• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان یاسکا | میم.هویار کاربر انجمن یک رمان

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
271
پسندها
2,295
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #11
-کوله‌ات رو بردار بیار. وارد خروجی دوم میدون میشی و یه دختر بچه می‌بینی. اون میارتت پیش من.
-حله.
تماس را قطع کردم و به دخترک گفتم:
-ببین بچه. بری بیرون یه دوستم میاد که قراره وسایلمو بیاره تا زخم داداشت رو ببندم. بهش میگی من از طرف بید یاس اومدم. اون‌وقت باهات میاد.
دخترک گیج نگاهم کرد و پرسید:
-بید یاس؟
چشم‌هایم را در حدقه چرخاندم و گفتم:
-مگه تو نمی‌خوای داداشت خوب بشه؟!
سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد.
-خب پس چرا معطل می‌کنی، بجنب دیگه.
دخترک مطیعانه برخاست و از اتاق خارج شد. دوباره توجهم جلب پسرک شد. چندتایی شوید روی صورتش نقش ریش و سیبیل را داشت. مژه‌های کوتاه صاف همراه با ابروهای پیوسته؛ کاملاً خلاف خواهرش که مژه‌های بلند فر با ابروهای تمیز داشت. دخترک بسیار زیباتر از برادرش بود...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
271
پسندها
2,295
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #12
نگاهم را از پسرک برداشتم و با پارچه زخمش را تمیز کردم و با بانداژ محکم بستمش تا خونش به هدر نرود. پسرک با نفس‌نفسی که جراحتش به جانش انداخته بود، پاسخ داد:
-نخیر. من کاری نکردم که بخوام گیر بیفتم.
جهانگیر درحالی‌که بر روی پنجه‌اش می‌نشست گفت:
-یه نگا به شکل و شمایل ما بکنی، می‌بینی خر خودتی. ما به خاطر خواهرت کمکت کردیم. تخس‌‌بازی رو بذار کنار و دردتو بگو بعد بمیر.
دستم را با آب ولرم داخل قابلمه شستم و با لبه‌ی پیراهنم خشک کردم.
-کار ما تمومه. اگه می‌خوای ببریمت تا یه جایی برسونیمت، اگه نه عزت زیاد.
عوض جوانک، دختربچه جواب داد:
-نه. تو رو خدا نرین. داداشم نمیتونه راه بره.
جهانگیر به آرامی دخترک را به سمت خودش کشید و میان عضله‌هایی که تیشرتش را کم مانده بود پاره کند، جا داد.
-ببین کوچولو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
271
پسندها
2,295
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #13
در چهارچوب در خروجی ایستادم. جهانگیر و دخترک داشتند بازی می‌کردند. شانه‌ام را به چهارچوب چوبی تکیه دادم و برای گفتن اتفاق افتاده، دنبال دروغ و کلمات مناسب بودم. قانع کردن جهانگیر کار سختی نبود، اما دخترک... اما دخترک را نمی‌شد اینجا تنها گذاشت و یا حرفی نزد و ساده رد شد. سنی نداشت و مطمئناً بدون برادرش تلف میشد. خبر بدی که حاملش بودم چشم‌هایم را بیش از حد خمار می‌کرد. چشمانم مادرزادی خمار بود اما وقتی بی‌رحم می‌شدم و بی‌خیال، این مخمور بودن چشم‌هایم بیشتر میشد.
تکیه‌ام را از چهارچوب برداشتم و به سمت‌شان رفتم. دخترک با ذوق به سمتم دوید:
-خاله داداشم چطوره؟ میتونم برم پیشش؟
و بعد سعی کرد از کنارم رد شده و وارد خانه شود. با دو دستم بازوهایش را گرفتم. دخترک با کنجکاوی سرش را بالا آورد تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
271
پسندها
2,295
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #14
دست به کمر از جهانگیر گوشی به دست پرسیدم:
-چی شد؟
جهانگیر کلافه آیکون قرمز رنگ را لمس کرد.
-جواب نمیده.
دست مشت‌شده‌ام را محکم به کاپوت ماشین کوبیدم.
-گندش بزنن؛ مردک عیاش.
درحالی که لب پایینم را می‌‌جویدم، نگاهم را به شن‌های برهوتی که در آن گیر افتاده بودیم، انداختم. گویی از میان این شن‌های نامتناهی دنبال راه‌‌حل می‌گشتم. برگشتم سمت جهانگیر.
-شماره‌ی شاهین یا اون‌ یکی نوچه‌‌اش اسمش چی بود؟
کمی سرم را خاروندم.
-مهم نیست... نداری؟
جهانگیر کمی مشغول گشتن در تلفنش شد و گفت:
-شماره‌ی شاهین رو دارم.
دستم را به سمتش دراز کردم.
-بدش من.
تلفن را از دستش گرفتم و به صفحه‌ی نمایش زل زدم. روی اسم شاهین زدم و تماس برقرار شد. بعد از چند بوق که به اندازه‌ی یک عمر گذشت صدای خش‌دار و کشیده‌ی شاهین به گوش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
271
پسندها
2,295
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #15
جلوی گاراژ پارک کردم. نگاهی به کرکره‌ی نیمه باز و نور زرد رنگی که از چراغ‌های داخل گاراژ به بیرون ساطع میشد انداختم. این چراغ و کرکره‌ی نیمه‌باز نشان از حضور کرامت و دار و دسته‌اش می‌داد. همزمان با جهانگیر از ون پیاده شدم. جهانگیر بعد نگاه گذرایی به گاراژ گفت:
- مطمئنی می‌خوای ازشون ماشین بگیری؟
من نیز به جزئیاتی که جهانگیر سعی داشت از کرکره‌ی نیمه‌باز و نوری که پیاده‌رو را روشن کرده بود استخراج کند، دوباره نظر افکندم تا سر در بیاورم.
- بهتر از پلیسه که.
شانه‌‌ای بالا انداخت.
-بین بد و بدتر؟ آره، بهتره.
به نشانه‌ی موافقت سر تکان دادم.
-پس من اول برم اوضاع رو چک کنم‌ بعد
مجدداً سر تکان دادم و به میکروفون مقرر بر یقه‌ی لباسش اشاره کردم.
- میکروفونت رو روشن کن.
- حله
به سمت ون خودش رفت و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
271
پسندها
2,295
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #16
بعد از یافتن سوئیچ لندکروز مذکور، کرکره را به طور کامل باز کردم تا جهانگیر ون‌ها را داخل بیاورد. صدای بلند موتور ماشین در گاراژی که رنگ خون گرفته بود پخش می‌شد و اضطراب و تشویش را از گوش‌هایمان به قلب‌مان می‌رساند. دوباره کرکره را پایین دادم و متوجه بیداری دخترک شدم. با چشمان مبهوت و پف‌کرده‌اش به گاراژ نگاه می‌کرد. غم از رگ‌هایی که در سفیدی چشمانش هویدا بود، به زیر پوست‌مان می‌خزید و سرمای پاییز لرز می‌انداخت بر وجدان سال‌ها به خواب رفته‌‌ی ما.
درب شاگرد ون جهانگیر را باز کردم. دخترک کنجکاوی‌اش را بروز نمی‌داد اما چشم‌هایش مملو از سوال بود. یک دستم را روی سقف ماشین و دست دیگرم را بالای درب گذاشتم. سرم را جلو دادم و با صدایی نه‌چندان آرام گفتم:
- باید چشم‌هاتو ببندم.
بالاخره کنجکاوی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
271
پسندها
2,295
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #17
آفتاب به نرمی و با کرشمه درحال طلوع بود. گویی قصد نداشت مهر و عطوفت حاصل از گرمایش را نثار زمینی‌ها بکند‌؛ که البته حق هم داشت. جاده‌ای که اول صبح به‌جز ماشین‌های سنگین و راننده ترانزیت‌های‌شان هیچ نداشت، مسکوت بود و خلوت؛ و این باعث آرامش جاده میشد. آرامشی که شاید فقط بتوان سالی یک‌بار یا دوبار تجربه‌اش کرد.
جهانگیر و عایشه خواب بودند. حوالی تهران بودیم و افراد و در صدر آنها آرش منتظر ما و محموله‌مان بودند. نگاهم سوی جهانگیر کشیده شد و در همان اولین نگاه چین و چروک‌های پیشانی و کنار چشمش توجهم را جلب کرد. در اوج جوانی پیر شده بود؛ اما نه به اندازه‌ی من.
پسری بود بور با چشمان زمردین و پوستی که برف‌فام بودنش را از مادرش به ارث برده بود. جهانگیر هرچه زیبایی داشت را مدیون مادرش بود‌؛ مادری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
271
پسندها
2,295
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #18
به انبار کم مانده بودیم. تلفن را از جلوی دنده برداشته و با آرش تماس گرفتم.
- بله رئیس؟
صدای اطرافش رفته‌رفته کم میشد و این نشان از دور شدنش از میان جمعیت را می‌داد.
- با انبار فقط بیست کیلومتر فاصله داریم؛ حالت آماده باش.
هیجان را در نفس‌های آرش میشد شنید.
- چشم.
از برای اطمینان اینکه در خطر نیست پرسیدم:
- کد دوازده بیست و چهار؟
با تایید کد، با خیال راحت تلفن را قطع کردم. با پشت گوشی آرام به گونه‌ی جهانگیر غرق در خواب کوبیدم تا بیدار شود.
- پاشو، کم موندیم.
جهانگیر بی‌معطلی چشمانش را باز کرد و دردمند، گونه‌اش را مالید.
- چه وضع بیدار کردنه؟!
توجهی به اعتراضش نکردم.
- شما رو یه جایی نرسیده به انبار پیاده می‌کنم. یه ماشین بگیرین و برین ویلای سفید. منم میام اونجا تا تکلیف این بچه رو معلوم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
271
پسندها
2,295
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #19
آخرین نگاهم را از آیینه‌ی ماشین به انبار انداختم. خیالم راحت شده بود. همه چیز همان‌طور که می‌خواستم. نفس راحتی کشیدم و وارد جاده شدم. مقصدم خانه بود و دلم هوای مقصد دیگری داشت. خانه‌ی سوخته، آخرین یادگار خانواده برای من بود. نفس سنگینی که بر سینه‌ام نشسته بود قصد رهایی نداشت. به حصار سینه‌‌ام وابسته شده بود. با چند نفس عمیق رهایش کردم و در آنی چشم‌های عسلی‌‌رنگ عایشه میان آن روسری شرابی‌رنگ مقابل چشمانم جان گرفت. چشم‌های‌اش قصد باران داشت. نگاهش به تفنگم بود و تجدید این خاطرات هوای دلش را به وضوح ابری کرده بود.
با صدای بوق بلند کامیون سبزرنگ به خود آمدم و به لاین خودم برگشتم‌. چشم‌های عایشه پنهان شد. قلبم گویی در گوش‌هایم می‌تپید. سرعت ماشین را کم کردم. نه، این‌طور نمی‌شد تا تهران سالم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
271
پسندها
2,295
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #20
***
۹ سال قبل

بالاخره ماشین از حرکت ایستاد. ماه نوری برای تلالو نداشت. مهران با حسرت دنده دستی را بالا کشید و با صدای گرفته‌ای سکوت نحس‌مان را تکه‌تکه کرد.
- رسیدیم.
صدای‌اش در چاهسار گوشم اکو میشد. رسیدیم، رسیدیم، رسیدیم... . به کجا رسیده بودیم؟ مقصدمان مگر کجا بود؟ چیزی جز صحنه‌ی تکراری که هر لحظه‌ دل‌‌خراش‌تر از قبل میشد برایم اهمیتی نداشت. حتی اینکه ماشین ایستاده بود و یا درحال حرکت، مهم نبود. زمان برای من نقش مجهول‌ترین رویداد زندگی‌ام را بازی می‌کرد. درک بعد زمان برایم سخت شده بود. همه چیز در یک لحظه رخ داده بود یا چند ساعت و یا چند سال؟ چه کسی صدق این رویداد را تایید می‌کند؟
پاشا بازوی نحیفم را نوازش کرد و سعی داشت آرامش را به درون ملتهبم تزریق کند.
- پیاده شو یاسکا. رسیدیم.
باز...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HOOYAR

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا