- تاریخ ثبتنام
- 17/4/24
- ارسالیها
- 271
- پسندها
- 2,295
- امتیازها
- 11,813
- مدالها
- 8
- سن
- 19
- نویسنده موضوع
- #31
از فرط خستگی به محض ورود به طبقهی همکف ویلا کفشهای پاشنهبلندم را از پا در آوردم. با پاهای بره*نه که با یک دست دنبالهی لباس را گرفته بودم از پلههای مرمرین بالا رفتم تا به عایشه سر بزنم. دختری که در این مدت کوتاه من و جهانگیر و حتی آرش را وابستهی خودش کرده بود.
مقابل درب اتاقاش که رسیدم از لای درب نیمهباز نظری به اتاق افکندم. عایشه خواب بود. حق هم داشت. ساعت از سه بامداد نیز گذشته بود. بیصدا درب اتاق را بیشتر گشودم. چهرهی معصوم دخترک حین خواب آرامشی وصفناپذیر را به تصویر میکشید. به آرامی قدم برداشته و نزدیکاش شدم.
پتو را تا گردناش بالا کشیدم تا مبادا سرما بخورد. موهای خرماییاش را از روی صورتاش کنار زدم. کمی چهرهاش جمع شد که دستم را بالفور عقب کشیدم. آرام لبهی تخت نشستم...
مقابل درب اتاقاش که رسیدم از لای درب نیمهباز نظری به اتاق افکندم. عایشه خواب بود. حق هم داشت. ساعت از سه بامداد نیز گذشته بود. بیصدا درب اتاق را بیشتر گشودم. چهرهی معصوم دخترک حین خواب آرامشی وصفناپذیر را به تصویر میکشید. به آرامی قدم برداشته و نزدیکاش شدم.
پتو را تا گردناش بالا کشیدم تا مبادا سرما بخورد. موهای خرماییاش را از روی صورتاش کنار زدم. کمی چهرهاش جمع شد که دستم را بالفور عقب کشیدم. آرام لبهی تخت نشستم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.