- ارسالیها
- 197
- پسندها
- 960
- امتیازها
- 5,213
- مدالها
- 7
- نویسنده موضوع
- #11
همهمهای کلاس را فرا گرفته بود و آن مرد به سختی نگاه از دخترش گرفت و قصد رفتن کرد. انگار که سوژهی یک ماه خالهزنکهای دانشگاه پیدا شده بود چون هر کدام گوشهی برای یکدیگر پچپچ کرده و نظرات فیلسوفانهای میدادند. استاد که انگار قصد آمدن نداشت و دانشجوها از فرصت استفاده کرده و کلاس را روی سر خود گذاشته بودند. بهروز اما در هپروت به سر میبرد و به پشت سرش جایی که دخترک نشسته بود، نگاه میکرد. دارا و آریا در مورد مهمانی که شب قرار بود برگذار کنند، صحبت میکردند که ناگهان بهروز با لحنی متاثر زمزمه کرد:
- مثل یه نقاشی میمونه... نقاشی یه مونالیزای غمگین!
و بیاختیار لبخند کوچکی در انتهای سخنش بر لب چسباند. آریا و دارا با تعجب به او خیره شدند، بهروز اما نگاه از دخترک سیاه پوش برنمیداشت. این...
- مثل یه نقاشی میمونه... نقاشی یه مونالیزای غمگین!
و بیاختیار لبخند کوچکی در انتهای سخنش بر لب چسباند. آریا و دارا با تعجب به او خیره شدند، بهروز اما نگاه از دخترک سیاه پوش برنمیداشت. این...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.