• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رتبه سوم جنایی رمان کارناوال سرخ و سیاه | فاطمه غفوری نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Ftm.gh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 234
  • بازدیدها بازدیدها 6,490
  • کاربران تگ شده هیچ

Ftm.gh

نویسنده افتخاری
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
654
پسندها
2,507
امتیازها
14,773
مدال‌ها
15
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #231
باز هم از روی شانه نگاهی به رییس و استادش کرد و وقتی لبخند او را همراه با تکان دادن سرش به معنای تایید دید با خیال راحت منتظر پاسخ سباستین ماند.
- منظورتون از همکاری چیه؟! تا چه حد می‌خواین کمکمون کنین؟!
تا مرد پشت سرش لب باز کرد تا بگوید چه چیزی تایپ کند دستش را به نشانه سکوت بالا گرفت زیرا بهترین جواب اکنون مانند ماهی در ذهن خودش شناور بود:
- تا حالا فیلم جنگی دیدین؟! اگه دیده باشید قطعا این جمله رو شنیدین: من میرم جلو تو از پشت من رو پوشش بده. کار ما هم همینه! شما برای رسیدن به هدفتون میرید جلو و ما از پشت به صورت مخفیانه پوششتون میدیم. شما هیچوقت ما رو نمی‌بینید فقط متوجه اقداماتمون میشید. حالا قبول می‌کنید که با هم بریم ونکوور؟!
از قصد ونکوور را هم تایپ کرد تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ftm.gh

Ftm.gh

نویسنده افتخاری
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
654
پسندها
2,507
امتیازها
14,773
مدال‌ها
15
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #232
سمت پنجره رفت، پنجره‌ای که مانند اتاق اصلا قابل باز شدن نبود.
دستش را روی شیشه کوبید و باز فریاد زد اما هیچ.
امید داشت رهگذری در جنگل متوجه‌اش شود یا چند ویلای دیگر هم این اطراف وجود داشته باشند که به کمکش بیایند اما ظاهراً درون یک تله گیر کرده بود‌.
از منبع نگرانی و ترس در عمق وجودش قطرات اشک تولید شدند و روی گونه‌هایش چکیدند.
کنار پنجره نشست و صدای هق‌هقش را به سکوت خانه هدیه داد اما همان لحظه در کلید خورد و باز شد. رابرت با چند نایلون مواد غذایی درون دستش وارد خانه شد و با خیالی آسوده درحالی که سوت میزد در را قفل کرد و کلید را درون جیبش گذاشت، سمت آشپزخانه رفت و نایلون‌ها را روی اپن قرار داد.
بالاخره برگشت و توانست استلا را با صورتی خیس از اشک و چشم‌های پر از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ftm.gh

Ftm.gh

نویسنده افتخاری
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
654
پسندها
2,507
امتیازها
14,773
مدال‌ها
15
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #233
***
چهار
انگلیس، لندن

از لای در نیمه باز نگاهش را به بیرون دوخت و وقتی مطمئن شد که دریک پشت کانتر آشپزخانه نشسته، سرگرم لپ‌تاپ مقابلش است و متوجه اتفاقات درون اتاق نمی‌شود با خیالی راحت سمت میز عسلی کنار تخت رفت، موبایلش را از روی آن برداشت و بلافاصله با سباستین تماس گرفت.
- چیزی شده که این ساعت باهام تماس گرفتی؟!
سوالش به شدت منطقی بود زیرا تماس‌ در ساعت شش و نیم صبح آن هم توسط استفانی که معمولاً قبل از هفت از تختش دل نمی‌کند واقعاً منطقی نبود.
- نه چیزی نیست! خواستم بدونم... دارین میرین ونکوور؟!
- آره، الان توی فرودگاهیم.
با یادآوری استلا، خواهر کوچکش که در چنگ رابرت اسیر شده و معلوم نیست تا الان مرده است یا زنده بغضی به سختی سنگ درون گلویش شکل گرفت. او به مادرش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ftm.gh

Ftm.gh

نویسنده افتخاری
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
654
پسندها
2,507
امتیازها
14,773
مدال‌ها
15
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #234
فهمیده بود... اما باز هم نمی‌توانست به این انجمن خوش‌بین باشد.
حس می‌کرد رازهایی درون خودش دارد که به پارادایس مربوط است.
- همکاری ما از همین لحظه شروع شد سباستین، باهاتون میایم ونکوور اما همونطور که گفتم... ما شما رو از پشت پوشش میدیم، هیچوقت ما رو نمی‌بینین فقط متوجه اقداماتمون می‌شید.
- حتی منم نمی‌تونم آخرش ببینمتون؟!
سکوتی که این‌بار بینشان حاکم شد طولانی بود.
سی ثانیه، چهل ثانیه و در نهایت پس از دو دقیقه سباستین توانست پاسخش را بگیرد:
- بستگی به خودت داره که چجوری پایان این بازی رو رسم کنی لرد واتسون. اونوقت می‌تونی رییس انجمن رو ببینی!
و سپس صدای بوق‌های متداوم پخش شد. بدون آن‌که به سباستین فرصت پرسش درباره پایان بازی را بدهد.
موبایلش را دوباره درون جیب داخلی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ftm.gh

Ftm.gh

نویسنده افتخاری
سطح
13
 
تاریخ ثبت‌نام
29/12/20
ارسالی‌ها
654
پسندها
2,507
امتیازها
14,773
مدال‌ها
15
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #235
و باز همان لحظه تصویر روبرتو در ذهنش نقش بست و یادش آمد او برای به دست آوردن یک کتاب طوری خودش را به آب و آتش زد که حتی حاضر شد در ملع عام یک قتل انجام دهد.
نمی‌دانست چرا اما همان لحظه حس کرد که شاید دلیل این پروژه درون آن کتاب نوشته شده باشد...
- صبح بخیر دریک!
شنیدن صدای استفانی، پاره شدن رشته افکارش و حس پیچیده دست گرم او دور گردنش سبب شد هول شود و سریع لپ‌تاپ را خاموش کند‌.
- اوه، صبح بخیر عزیزم. کی بیدار شدی؟ من بیدارت کردم؟!
اما استفانی در همین فرصت توانست حساب ایمیل رابرت که نا آشنا نبود را به همراه چند جمله مهم شکار کند.
خوب می‌دانست دریک یک جای کارش می‌لنگد اما نمی‌دانست در این حد که مخفیانه توسط رابرت و روبرتو خریداری شود و به شغلش پشت کند.
حالا حس عذاب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : Ftm.gh

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 1)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا