شاعرغیرپارسی اشعار توماس هاردی

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع Eccedentesiast
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 1
  • بازدیدها بازدیدها 195
  • کاربران تگ شده هیچ

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,568
پسندها
49,268
امتیازها
96,873
مدال‌ها
60
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #1
اگه من و اون قبلش یه جای دیگه
همدیگرو دیده بودیم
مثلاً تو یه مسافرخونه ی فکسنی قدیمی
شاید با هم می نشستیم و لبی تر می کردیم
و دو سه جامی بالا مینداختیم
اما به اسم سرباز وظیفه
با هم روبرو شدیم
و به هم شلیک کردیم
و من اونو درجا کشتم
آره … من بهش شلیک کردم و کشتمش واسه اینکه
واسه اینکه دشمنم بود
فقط همین
و البته منم دشمن اون بودم
اگر چه این خیلی روشنه
شاید اونم مثِ من
همین جوری اومده بود جبهه
از زور بیکاری وسایلشو فروخته بود
دلیل دیگه ای نمی تونست داشته باشه
آره …جنگ چیز عجیب و غریبیه
تو می زنی و یک نفرو میکشی
که اگه قبلاً تو یه میخونه دیده بودیش
مهمونش می کردی
شایدم یه سکه ی ناقابل کف دستش میذاشتی.
 
امضا : Eccedentesiast

Eccedentesiast

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
43
 
تاریخ ثبت‌نام
28/8/18
ارسالی‌ها
11,568
پسندها
49,268
امتیازها
96,873
مدال‌ها
60
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #2
ایستاده بودیم كنار استخری در آن روز زمستانی
و خورشید سفید بود
انگار خدا ملامتش كرده باشد
برگی چند ریخته بر خاك گرسنه
خاكستری سقوط كرده از درخت زبان گنجشک
نگاهم می كردی و چشمانت سرگردان
بر رازهای فاش گشته ی ملال آورِ سالها پیش
و كلماتی كه نقش بازی می كردند میانمان چپ و راست
و با آنها بیشترین از دست شد به دست عشق ما
و آن لبخند روی لبانت مرده ترین
تنها رمقی مانده بودش برای مردن
لبخندی كه به ریشخندی تبدیل می شد
چون پرنده ای بدشگون در حال پرواز
و بعد از آن
فراآموختن درسی تلخ که عشق می فریبد
و با غلط درمی آمیزد
تصویر می كرد برایم صورتت را
و خورشیدِ نفرینِ خدا دیده
و درختی و برکه ای کنج پوشیده با برگهای خاکسترفام.
 
امضا : Eccedentesiast

موضوعات مشابه

عقب
بالا