• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان یاسکا | میم.هویار کاربر انجمن یک رمان

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
271
پسندها
2,295
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #31
از فرط خستگی به محض ورود به طبقه‌ی همکف ویلا کفش‌های پاشنه‌بلندم را از پا در آوردم. با پاهای بره*نه که با یک دست دنباله‌ی لباس را گرفته بودم از پله‌های مرمرین بالا رفتم تا به عایشه سر بزنم. دختری که در این مدت کوتاه من و جهانگیر و حتی آرش را وابسته‌ی خودش کرده بود.
مقابل درب اتاق‌اش که رسیدم از لای درب نیمه‌باز نظری به اتاق افکندم. عایشه خواب بود. حق هم داشت. ساعت از سه بامداد نیز گذشته بود. بی‌صدا درب اتاق را بیشتر گشودم. چهره‌ی معصوم دخترک حین خواب آرامشی وصف‌ناپذیر را به تصویر می‌کشید. به آرامی قدم برداشته و نزدیک‌اش شدم.
پتو را تا گردن‌اش بالا کشیدم تا مبادا سرما بخورد. موهای خرمایی‌اش را از روی صورت‌اش کنار زدم. کمی چهره‌اش جمع شد که دستم را بالفور عقب کشیدم. آرام لبه‌ی تخت نشستم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
271
پسندها
2,295
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #32
***

آسمان رخت سرخی به تن کرده بود که رگه‌های طلایی آن دم از یک سلطنت نامیرا می‌زد. حوالی شهرک صنعتی، بوی فاضلاب کارخانه‌ها و سکوت چنبره‌زده بر این مکانی که وارث دنیای کثیف مدرن است، به دنبال یک کارخانه متروک می‌گشتیم. جاده‌ی خاکی و سنگلاخی که شهرک صنعتی را دور می‌زد و هیچ چشم دوربینی قابل ثبت هیچ عکسی از ما نبود؛ مگر پهپاد بالای سرمان باشد که طبق رصد آرش هیچ امواجی در شعاع سه کیلومتری ما، ما را تهدید نمی‌کند. بالاخره چشمم به تابلوی کارخانه‌ای خورد که به دنبالش بودم. کارخانه تولید سوسیس و کالباس و امثال آن. با بی‌سیم به جهانگیر اطلاع دادم:
- رسیدیم.
درست مقابل کارخانه پارک کردم. بالاخره این کارخانه متروکی که پنج سال پیش از صاحب ورشکسته‌اش خریده بودم به درد خورد. از ماشین پیاده شدم. هوا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
271
پسندها
2,295
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #33
تحمل‌اش سخت بود. بعد از نه سال و اندی حسی غریب که گویا نوستالژی‌ترین عاطفه‌ی موجود در خاطراتم بود، برگشته بود. از صدقه سری حضور کودکی ده ساله که برادرش را خفه کرده بودم و حالا خودش را نیز با فرستادن به بهزیستی می‌خواستم متلاشی کنم. مقابل درب ورودی ویلا، درون ماشین نشسته بودم. سرم را با کرختی به شیشه تکیه داده و نگاهم به ویلا بود و افکارم با دخترک درون‌اش. لعنت به عواطف!
نفسم را کلافه بیرون دادم. خوب مطلع بودم که اگر قدم اول را گذاشته و پیاده می‌شدم دیگر چیزی جلودارم نبود؛ و دقیقاً همین مرا از حرکت بازمی‌داشت. بی‌قرار دستانم را روی فرمان گذاشتم و چانه‌ام را بدان تکیه دادم. مطمئن بودم اگر هرکسی چهره‌ام را می‌دید عجز آن را با تمام وجودش حس می‌کرد. یک اندیشه همچو نارنجکی درون ذهنم منفجر شد و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
271
پسندها
2,295
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #34
***
زمان حال

با کرختی به دیوار پشت سرم تکیه دادم. هنوز صدای جیغ شادی گوشم را خراش می‌داد و قلبم گویی جایی برای تپیدن نداشت. چشمانم را محکم بستم تا مبادا اتفاقی که نباید بیفتد و بعد سال‌ها اشکی روی گونه‌ام روانه شود. تصویر تن سوخته‌ی شادی لحظه‌ای از یادم نمی‌رفت. کودک سه‌ساله‌ای که تا آخرین لحظه سوخت. بدن خاکستر شده و استخوان‌های دودی، موهای از بین رفته و کاسه‌ی چشم بدون چشم، استخوان آرواره بیرون زده و صورت سیاه. دستانم را محکم به صورتم کوفتم تا این تصویر بیش از این جان نگیرد.
از بلندی صدای کوفتن دستم به صورتم عایشه بیدار شد. با شگفتی چشم‌های درشت عسلی‌‌اش را به چهره‌ام داد.
- خاله! چی شده؟
با سن کم‌اش خوب می‌فهمید و عواطف را به زیبایی درک می‌کرد. بد بزرگ شده بود و در سن بدی هم بزرگ شده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HOOYAR

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا