• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان یاسکا | میم.هویار کاربر انجمن یک رمان

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
259
پسندها
2,287
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #1
نام رمان :
یاسکا
نام نویسنده:
میم. هویار
ژانر رمان:
عاشقانه، جنایی، تراژدی
کد رمان: 5656
ناظر: @L.latifi❁


خلاصه: همه‌چیز از یک جرقه آغاز شد. جرقه‌ای بزرگ به نام مرگ. تنها کسی که می‌توانست از زیر بار این آوار برخیزد، قطعاً ققنوس بود. ققنوسی که از میان شعله‌های شیطان برمی‌خیزد و روی بال‌هایش نقش انتقام خودنمایی می‌کند. بی‌شک نام این ققنوس در زمره‌ی اولاد شیطان مقرر بود. یاسکا، دختر شیطان، از میان خاکسترهای قابیل به چنان ققنوسی مبدل شد که تاریخ از او به‌عنوان تنها وارث ضحاک یاد خواهد کرد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : HOOYAR

YEGANEH SALIMI

مدیر بازنشسته
سطح
19
 
تاریخ ثبت‌نام
11/8/17
ارسالی‌ها
2,801
پسندها
9,603
امتیازها
33,973
مدال‌ها
30
  • #2
1000064887.jpg
«به نام داعیه‌ی سر متن‌ها»

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمد گویی، سپاس از انتخاب این انجمن برای منتشر کردن رمان خود،
خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود قوانین زیر را به دقت مطالعه فرمایید!
قوانین جامع تایپ رمان

آموزش قرار دادن رمان را در تاپیک زیر دنبال کنید.

نحوه‌ی قرار دادن رمان در انجمن برای مطالعه کاربران

و برای پرسش سوالات و اشکالات خود در رابطه با رمان به لینک زیر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : YEGANEH SALIMI

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
259
پسندها
2,287
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #3
مقدمه:
هر چه از پیش می‌گذشت؛ دگر نه هدف اهمیت داشت نه نطفه‌ی کینه‌ی قلب.
همه‌چیز در راکدترین حالت ممکن به سوی جلو پیشروی می‌کرد! در راهی قدم می‌زدم که بعد از هدف و قبل از رسالت قرار داشت!
رسالتی که همه‌ی ما روزی به دست او خواهیم مرد.
من همچنان در این راه غرق ظلمات ادامه می‌دهم؛ لیکن نه اطلاعی از اقبال داشتم و نه از خویشتن!
به گمانم قرار بر این بود که من بسوزم و بسازم تا شوم آیینه‌ی عبرت همه آیندگان.​
 
آخرین ویرایش
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
259
پسندها
2,287
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #4
همه چشم شده بودم. نفس‌نفس زدن‌هایم دست من نبود. تقریباً هیچ چیز دست من نبود. تاریکی هوای مرطوب و بوی برنج تنفسم را سخت کرده بود. درخت‌ها بر جاده چنبره زده بودند و مهتاب توانایی عبور از لای شاخ و برگ‌ها را نداشت. چشم مقابل چشم. یکی زنده و دیگری مرده. جیپ هم‌چنان پیش می‌رفت و خرخر موتورش بر روحم و حتی پوست و گوشت و استخوانم سوهان می‌کشید. هیچ‌کس قابل به درک این لحظه نبود. فقط چشم مقابل چشم.
لرزی به تنم نشست. بوی برنج مشخص می‌کرد جاده به کجا منتهی‌ست. بوی خون، بوی سوختگی، بوی عرقی که از سر این تنش وبال گردن ما شده بود حالت تهوع‌ام را تشدید می‌کرد. به سختی دستم را از لای دو صندلی جلوی جیپ رد کردم و به شانه‌ی پاشا رساندم. گویی که کسی خرخره‌ام را جویده باشد سخت سخن گفتم:
- وایسا.
پاشا حال بدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
259
پسندها
2,287
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #5
***
۹ سال بعد
آبان ۱۴۰۳

فنجان قهوه‌ را روی میز گذاشتم. سوز بادی که می‌وزید، تهران را مخوف کرده بود و از این منظره بسیار کدر به نظر می‌رسید. سی و هفت طبقه بالاتر از زمین بودن، به پرواز در آسمان تیره‌ی تهران می‌ماند. صدای پاندول ساعت ایستاده نگاهم را به داخل خانه کشاند. چهار بامداد، وقتی که حتی صدای کلاغ نمی‌‌آید. کلاغ‌های هوشمندی که زودتر از هر پرنده‌ای بیدار و دیرتر از هر پرنده‌ای به خواب می‌روند.
تشدید سرمای صبحگاهی باعث شد پاهایم را جمع کنم و دستانم را به دورش بپیچم. نگاهم را از آسمان به گیاهان خزان‌زده‌ی روف گاردن کشاندم؛ رخت عزا تن کرده بودند. حتی صدای وز وز برق درون سیم‌های دکل‌های برق نیز شنیده میشد. این سکوت شهر بسیار مقدس‌تر از هیاهوی‌اش بود.
صدای پیام چشمانم را از منظره‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
259
پسندها
2,287
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #6
گرد و غبار معلق در هوا و باد گرمی که می‌وزید همه چیز را در این دشت بی‌آب و علف زنده به گور می‌کرد. صدای تیربار در گوش‌هایم تیغ می‌کشید. حینی که خشاب را عوض می‌کردم غلتیدن قطره‌های عرق بر روی تیغه بینی‌ام را نیز حس می‌کردم. چفیه راه نفس را بسته بود و خفگی در اوج خودش بود.
ثانیه‌ای از پشت ونی که بدان تکیه داده بودم جدا شدم و به سوی افراد هاتف شلیک کردم. لعنت! تیرم حرام شد. برگشتم عقب. دوباره نفس تازه کردم و از ون جدا شدم. یک شلیک دیگر که موفقیت‌آمیز بود. به محض برگشتن تیربار به سمتم بیش از قبل به عقب برگشتم. ون تقریباً اوراق شده بود. اگر مرد پشت تیربار کشته میشد می‌توانستم ون محتوی اسلحه را بدزدم. نگاهی به خشاب کلتم انداختم‌. کافی بود.
بالفور روی زمین دراز کشیدم و از زیر ماشین تیربار را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
259
پسندها
2,287
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #7
چفیه را از روی سرم برداشتم. عرق از میان موهای گردنم سرازیر می‌شد و تا حفره‌ی کمرم امتداد می‌یافت. عرق سر و صورتم را با همان چفیه پاک کردم. زبری پارچه صورتم را سوزاند ولی به نبود قطره‌های عرق می‌ارزید. زیر سایه‌ی صخره‌های دندانه‌دار زمخت به ون تکیه داده بودم و منتظر تایید جهانگیر بودم تا اگر ردیابی در ماشین نباشد به راه خود ادامه دهیم.
بعد از دقایق طولانی زیر آفتاب سوزان این برهوت یک‌رنگ و یک‌دست، صدای جهانگیر نور امیدی بود.
- چهار تا ردیاب گذاشته بودن. از کار انداختم‌شون. برنامه؟
از میان مژه‌های طلایی‌اش سرسبزی چشم‌هایش فریاد می‌کشید و پوست سفیدش در این گرما به قرمزی می‌زد. تکیه‌ام را از ون برداشتم و گفتم:
- اینو طاهر باید بگه.
تلفنم را از جیب پشتی شلوارم بیرون کشیدم و با طاهر تماس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
259
پسندها
2,287
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #8
بالاخره جاده‌ی ناهموار و پر از سنگ‌های ریز و درشت به پایان رسید و وارد روستا شدیم. صدای هیچ جنبنده‌ای به گوش نمی‌رسید و در میدان اصلی این روستای بزرگ حتی نفری به چشم نمی‌خورد. رعبِ تنهایی را که از مدت‌ها پیش در دلم کاشته‌ بودند، حال نمودش را در این حال و هوای روستا می‌دیدم. دستم ناخودآگاه بر روی دنده لرزید. می‌خواستم برگردم؛ لیکن این «اما» ها راه‌های برگشت را مسدود کرده بودند.
در همان میدان ایستادیم. قصد نداشتم پیاده شوم. این سوت و کور بودن، مرا به صندلی قفل کرده بود. فقط می‌خواستم که برگردم تهران، خانه‌ی خودم. هرچند آنجا هم تنها بودم.
دستم را به‌ سختی به دستگیره‌ی درب ماشین رساندم. توانم برای باز کردن در تحلیل رفته بود و ذهنم نهیب می‌‌زد که من دیگر در آن موقعیت چهار سال پیش نیستم. در یک...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
259
پسندها
2,287
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #9
ناگهان با دیدن دو چشم عسلی براق یک دختربچه‌، سرجایم ایستادم. آرام کلتم را به پشت برده و بر جای قبلی‌اش گذاشتم. در چشمان دخترک غم و وحشت موج می‌‌زد. چه چشم‌های آشنایی و چه کودکی خاطره‌انگیزی؛ فضا تغییر کرد. یاسکای هفت ساله که با وحشت به صدای جیغ دختربچه‌ای گوش می‌داد که مادرش را صدا می‌زد. کاری از کسی برنمی‌آمد. دختربچه‌ میان آتش سوخت. یاسکا از ترس لرزید و غش کرد و چشم‌هایش هرگز مثل سابق شجاعت را مزه نکرد.
آرام دو قدم به سمت دخترک برداشتم. دست‌هایم را بالا بردم و کف دستم را نشانش دادم. من آدم امنی نبودم؛ اما حالا نیازی به خطرناک بودن نبود. با تبسمی کوچک که از پشت چفیه معلوم نبود گفتم:
-سلام.
دخترک با صدایی لرزان پرسید:
-می‌خوای من رو بکشی؟ من تنهام؛ مامان و بابام مردن. من هیچی ندارم. من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
259
پسندها
2,287
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #10
به سمتی که دخترک دوید، پا تند کردم. قبل از ورود، از چهارچوب در به حیاط کوچک خانه‌ی مخروبه نظری افکندم. پر بود از تکه چوب و آهن‌ آلات تکه‌پاره‌ی زنگ‌زده. دریغ از حتی علف هرزی. به راستی حیاتی در این روستا حس نمی‌شد.
خانه‌ی یک طبقه‌ی کوچک خشتی با بادگیری بر فرازش برای روزهای جهنمی و شیشه‌های شکسته‌ای که داشت، تماماً ترس را بر دل و جان آدمی روانه می‌کرد. ایوان کوچک خانه نشان از بی‌مهری می‌داد و خاک بنشسته بر جای‌جای آن دم از ظلم و دل‌های پاره‌پاره می‌زد.
با صدای دخترک دست از وارسی خانه‌ی دردمند برداشتم.
-خاله داداشم اینجاست، بیاین داخل.
خاله؟ از کی شده بودم خاله‌اش؟ عواطف غریبی بود؛ اما شاید اگر آن روز شادی زنده می‌ماند، من خاله می‌شدم. مطمئناً خاله‌ی خوبی می‌شدم؛ مطمئناً!
وارد خانه شدم. دست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : HOOYAR

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا