• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان یاسکا | میم.هویار کاربر انجمن یک رمان

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
271
پسندها
2,295
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #21
***
زمان حال

با زدن تک‌بوقی، درب باغ توسط فرزام باز شد. باید خوش‌اقبال می‌بود که نامش را فراموش نکرده بودم. معمولاً افرادی که بیشتر نقش پادو و سیاه‌لشکر را دارند زیاد در یادم نمی‌مانند. به آرامی با چرخاندن فرمان به روی سنگ‌ریزه‌های کف باغ حرکت کردم و جلوی استخر بزرگ بدون آب ایستادم.
ویلای شهریار در ظاهر یک ساختمان دو طبقه‌ی کوچک بود و درباطن زیرزمین وسیعی داشت که نه تنها کل باغ بلکه دو باغ مجاورش را نیز تحت شعاع قرار می‌داد. درواقع این زیرزمین، یکی از بزرگ‌ترین کازینو‌های شهر بود و این باز هم ظاهر کار بود. در اصل اینجا بزرگ‌ترین معامله‌های خرید و فروش اسلحه صورت می‌گرفت. یک دوم زمین مختص کازینو و الباقی برای افراد مخصوص تعبیه شده بود.
از ماشین پیاده شدم. سرتاسر باغ پر از افراد مسلح...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
271
پسندها
2,295
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #22
جهانگیر بی‌حرف و با شانه‌های خمیده‌ای که باری از احساس را حمل می‌کرد از اتاق خارج شد. با بسته شدن درب به روی تنها صندلی اتاق نشستم و گویی که آواری از من به روی این صندلی فرو ریخته شد. چشمانم را بسته و نفس‌های عمیقی که می‌کشیدم می‌خواستند مرا از واقعیت دور سازند. تعلل جایز نبود؛ پس برخاستم و از اتاق خاکستری‌رنگ خارج شدم. این دختر امشب را میهمان ما بود و بدتر از آن امشب شب فروش اسلحه‌ها بود و هیچ امکانی برای حتی یک خطای‌ کوچک وجود نداشت.
پله‌های مرمرین سیاه‌رنگ را با طمانینه پایین رفتم و مقابل درب ورودی ایستادم. حینی که سوئیچ را مقابل یکی از افراد می‌گرفتم، گفتم:
- تو صندوق عقب هرچی هست بیار.
مرد سوئیچ را گرفت و با تعظیم کوتاهی اطاعت کرد. از درب ورودی دور شدم و به سمت پذیرایی رفتم. به روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
271
پسندها
2,295
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #23
بعد از دوش ده دقیقه‌ای در حمام اختصاصی اتاق پدر، به سمت لباس‌هایی که از پاکت‌ها و بسته‌های‌شان خارج کرده بودم رفتم. بعد از پوشیدن لباس زیر و یک بولیز بلند راه‌راه که اواسط رانم می‌رسید، جلوی آینه رفته و مشغول سشوار کشیدن شدم. اتمام سشوار هم‌زمان شد با باز شدن درب توسط آرش. بی‌درنگ تشر زدم:
- بهت یاد ندادن در بزنی؟!
آرش طبق معمول بی‌توجهی کرد و به سوی مبل راحتی سه‌نفره رفت.
- برات خبرای خوب دارم خانم رئیس.
از آینه می‌توانستم چشم‌هایش را که برق شیطنت در آن به خوبی نمایان بود ببینم همراه با آن لبخند بزرگی که تمام صورت‌اش را پوشانده بود.
- می‌شنوم.
زیپ کیف آرایش را باز کرده و وسایل آرایش را بیرون آوردم تا مشغول شوم.
- باورت نمیشه قراره کیا بیان مهمونی!
چیزی از برق نگاه‌اش که همه از هیجان...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
271
پسندها
2,295
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #24
آرام زیپ مخفی لباس زرشکی‌رنگ بلند را از بالای لگن تا کنار سینه بالا کشیدم. لباسی بلند همراه با پارچه‌ای توری که به صورت چین‌خورده بر روی سینه نشسته بود و باعث بر جمع شدن سینه‌ها و نمایان شدن خط سینه. شانه‌ها و دست‌هایم در معرض دید بود و دیگر چنین چیزی مرا آزار نمی‌داد. زمانی بود که نگاه نامحرمی حتی اگر به موهایم می‌افتاد تپش قلبم مرا عاصی می‌کرد؛ اما حالا که من نیز خودم فرق چندانی با گرگ‌های آن مراسم ندارم، دیگر لزومی برای حفظ پوشش و پنهان شدن نبود.
موهایم را که به دست جهانگیر حالت‌دار شده بود به روی شانه‌هایم آزادانه رها کردم. همه چیز تکمیل بود.
به سوی جعبه‌ی کوچک جواهرات رفتم و از میان‌شان گوشواره‌هایم شنودم را برداشته و به گوش‌هایم آویختم. یاقوت‌های سرخی که در دل خود سیستم شنود را جای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
271
پسندها
2,295
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #25
حینی که تلفنم را به جهانگیر می‌دادم، جامی از نوشیدنی زرشکی‌رنگ از روی میز بار برداشتم و بی‌توجه به نگاه نگران جهانگیر به سمت میز میهمانان اصلی یا بهتر بگویم خریداران رفتم. اتاق بزرگ نیمه‌تاریک مملو از بوهای مشمئزکننده و صدای کرکننده‌ی موزیک، مرا وادار به گریز می‌کرد و بیشتر از همه‌ی دلایل ذکر شده، این افرادی که دور این میز گرد نشسته بودند مرا بیزار می‌کرد. کسانی که هر کدام به تنهایی همچو یک بمب ساعتی عمل می‌کرد.
آرام و با قدم‌های مطمئن میز را دور زده و بی‌آنکه به افراد سر میز نیم‌نگاهی بیندازم بر روی صندلی خالی نشستم. جامم را روی میز گذاشته و با آرامشی ظاهری به صندلی تکیه دادم. نگاه‌های هیز و لبخندهای دریده، همه‌شان نمادی از یک حیوان پست بودند و گویی همه‌ی ما پست‌فطرتان خوب می‌دانستیم که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
271
پسندها
2,295
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #26
از هشت میهمان سر میز، فقط من مانده بودم و ساشایی که با جام خالی بازی می‌کرد و حتی هیچ توجهی به دختران غرق در رقص و عشوه‌گری نداشت‌. هنوز هم خبری از جهانگیر نبود. آیا واقعاً بی‌خبری، خوش‌خبری بود؟ سعی نکردم برای سرگرم کردن این یک نفر پیشنهادی بدهم و یا یک عشوه‌گر دیگر را به میدان بیاورم. او رسماً با یک دختر سرگرم نمی‌شد و یا حتی چند دختر. چیزی در تخیلات او جولان می‌داد که از دو حالت خارج نبود؛ اگر طرح و نقشه‌ای علیه من داشت، در فکر آن بود و اگر نه، فقط خدا می‌دانست که چه چیز چونان او را غرق کرده بود که حتی حواس‌اش نبود من مدت‌هاست او را زیر نظر گرفتم تا فقط یک سرنخ از دلیل اضطرابی که مرا به این صندلی قفل کرده بود بفهمم.
بعد از دقایقی که به کندترین حالت ممکن سپری می‌شد، صدای جهانگیر در آن...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
271
پسندها
2,295
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #27
***
۹ سال قبل

باران به تن خسته‌مان شلاق می‌زد. تنها نور در فضا فقط رعد و برقی بود که گه‌گاه سایه‌های خمیده‌مان را به رخسارمان می‌کوبید. هنوز سر پدرم را به سینه‌ی ملتهبم می‌فشاردم. مهران مشغول کندن زمین از برای دفن تنها یادگاری بود. دست سنگین پاشا بر شانه‌ام سنگینی می‌کرد و گویی آواری از او به تن نیمه‌جان من این‌چنین تکیه داده بود.
باد آخرین تلنگرهای‌اش را به تن کوفته‌ام ارزانی می‌داشت و عالمی در خواب فقط تصور می‌کرد که باران رحمت خداست و باید دعا کرد.
کار مهران به پایان رسیده بود و من توهم می‌زدم که هیچ‌گاه این گوری که می‌خواهد بکند، به سرانجام نخواهد رسید. حالی که پاهایم را با خویش می‌کشیدم گویی کسی بود که مرا به سمت گور می‌راند و شخصی تمام‌قد مقابلم علم کرده بود تا هرگز این جنازه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
271
پسندها
2,295
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #28
***
زمان حال

درب انباری مخفی را با احتیاط پشت سرم بستم و کلید چراغ برق را بی‌آنکه تلاشی برای یافتن‌اش بکنم روشن کردم. نگاه گیج آرش و جهانگیر اعصابم را به هم می‌ریخت و تجدید خاطره‌های وقت و بی‌وقت بیشتر از هر چیزی تمرکزم را از من سلب می‌کرد. چشمانم را محکم به هم فشاردم و نفس عمیقی کشیدم تا بلکه کمی از عصبانیتم کاسته شود؛ اما نمی‌شد:
- شما دو تا احمق روی هم‌دیگه به مغز ناقص‌تون نرسید که ممکنه اون عوضی با خودش مواد آورده باشه؟
بالاخره متوجه ماجرا شده و اول چشم‌های‌شان گرد شد و سپس سر به زیر انداختند.
- هان؟ با شمام؟ می‌دونین اگه بلایی سر هر کدوم از این مهمونا بیاد اعتبارمون به فنا میره؟
مشتم را به دیوار کوفته و ادامه دادم:
- هنوز بهتون هم که میگم این آشغال یه غلطی کرده عین اسکلا میگین چیزی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
271
پسندها
2,295
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #29
شرم‌آور بود. من رسماً مقابل ساشا شکست خورده بودم و او راست‌راست مقابل من راه می‌رفت و سیگار می‌کشید؛ اما فعلاً باید دندان روی جگر گذاشت تا به موعدش.
منتظر قیمت بعدی بودم و در این قسمت از انباری که هیچ صدایی از آن سالن نفرین‌شده به گوش نمی‌رسید توهم می‌زدم که هیچ اتفاقی نیفتاده و این قتل عام پنجاه نفره به من مربوط نمی‌شده؛ اما وجدان همیشه در خلوت‌ترین نقطه‌ی ذهن هنوز دست نمی‌کشد و فریاد می‌زند؛ و این منم که گوش‌هایم را گرفته‌ام تا نشنوم.
شیخ هاتف با پیشنهاد قیمت ۳۲۵ هزار دلار فعلاً یکه‌تاز بود. شمارش معکوس را از سر می‌گیرم:
- ۳۲۵ هزار سه، ۳۲۵ هزار دو، ۳۲۵ هزار... .
صدایم با شنیدن کلمه ۳۳۰ هزار از جانب حشمت قطع می‌شود و دوباره شمارش معکوسی دیگر. امیدوارم خریدار این محموله سهیل باشد؛ البته...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HOOYAR

HOOYAR

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
17/4/24
ارسالی‌ها
271
پسندها
2,295
امتیازها
11,813
مدال‌ها
8
سن
19
  • نویسنده موضوع
  • #30
کازینو کاملاً خالی شده بود. آن پنجاه مهمانی که به عنوان پوشش این مزایده‌ی کلان در این کازینوی غیرقانونی موش آزمایشگاهی ساشا شده بودند، همگی توسط آرش و چند تن از افراد بی‌هوش شده و توسط چند ون از اینجا دور شدند تا وقتی که مردند دفن شوند.
مهمانان اصلی به یمن رفتن با دختران رقاص به اتاق‌ها از برای خوابیدن احساس شهوت‌شان، از این مواد مخدری که خاج نام داشت در امان مانده بودند. از این مهمانی مزخرفی که در انتها پنجاه جنازه روی دستم گذاشت و در عین حال ۳۷۰ هزار دلار نصیبم کرد، هم راضی بودم و هم ناراضی؛ و بیشتر از هر چیزی ساشا روی مغزم رژه می‌رفت چرا که دلیل ماندن‌اش را نمی‌دانستم. کلافه‌گی سخت به من فشار آورد که پرسیدم:
- اتفاقی افتاده؟
ساشا نگاهش را از میز مذکور گرفت و به مرداب مسکوت چشم‌های من...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : HOOYAR

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 7)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا