• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم جنایی رمان کارناوال سرخ و سیاه | فاطمه غفوری نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Ftm.gh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 252
  • بازدیدها بازدیدها 6,706
  • کاربران تگ شده هیچ

Ftm.gh

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
762
پسندها
3,510
امتیازها
17,773
مدال‌ها
15
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #231
باز هم از روی شانه نگاهی به رییس و استادش کرد و وقتی لبخند او را همراه با تکان دادن سرش به معنای تایید دید با خیال راحت منتظر پاسخ سباستین ماند.
- منظورتون از همکاری چیه؟! تا چه حد می‌خواین کمکمون کنین؟!
تا مرد پشت سرش لب باز کرد تا بگوید چه چیزی تایپ کند دستش را به نشانه سکوت بالا گرفت زیرا بهترین جواب اکنون مانند ماهی در ذهن خودش شناور بود:
- تا حالا فیلم جنگی دیدین؟! اگه دیده باشید قطعا این جمله رو شنیدین: من میرم جلو تو از پشت من رو پوشش بده. کار ما هم همینه! شما برای رسیدن به هدفتون میرید جلو و ما از پشت به صورت مخفیانه پوششتون میدیم. شما هیچوقت ما رو نمی‌بینید فقط متوجه اقداماتمون میشید. حالا قبول می‌کنید که با هم بریم ونکوور؟!
از قصد ونکوور را هم تایپ کرد تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ftm.gh

Ftm.gh

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
762
پسندها
3,510
امتیازها
17,773
مدال‌ها
15
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #232
سمت پنجره رفت، پنجره‌ای که مانند اتاق اصلا قابل باز شدن نبود.
دستش را روی شیشه کوبید و باز فریاد زد اما هیچ.
امید داشت رهگذری در جنگل متوجه‌اش شود یا چند ویلای دیگر هم این اطراف وجود داشته باشند که به کمکش بیایند اما ظاهراً درون یک تله گیر کرده بود‌.
از منبع نگرانی و ترس در عمق وجودش قطرات اشک تولید شدند و روی گونه‌هایش چکیدند.
کنار پنجره نشست و صدای هق‌هقش را به سکوت خانه هدیه داد اما همان لحظه در کلید خورد و باز شد. رابرت با چند نایلون مواد غذایی درون دستش وارد خانه شد و با خیالی آسوده درحالی که سوت میزد در را قفل کرد و کلید را درون جیبش گذاشت، سمت آشپزخانه رفت و نایلون‌ها را روی اپن قرار داد.
بالاخره برگشت و توانست استلا را با صورتی خیس از اشک و چشم‌های پر از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ftm.gh

Ftm.gh

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
762
پسندها
3,510
امتیازها
17,773
مدال‌ها
15
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #233
***
چهار
انگلیس، لندن

از لای در نیمه باز نگاهش را به بیرون دوخت و وقتی مطمئن شد که دریک پشت کانتر آشپزخانه نشسته، سرگرم لپ‌تاپ مقابلش است و متوجه اتفاقات درون اتاق نمی‌شود با خیالی راحت سمت میز عسلی کنار تخت رفت، موبایلش را از روی آن برداشت و بلافاصله با سباستین تماس گرفت.
- چیزی شده که این ساعت باهام تماس گرفتی؟!
سوالش به شدت منطقی بود زیرا تماس‌ در ساعت شش و نیم صبح آن هم توسط استفانی که معمولاً قبل از هفت از تختش دل نمی‌کند واقعاً منطقی نبود.
- نه چیزی نیست! خواستم بدونم... دارین میرین ونکوور؟!
- آره، الان توی فرودگاهیم.
با یادآوری استلا، خواهر کوچکش که در چنگ رابرت اسیر شده و معلوم نیست تا الان مرده است یا زنده بغضی به سختی سنگ درون گلویش شکل گرفت. او به مادرش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ftm.gh

Ftm.gh

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
762
پسندها
3,510
امتیازها
17,773
مدال‌ها
15
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #234
فهمیده بود... اما باز هم نمی‌توانست به این انجمن خوش‌بین باشد.
حس می‌کرد رازهایی درون خودش دارد که به پارادایس مربوط است.
- همکاری ما از همین لحظه شروع شد سباستین، باهاتون میایم ونکوور اما همونطور که گفتم... ما شما رو از پشت پوشش میدیم، هیچوقت ما رو نمی‌بینین فقط متوجه اقداماتمون می‌شید.
- حتی منم نمی‌تونم آخرش ببینمتون؟!
سکوتی که این‌بار بینشان حاکم شد طولانی بود.
سی ثانیه، چهل ثانیه و در نهایت پس از دو دقیقه سباستین توانست پاسخش را بگیرد:
- بستگی به خودت داره که چجوری پایان این بازی رو رسم کنی لرد واتسون. اونوقت می‌تونی رییس انجمن رو ببینی!
و سپس صدای بوق‌های متداوم پخش شد. بدون آن‌که به سباستین فرصت پرسش درباره پایان بازی را بدهد.
موبایلش را دوباره درون جیب داخلی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ftm.gh

Ftm.gh

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
762
پسندها
3,510
امتیازها
17,773
مدال‌ها
15
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #235
و باز همان لحظه تصویر روبرتو در ذهنش نقش بست و یادش آمد او برای به دست آوردن یک کتاب طوری خودش را به آب و آتش زد که حتی حاضر شد در ملع عام یک قتل انجام دهد.
نمی‌دانست چرا اما همان لحظه حس کرد که شاید دلیل این پروژه درون آن کتاب نوشته شده باشد...
- صبح بخیر دریک!
شنیدن صدای استفانی، پاره شدن رشته افکارش و حس پیچیده دست گرم او دور گردنش سبب شد هول شود و سریع لپ‌تاپ را خاموش کند‌.
- اوه، صبح بخیر عزیزم. کی بیدار شدی؟ من بیدارت کردم؟!
اما استفانی در همین فرصت توانست حساب ایمیل رابرت که نا آشنا نبود را به همراه چند جمله مهم شکار کند.
خوب می‌دانست دریک یک جای کارش می‌لنگد اما نمی‌دانست در این حد که مخفیانه توسط رابرت و روبرتو خریداری شود و به شغلش پشت کند.
حالا حس عذاب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ftm.gh

Ftm.gh

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
762
پسندها
3,510
امتیازها
17,773
مدال‌ها
15
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #236
اخم ریزی روی ابروهای رابرت نشست. آن سرم خطرناک‌ترین و گران قیمت ترین کشف تیم داروسازی دانشگاه علوم پزشکی تورنتو بود و حالا پس از سال‌های طولانی پیدا شده بود... هم خودش و هم فرمولی نصف و نیمه بود و به کار هیچکس نمی‌آمد.
- خب؟ کجاست؟! چرا تا حالا نرفتی سراغش؟!
روبرتو دستی روی صورت و چشمانش کشید و با کلافگی پاسخی داد که شمع امید رابرت را بی‌رحمانه فوت کرد:
- چون دو کلمه نوشته بود. لیورپول، تورنتو! حالا کجای این دوتا مخفی شده رو نمی‌دونم!
همین کافی بود تا فرمان ماشین مهمان مشت‌های محکم رابرت شوند.
- لعنتی! لعنت به این شانس! اون سِرُم می‌تونست زندگی‌مون رو از این رو به اون رو کنه!
این شخصی که از زیر و رو شدن زندگی‌اش صحبت می‌کرد کسی ست که پدرش اسیر سباستین شده، تمام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ftm.gh

Ftm.gh

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
762
پسندها
3,510
امتیازها
17,773
مدال‌ها
15
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #237
***
هفت
داغی اسپرسو زبانش را می‌سوزاند اما هنوز جرعه‌ای که نوشیده بود را قورت نداده و داخل دهانش نگه داشته.
پس از سه روز بی‌خبری این خبر مانند بمب اتم در مغزش ترکید.
- دریک؟ چی شد؟! چرا لال‌مونی گرفتی؟!
صدای رابرت در پشت خط سبب شد اسپرسو را قورت بدهد و با شوک زیاد بپرسد:
- تو تمام مدت می‌دونستی اون سرم کوفتی کجاست و چیزی نگفتی؟!
همان لحظه استفانی از شانس بسیار خوبش به موقع به نزدیکی در نیمه باز اتاق دریک در اداره پلیس رسید اما صدای او که حرف از آن سرم زد مانند اشعه لیزری جلوی در اتاق شکل گرفت و اجازه نداد وارد شود.
کلاه هودی زیتونی رنگش را از روی سرش برداشت تا بهتر بتواند حرف‌های دریک را بشنود، دریکی که بی‌صبرانه منتظر گرفتن جوابش بود:
- نه احمق! من اگه همه مدت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ftm.gh

Ftm.gh

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
762
پسندها
3,510
امتیازها
17,773
مدال‌ها
15
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #238
- رابرت تو احمقی چیزی هستی؟! این همه سال گذشته قطعاً تاریخ انقضای سرم رد شده دیگه به درد نمی‌خوره!
آنقدر این حرفش احمقانه و بدون فکر بود که چند ثانیه حرف در دهان رابرت خشک و سکوت بینشان حکم فرما شد.
- تو با این هوشت چجوری پلیس شدی؟! اون سرم نهایی نیست! یک پروتایپه[1] که توش یا نانو ذرات اولیه ست یا یک بیو کد[2] که فقط قابلیت استخراج فرمول رو داره! اون داروسازا احمق بودن برای پروژه‌ای که قرار بوده توی آینده ازش رونمایی بشه نسخه نهاییش رو بسازن تا واکنش‌های شیمیاییش تغییر کنه؟!
در تمام مدتی که دریک با رابرت حرف میزد استفانی صدای ترک‌هایی که روی قلبش شکل می‌گرفت را می‌شنید. پس از چند سال وارد رابطه‌ای شد که از همان اول به هر قصدی شکل گرفت الا عشق! اما او دریک را دوست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ftm.gh

Ftm.gh

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
762
پسندها
3,510
امتیازها
17,773
مدال‌ها
15
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #239
فکر می‌کرد تنهاست برای همین هم شنیدن صدای او باعث شد نفس در سینه‌اش حبس شود و با شوک سمت او برگردد. با دیدن استفانی به قدری جا خورد که حس می‌کرد درحال سراب دیدن است اما تا چشمانش را مالید فهمید او واقعاً اسلحه به دست مقابلش ایستاده.
- ت‌‌‌‌... تو... تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟!
هنوز هم نمی‌توانست باور کند که او تا لیورپول دنبالش آمده.
اما استفانی مدام دندان‌هایش را به هم فشار می‌داد و نفس عمیق می‌کشید که اشک‌هایش روی گونه‌هایش نچکند.
- خیلی پستی دریک! شغلت رو به چی فروختی؟! به پول کثیف اون دوتا آشغال؟!
با فریاد آخرش دریک از شوک خارج شد، چشمان متعجبش رنگ خشم گرفتند و در یخچال را بست تا از سرم در برابر استفانی محافظت کند.
- خودت خانواده‌ات رو به چی فروختی استفانی؟! به پول...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ftm.gh

Ftm.gh

پرسنل مدیریت
مدیر آزمایشی
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
762
پسندها
3,510
امتیازها
17,773
مدال‌ها
15
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • مدیر
  • #240
او هم چیزهایی درباره انفجار و گم شدن دانش آموزان و چند خانواده‌‌ای که از دلواپسی و ناامیدی جان باخته بودند شنیده بود اما برایش عجیب بود که هیچکس حتی یک کارآگاه، یک افسر یا یک مامور ساده هیچ‌گاه به صورت حرفه‌ای این پرونده‌ها را دنبال نکرده بود تا به جواب برسند.
- اون سِرُم رو به من بده دریک! اینجوری شاید بتونی بخشی از خیانتی که به شغلت کردی رو جبران کنی.
جمله استفانی که هنوز در همان حالت آماده شلیک ایستاده بود رشته افکارش را پاره کرد و اجازه نداد بیشتر پیگیر جواب سوالاتش باشد.
نگاهی به یخچال و محلول داخلش که زندگی‌اش را زیر و رو می‌کرد انداخت و می‌دانست قرار نیست آن را به استفانی بدهد. پوزخند صداداری زد و در پاسخ گفت:
- این روزا پول به همه چیز حکومت می‌کنه حتی وجدان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ftm.gh

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا