• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان یاسکا | میم.هویار کاربر انجمن یک رمان

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
279
پسندها
2,299
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #31
از فرط خستگی به محض ورود به طبقه‌ی همکف ویلا کفش‌های پاشنه‌بلندم را از پا در آوردم. با پاهای بره*نه که با یک دست دنباله‌ی لباس را گرفته بودم از پله‌های مرمرین بالا رفتم تا به عایشه سر بزنم. دختری که در این مدت کوتاه من و جهانگیر و حتی آرش را وابسته‌ی خودش کرده بود.
مقابل درب اتاق‌اش که رسیدم از لای درب نیمه‌باز نظری به اتاق افکندم. عایشه خواب بود. حق هم داشت. ساعت از سه بامداد نیز گذشته بود. بی‌صدا درب اتاق را بیشتر گشودم. چهره‌ی معصوم دخترک حین خواب آرامشی وصف‌ناپذیر را به تصویر می‌کشید. به آرامی قدم برداشته و نزدیک‌اش شدم.
پتو را تا گردن‌اش بالا کشیدم تا مبادا سرما بخورد. موهای خرمایی‌اش را از روی صورت‌اش کنار زدم. کمی چهره‌اش جمع شد که دستم را بالفور عقب کشیدم. آرام لبه‌ی تخت نشستم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
279
پسندها
2,299
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #32
***

آسمان رخت سرخی به تن کرده بود که رگه‌های طلایی آن دم از یک سلطنت نامیرا می‌زد. حوالی شهرک صنعتی، بوی فاضلاب کارخانه‌ها و سکوت چنبره‌زده بر این مکانی که وارث دنیای کثیف مدرن است، به دنبال یک کارخانه متروک می‌گشتیم. جاده‌ی خاکی و سنگلاخی که شهرک صنعتی را دور می‌زد و هیچ چشم دوربینی قابل ثبت هیچ عکسی از ما نبود؛ مگر پهپاد بالای سرمان باشد که طبق رصد آرش هیچ امواجی در شعاع سه کیلومتری ما، ما را تهدید نمی‌کند. بالاخره چشمم به تابلوی کارخانه‌ای خورد که به دنبالش بودم. کارخانه تولید سوسیس و کالباس و امثال آن. با بی‌سیم به جهانگیر اطلاع دادم:
- رسیدیم.
درست مقابل کارخانه پارک کردم. بالاخره این کارخانه متروکی که پنج سال پیش از صاحب ورشکسته‌اش خریده بودم به درد خورد. از ماشین پیاده شدم. هوا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
279
پسندها
2,299
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #33
تحمل‌اش سخت بود. بعد از نه سال و اندی حسی غریب که گویا نوستالژی‌ترین عاطفه‌ی موجود در خاطراتم بود، برگشته بود. از صدقه سری حضور کودکی ده ساله که برادرش را خفه کرده بودم و حالا خودش را نیز با فرستادن به بهزیستی می‌خواستم متلاشی کنم. مقابل درب ورودی ویلا، درون ماشین نشسته بودم. سرم را با کرختی به شیشه تکیه داده و نگاهم به ویلا بود و افکارم با دخترک درون‌اش. لعنت به عواطف!
نفسم را کلافه بیرون دادم. خوب مطلع بودم که اگر قدم اول را گذاشته و پیاده می‌شدم دیگر چیزی جلودارم نبود؛ و دقیقاً همین مرا از حرکت بازمی‌داشت. بی‌قرار دستانم را روی فرمان گذاشتم و چانه‌ام را بدان تکیه دادم. مطمئن بودم اگر هرکسی چهره‌ام را می‌دید عجز آن را با تمام وجودش حس می‌کرد. یک اندیشه همچو نارنجکی درون ذهنم منفجر شد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
279
پسندها
2,299
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #34
***
زمان حال

با کرختی به دیوار پشت سرم تکیه دادم. هنوز صدای جیغ شادی گوشم را خراش می‌داد و قلبم گویی جایی برای تپیدن نداشت. چشمانم را محکم بستم تا مبادا اتفاقی که نباید بیفتد و بعد سال‌ها اشکی روی گونه‌ام روانه شود. تصویر تن سوخته‌ی شادی لحظه‌ای از یادم نمی‌رفت. کودک سه‌ساله‌ای که تا آخرین لحظه سوخت. بدن خاکستر شده و استخوان‌های دودی، موهای از بین رفته و کاسه‌ی چشم بدون چشم، استخوان آرواره بیرون زده و صورت سیاه. دستانم را محکم به صورتم کوفتم تا این تصویر بیش از این جان نگیرد.
از بلندی صدای کوفتن دستم به صورتم عایشه بیدار شد. با شگفتی چشم‌های درشت عسلی‌‌اش را به چهره‌ام داد.
- خاله! چی شده؟
با سن کم‌اش خوب می‌فهمید و عواطف را به زیبایی درک می‌کرد. بد بزرگ شده بود و در سن بدی هم بزرگ شده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
279
پسندها
2,299
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #35
***

غرق میان دود سیگار؛ یک صحنه‌ی دراماتیک دیگر از من؛ می‌شود آلبومی از روزگارم تهیه کرد و در فضای مجازی با عنوان عکس‌‌‌های دارک مخصوص نوجوانان احمق منتشر کرد. به یقین استقبال فوق‌العاده‌ای از آن می‌شد، مسخره‌ست.
سیگار برگ را درون جاسیگاری خاموش کردم. چند سرفه‌ی پشت سر هم و چشمانم را بستم. عایشه، عایشه، عایشه؛ میان این همه فکر و خیال، تو چطور همه‌ی ذهنم را اشغال کرده‌ای؟! لعنت به احساس!
صدای قفل درب گوش‌هایم را تیز کرد. حتی رغبتی برای بلند شدن از روی کاناپه نداشتم. می‌دانستم که بود؛ تنها کسی که کلید قفل خانه را داشت، پاشا. مثل همیشه بی‌مقدمه فضا را در دست گرفت:
- خسته شدم هر بار میام این شکلی می‌بینمت.
تک‌خنده‌ای مهمان ناخوانده‌ی ل*ب‌هایم شد:
- خودت وقت بدی میای؛ گلایه نکن.
هنوز چشمانم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
279
پسندها
2,299
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #36
بی‌میل از آغوش پاشا جدا شده و به روی مبل خودم را پرت کردم. پاشا گویا قرار نبود دست از شگفت‌زده کردنم بردارد:
- یه خبرایی از قابیل دارم؛ البته حدس میزنم کار قابیل باشه.
از پشتی مبل فاصله گرفتم و موشکافانه خیره‌ی پاشا شدم:
- چطور؟
پاشا درحالی که پاکت سیگارش را از تنها جیب بلوزش خارج می‌کرد پاسخ داد:
- نزدیک ویلای شهریار یه مراسم بوده. تقریباً دو روز پیش.
حرفش را قطع کردم:
- یعنی وقتی من نگور بودم؟
با حرکت سر تایید کرد و سیگارش را آتش زد:
- آره. علامت ستاره هم روی زمین با خاکستر کشیده شده بود.
دانسته‌هایم را برایم تعریف می‌کرد:
- رد خون هم وسطش. احتمالا هم بوی ادرار سگ هم می‌اومده.
انصافاً پاشا سوال مزخرفی پرسید:
- تو از کجا میدونی؟
پوزخندی زدم و دوباره به مبل تکیه دادم:
- باهاشون کم زندگی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
279
پسندها
2,299
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #37
قدم‌هایش را با طمانینه و احتیاط به داخل خانه گذاشت. چشم‌هایش همه جا را می‌کاوید. از آشپزخانه و هال گرفته تا پله‌‌ها و قسمتی از طبقه بالا؛ هنوز به روی همان مبل سابق نشسته بودم. با نزدیک‌تر شدنش بوی سیگار در کنار بوی عطر سردش بیشتر حس می‌شد. نگاهم را از قامتش به چهره‌اش دادم. بالاخره لب گشود:
- خوش‌سلیقه‌ای!
و درست آمد و رو به رویم روی مبل تک نفره نشست.
- چی شده؟
کاپشن طوسی رنگش را از تن خارج و روی مبل انداخت.
- فکر نمی‌کردم تو هم زیرزمین رفته باشی.
شوکه خیره‌ی مردمک‌هایش شدم. به یقین هیچ‌کس به جز من و پاشا درباره این موضوع چیزی نمی‌‌دانست. قابیل نیز آدمی نبود که نم پس بدهد. چطور فهمیده بود؟
- چی میخوای بگی؟
دو دستش را روی صورتش کشید و نگاهش را به روف گاردن داد. کلافه بود ولی دلیلش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
279
پسندها
2,299
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #38
***

مقابل درب زنگ‌زده تیمارستان ایستادم. خاطرات قدم به قدم مرا رها نمی‌‌کرد؛ درست همچو سایه. آرام دنده را روی یک انداخته و نرم جلو رفتم. تیمارستان سوخته نفسم را حبس کرده بود. جایی که هر روز بعد مدرسه آنجا بودم؛ به خاطر شیدا.
کنار ماشین جهانگیر توقف کردم. ساختمان دو طبقه دودی رنگ با پنجره‌های شکسته و خاک گرفته، هنوز مراسم عزایشان بعد از پانزده سال تمام نشده بود. گویی هنوز هم بوی جسد‌های سوخته و صدای جیغ‌های گوش‌خراش ناشی از درد سوختی در اتمسفر اینجا حضور داشت.
از ماشین پیاده شده و به سمت درب ورودی تیمارستان رفتم. تابلو هنوز سر جایش بود؛ مرکز درمانی سهیل. این نام نفرت‌انگیز که پنج سال از زندگی من در آنجا شکل گرفته بود. معاشرت با انواع بیماران روانی. من قبل از ارتباط با افراد عادی یاد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
279
پسندها
2,299
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #39
سرخورده برگشتم سمت جنازه. سرش پایین افتاده بود و از شقیقه‌اش خون جاری بود. نزدیکش شدم. دستم را روی سرش گذاشتم. حینی که نرم موهایش را نوازش می‌کردم شروع کردم به حرف زدن. طوری که حتی خودم متوجه نبودم چرا این‌ها را به زبان می‌آورم:
- دکتر... پاشو، پاشو حرف بزن. یه چیزی بگو.
صدایی از او درنیامد. آرام پیش پایش نشستم و به چهره‌ی خونین و کبودش نگاه کردم. خیره به چشم‌های آبی‌اش ادامه دادم:
- می‌دونستی شیدا عاشق چشمات بود؟
با تکیه بر زانو‌اش برخاستم. به پشت سرش رفته تا طناب را از دور دستانش باز کنم.
- می‌دونی... ما همه‌مون تو رو دوست داشتیم. برامون عزیز بودی؛ مثل شیدا بودی برامون. یه زندگی تازه بهمون بخشیدی؛ اما نه به من.
طناب‌ها را که کامل باز کردم بدنش از روی صندلی افتاد و چون پاهایش وصل به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
279
پسندها
2,299
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #40
***

به پیغامی که از طریق ایمیل به دستم رسیده بود برای بار پنجم نگاه کردم. قابیل بعد از شش سال دوباره مرا احضار کرده بود:
- سلام یاسکای عزیز؛ از زمان دیدار قبلی‌مون مدت زمان زیادی می‌گذره و من دلتنگت شدم دخترم. امیدوارم که به زودی بهم سر بزنی. باغ ویلای شهریار محل قرار من و تو. دوست‌دار تو، پدرت.
دستم را محکم روی صورتم کشیده و لپ تاب را بستم. ناخنم را می‌‌جویدم و به این فکر می‌کردم که باز چه اشتباهی از من سر زده که مرا فراخوانده. لغزیدن قطرات سرد عرق را روی تیغه‌ی کمرم به وضوح حس می‌کردم؛ و این تنها نشانه‌ی ترسم از او نبود. لرزیدن دست‌ها و نفس‌های منقطع؛ وای به حالی روزی که قرار است ملاقاتش کنم.
از جا برخاستم. نیازمند هوای آزاد بودم و روف گاردن مثل همیشه تنها پناهم. من تنها کسی بودم که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HOOYAR

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا