• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان النا و سایه‌های بی‌پایان | ماها کیازاده کاربر انجمن یک رمان

pen lady

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
22/12/23
ارسالی‌ها
237
پسندها
1,109
امتیازها
6,613
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #41
ثانیه‌ای سکوت در آن‌جا حاکم شد و محبوبه و همسرش با چشمانی گرد و دستانی که در هوا ثابت مانده‌بودند، خیره‌ی جثه‌ی کوچک النا شدند که دوباره موهایش را به پشت گوشش فرستاد و سپس با قدمی بزرگ، باری دیگر پشت خانم رسولی پنهان شد. روزنامه از دست امین سر خورد و افتاد که باعث شد او به خود بیاید. نگاهش همچنان حیرت زده و متعجب بود. نیم نگاهی به همسرش انداخت که همان لحظه محبوبه نیز از گوشه‌ی چشم خیره‌ی او شد. امین با تردید به لبانش فاصله داد و پرسید:
- بابا جان چی گفتی؟ می‌خوای بری دانشگاه؟
دخترک روی پنجه‌ی پا ایستاد، به طوری که چشمان گرد و درشتش در محدوده‌ی دید پدر و مادرش قرار گرفت، خجالت زده دوباره نگاه دزدید و همان‌طور که با انگشتانش بازی می‌کرد، گفت:
- آره...می‌خوام برم.
پدر و مادرش باری دیگر به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : pen lady

pen lady

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
22/12/23
ارسالی‌ها
237
پسندها
1,109
امتیازها
6,613
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #42
دخترکِ سر به زير، خیره‌ی صورت او شد و جرقه‌ی در چشمانش هر ثانیه بیشتر خودنمایی می‌کرد. لبخندش از کنترل خارج شد و نقش زیبایی روی لبان درشتش پدیدار شد. سرش را پایین انداخت و از کنار آریا عبور کرد و آریا ماند و قلبی که بوم‌بوم می‌زد از آن انحنای زیبا! دستانش را به کمرش زد خندان برگشت و نگاهی به مسیری که دخترک از آن عبور کرده‌بود انداخت. دلبر بیشتر از او خوشحال بود، دستش را جلوی دهانش گرفته‌بود تا نیش بازش سوژه‌ی بچه‌ها نشود و با سر پایین افتاده تندتند قدم برمی‌داشت. همین که از دید آریا مخفی شد، بلند شروع کرد به خندیدن و با ذوق گونه‌هایش را گرفت. باورش نمی‌شد که پسر محبوب دانشکده از او خوشش آمده‌بود. لبخندش را جمع کرد و سعی کرد با کشیدن نفس‌های عمیق، لرزش دستانش را کنترل کند؛ اما نتوانست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : pen lady

pen lady

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
22/12/23
ارسالی‌ها
237
پسندها
1,109
امتیازها
6,613
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #43
همان لحظه صدای امین، متعجب از پشت سرشان آمد:
- قضیه چیه؟!
محبوبه سریع از دخترش جدا شد و اشک‌هایش را پاک کرد و با خنده گفت:
- هیچی‌... یکم احساساتی شدیم.
سپس با ذوق دستانش را روی گونه‌های النا گذاشت و با لبخند و چشمانی خیس گفت:
- آخه دختر کوچولوم داره میره دانشگاه... دیگه بزرگ شده، النا کوچولوی مامان بزرگ شده.
النا اما نتوانست مادرش را در این شادی همراهی کند. چشمانش لبالب از اشک بود و عمیق و با نفوذ به ماسکی که مادرش همیشه به صورت پر از غصه‌اش می‌گذاشت، خیره شد. همچنان گرفته‌بود و ناراحت! یاد روزی افتاد که خواهرش نیز مانند او شال و کلاه کرده و با لبخندی بزرگ، مدام بالا پایین می‌پرید. مادرش با موهای شرابی و صورتی شاداب و با خنده کیف سرمه‌ای رنگی را به او داد، شاد بود و خانم دکتر گفتن‌ها از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : pen lady

pen lady

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
22/12/23
ارسالی‌ها
237
پسندها
1,109
امتیازها
6,613
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #44
لبخندی زد. آن دو بزرگ‌ترین حامی‌های او در اتفاقات بی‌رحمانه‌ی زندگی‌اش بودند. نمی‌دانست چرا، اما به ناگاه احساساتش فوران کرد و او با حسی سرشار از محبت دستش را روی شانه‌ی مادرش گذاشت و خیره‌ی او شد. مادرش سوالی برگشت و از او پرسید:
- چی شده الی؟ چیزی نیاز داری؟
دخترک سرش را به چپ و راست تکان داد و با لبخندی آمیخته به بغض نگاهش را به چهره‌ی شکسته‌ی مادرش دوخت. امین که از آینه‌ی جلوی ماشین حرکات آن‌ها را زیر نظر داشت، برای تغییر جو، با لحنی لبریز از حسادت گفت:
- سریع بگید قضیه چیه که النا خانم همش داره امروز مامان خانمش رو بغل م‌یکنه و با عشق نگاهش می‌کنه؟
النا با تعجب چشم گرد کرد و خیره‌ی اخم محو و مصنوعی پدرش شد. امین پشت چراغ قرمز ترمز گرفت و از آیینه‌ی جلوی ماشین به او خیره شد و گفت:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : pen lady
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] nafas.sh

pen lady

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
22/12/23
ارسالی‌ها
237
پسندها
1,109
امتیازها
6,613
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #45
در اتمام حرفش تند‌تند به‌سمت ساختمان اداری قدم برداشت. امین نگاهی به او انداخت و سپس با موذی‌گری خیره به دخترش زمزمه کرد:
- می‌دونستی مامانت هفت ماهه به دنیا اومده‌؟
النا خنده‌ای بی‌صدا کرد و بعد با گرفتن دست پدرش به راه افتاد. با رسیدن به ساختمان اداری، به طبقه‌ی سوم رفته و سپس وارد اتاق رئیس دانشکده شدند. احد با دیدن آن‌ها ایستاد و احوال‌پرسی کرد و بعد آن‌ها را دعوت به نشستن کرد. محبوبه همین که نشست شروع به ابراز نگرانی از وضعیت النا کرد و احد نیز سعی در رفع نگرانی او داشت. النا اما بی‌خیال نسبت به آن‌ها، کنار پدرش نشسته و با تعجب به عموی النا خیره بود که فقط موقع آمدن به آن‌ها سلامی کرده و سپس بی‌صدا در حال تایپ چیزی بود. حتی نگاهشان هم نمی‌کرد، انگار که ربات بود؛ اما رباتی خوشتیپ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : pen lady
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] nafas.sh

pen lady

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
22/12/23
ارسالی‌ها
237
پسندها
1,109
امتیازها
6,613
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #46
قبل از این‌که حرفی بزند، دستی روی شانه‌اش نشست و صدای بلندی که لبریز از هیجان بود به گوشش خورد:
- چطور مطوری؟
النا از ترس در جایش پرید و جیغ بی‌صدایی کشید، سپس تن بی‌جانش را به دیوار تکیه داد و دستش را روی قفسه‌ سینه‌اش که به شدت بالا و پایین می‌شد، قرار داد و به خاطره نگاه کرد. خاطره به چشمان گرد و صورت رنگ پریده‌اش خیره شد و بعد با صدا خندید و دستش را گرفت و کشید تا با هم وارد کلاس شوند. همراه النا از بین دانشجوها گذشت و به‌سمت آخر کلاس رفت. دختری در ردیف آخر نشسته‌بود که خاطره طلبکار مقابلش ایستاد و دست به کمر زد و گفت:
- ثنا خانم بفرما جلو... دستور از بالاعه.
ثنا خواست دلیلش را بداند، اما با اخم خاطره مظلومانه بدون این‌که چیزی بگوید از جایش بلند شد. تصمیم گرفت روی صندلی مقابل بنشیند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : pen lady
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] nafas.sh

pen lady

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
22/12/23
ارسالی‌ها
237
پسندها
1,109
امتیازها
6,613
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #47
همان لحظه دختری وارد کلاس شد و همان‌طور که به‌سمت صندلی‌اش که ردیف اول بود می‌رفت، تندتند گفت:
- اومداومد... استاد اومد.
استاد که خانمی جوان بود، وارد کلاس شد و بدون این‌که حضور و غیاب کند، شروع به تدریس درس فیزیک کرد. درسی که برای النا مثل آب خوردن بود. هر سوالی که استاد برای حل به دانشجوها می‌داد، او زودتر از همه با لذت حل می‌کرد. خاطره که شاهد ماجرا بود، با نیشی باز به‌به و چه‌چه‌کنان گفت:
- الی خانم جان جدت این سوال رو حل کن بده ببرم پاتخته بنویسم، بلکه صفر جلسه قبلم رو پاک کنه.
النا نیز مانند او با لبخندی بزرگ سوالات را حل کرده و به دست او داد. خاطره با گرفتن دفتر، بادی به غبغب داد و سینه سپر کرد و به‌سمت تخته‌ رفت. استاد با دیدن او که مستقیم به طرف تخته رفت و شروع به حل سوالات کرد،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : pen lady
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] nafas.sh

pen lady

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
22/12/23
ارسالی‌ها
237
پسندها
1,109
امتیازها
6,613
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #48
پسرکِ بنده‌خدا از حرکت تهاجمی خاطره چشم گرد؛ سپس بعد از چند ثانیه نگاهش را به پایین دوخت و درحالی که به زير پاهایشان اشاره می‌کرد، گفت:
- دلیلی نداره که مزاحم شما بشم... از سلف غذا گرفتم این زیر گذاشتم تا بعد از کلاس بیام و بردارمشون.
خاطره با اخم غلیظی پاهایش را کنار زد و زیر صندلی که روی آن نشسته بودیم را نگاه کرد. پسرک راست می‌گفت. خاطره غذاها را برداشت و بی‌توجه به دست دراز شده‌ی پسرک، پلاستیک گره زده را باز کرد و غذایی برداشت و کنار خودش گذاشت و یکی دیگر را کنار النا. النا که در تمام مدت با دهان باز و چشم‌های گرد خیره‌ی حرکات عجیب خاطره بود، سریع دست رد به سی*ن*ه‌ی او زد و گفت:
- نمی‌خوام... من سیرم.
خاطره دوباره تعارف کرد و بدون توجه به اعتراضات پسرکِ متعجب که می‌گفت:
- غذاها مال...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : pen lady
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] nafas.sh

pen lady

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
22/12/23
ارسالی‌ها
237
پسندها
1,109
امتیازها
6,613
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #49
همان لحظه صدای گوشی آریا بلند شد. آریا گوشی‌اش را از جیب شلوار جیبش بیرون آورد و نگاهی به صفحه‌ی آن انداخت. انگار که فرد مهمی بود و او باید پاسخ می‌داد؛ زیرا بوسه‌ای روی پیشانی خاطره نشاند و با زدن چشمکی به او، خداحافظی کرد و رفت. النا به پیشانی خاطره که آریا روی آن بوسه نشانده‌بود، خیره شد و با لحنی که عملاً حسادت او را عیان می‌کرد، جدی زمزمه کرد:
- تو و آ...
ادامه نداد، اما خاطره که تیزتر از این حرف‌ها بود و منظورش را گرفت. همان‌طور که کاپوچینوی خود و النا را می‌خورد، مانند او جدی جواب داد:
- بین من و آریا هیچی نیست.
النا از موضع خود کوتاه نیامد و با همان نگاه سخت و حسود خیره به چهره‌ی خاطره پرسید:
- پس چرا...
خجالت کشید که ادامه دهد، شاید هم به زبانش نمی‌آمد که بگوید چرا آریا برای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : pen lady
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] nafas.sh

pen lady

رو به پیشرفت
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
22/12/23
ارسالی‌ها
237
پسندها
1,109
امتیازها
6,613
مدال‌ها
8
  • نویسنده موضوع
  • #50
محبوبه و امین نیز محترمانه جواب او را دادند و بعد از خداحافظی از هم جدا شده و به‌سمت خروجی رفتند. النا دامن مادرش را گرفته‌بود و همراه او تندتند به‌سمت پارکینگ قدم برمی‌داشت و در این بین با حواس پرتی به اطرافش نگاه می‌کرد تا برای لحظه‌ی آخر کسی را که به خاطرش، به دانشگاه آمده‌بود را ببیند. خدا هم دل به دل او داد و او توانست آریا را با لبخندی بزرگ در حال صحبت کردن با گوشی‌اش پیدا کند. لبخند زیبای مرد جوان به النا نیز سرایت کرد که با خجالت ریز ریز خندید و سرش را برگرداند. پدر و مادرش لبخند او را دیدند و بر فرض این‌که از خانه خارج شده و به دانشگاه آمده گذاشتند؛ غافل از این‌که دخترک خامشان تا پا به بیرون از خانه گذاشته و اولین کسی را دیده که متفاوت از طرز فکر اوست، دل به دل او داده‌‌بود.
***...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : pen lady
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها] nafas.sh

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا