواهم ایستاد .
قد خواهم کشید برای دیدن تو .
همراه شو با من
تو نیز به روی پنجه ی پاهای خویشبایست
تا نظاره کنیقامت خود را !
وآنگاه نزدیکتر بیا
بنشینبرای دیدن جسم تکیده ی من .
 
امضا : Eccedentesiast

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,501
پسندها
49,034
امتیازها
96,873
مدال‌ها
59
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #3
به دنیا نگاه کن
گورستانی‌ است در جنبش
و هر که لاشه ی خود رابر دوش می‌کشد
محکومین منتظر
مصلوبین محتضر
شرمتان بادا ای مردمان بی‌تردید
ابلهان یقین
بازوهایتان شمشیری است
برآمده از کتف برای دریدن
چشم‌هایتان، دندان
دست‌هایتان، دندان
لبریز چرا نشد نیامتان از عشق ؟
شرمتان بادا
چه عطش‌هایی‌ است در انسان
که سیراب نمی‌شود مگر با خون ؟
 
امضا : Eccedentesiast
عقب
بالا