• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان یاسکا | میم.هویار کاربر انجمن یک رمان

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
259
پسندها
2,288
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #21
***
زمان حال

با زدن تک‌بوقی، درب باغ توسط فرزام باز شد. باید خوش‌اقبال می‌بود که نامش را فراموش نکرده بودم. معمولاً افرادی که بیشتر نقش پادو و سیاه‌لشکر را دارند زیاد در یادم نمی‌مانند. به آرامی با چرخاندن فرمان به روی سنگ‌ریزه‌های کف باغ حرکت کردم و جلوی استخر بزرگ بدون آب ایستادم.
ویلای شهریار در ظاهر یک ساختمان دو طبقه‌ی کوچک بود و درباطن زیرزمین وسیعی داشت که نه تنها کل باغ بلکه دو باغ مجاورش را نیز تحت شعاع قرار می‌داد. درواقع این زیرزمین، یکی از بزرگ‌ترین کازینو‌های شهر بود و این باز هم ظاهر کار بود. در اصل اینجا بزرگ‌ترین معامله‌های خرید و فروش اسلحه صورت می‌گرفت. یک دوم زمین مختص کازینو و الباقی برای افراد مخصوص تعبیه شده بود.
از ماشین پیاده شدم. سرتاسر باغ پر از افراد مسلح...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
259
پسندها
2,288
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #22
جهانگیر بی‌حرف و با شانه‌های خمیده‌ای که باری از احساس را حمل می‌کرد از اتاق خارج شد. با بسته شدن درب به روی تنها صندلی اتاق نشستم و گویی که آواری از من به روی این صندلی فرو ریخته شد. چشمانم را بسته و نفس‌های عمیقی که می‌کشیدم می‌خواستند مرا از واقعیت دور سازند. تعلل جایز نبود؛ پس برخاستم و از اتاق خاکستری‌رنگ خارج شدم. این دختر امشب را میهمان ما بود و بدتر از آن امشب شب فروش اسلحه‌ها بود و هیچ امکانی برای حتی یک خطای‌ کوچک وجود نداشت.
پله‌های مرمرین سیاه‌رنگ را با طمانینه پایین رفتم و مقابل درب ورودی ایستادم. حینی که سوئیچ را مقابل یکی از افراد می‌گرفتم، گفتم:
- تو صندوق عقب هرچی هست بیار.
مرد سوئیچ را گرفت و با تعظیم کوتاهی اطاعت کرد. از درب ورودی دور شدم و به سمت پذیرایی رفتم. به روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HOOYAR

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 5)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا