• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

برگزیده رمان غایت وهمِ ماهوا | سارابهار نویسنده افتخاری انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع GHOGHA❁
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 97
  • بازدیدها بازدیدها 2,724
  • کاربران تگ شده هیچ

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,984
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #51
سپس کتابی برداشت و دستش را راهنمایی‌وار به سمتی گرفت و اشاره کرد که بنشینیم. امروز پیراهن قهوه‌ای‌اش را با چشمانش ست کرده بود و من بی‌خبر از همه جا، لباسم را هم‌رنگ چشمانش انتخاب کرده بودم. نشستیم و چشمم خورد به عنوان کتابی که دستش بود. «همه می‌میرند» اثر سیمون دوبووار. صفحات کتاب را ورق می‌زند و در یکی از صفحات غرق می‌شود. صندلی‌ام را نزدیک‌تر می‌برم و طوری می‌نشینم که هم‌زمان با او، بتوانم بخوانم. «تصور کن کسی هست که هرگز نمی‌میرد.
قرن‌ها می‌گذرد، امپراتوری‌ها سر برمی‌آورند و فرو می‌ریزند، عشق‌ها می‌آیند و می‌روند… و او همچنان مانده است؛ اما جاودانگی، چیزی نیست جز سایه‌ای سنگین بر قلبی تنها. ریمون فوسکا همه را دیده، همه را از دست داده، و تنها چیزی که باقی مانده، بی‌پایان بودن رنج است...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,984
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #52
برای چند لحظه هوای دورم سنگین شد. از کجا فهمیده بود من می‌ترسم؟ با جبر لب زدم:
- از قضاوت شدن. از این‌که یه روز کسی که دوستش دارم بفهمه من خیلی چیزا نیستم که باید باشم.
آرام سرش را تکان داد و آرام‌تر گفت:
- من اگه کسی رو دوست داشته باشم، به‌خاطر چیزایی که هست دوستش دارم، نه چیزایی که باید باشه.
آن لحظه… نه عاشقش شدم، نه دلم لرزید، نه جهان زیر پاهایم خالی شد. بلکه برای اولین‌بار بعد از تمام سال‌های عمرم احساس کردم می‌شود حرف زد، می‌شود بدون ترس در کمال امنیت حرف زد... .
میز مطالعه‌یمان کنار پنجره بود. نور کم‌رنگ عصر افتاده بود روی شانه‌هایش. او کتاب می‌خواند، من به او نگاه می‌کردم و دلم می‌خواست برای همیشه داشته باشمش، نه مثل تمام فیلم‌ها و رمان‌ها به طرزی عاشقانه برای یک عمر زندگی،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,984
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #53
سرم را تکان دادم و گفتم:
- بعضیا هم خوب نقششون رو بازی می‌کنن. ان‌قدر که حتی اگه از درون مُرده باشن بازم نقش زنده‌ها رو در حد اسکار عالی بازی می‌کنن.
اشاره‌ام به خودم و امثال خودم بود و او چه می‌دانست من چه‌ها از سر گذرانده‌ام.
- می‌دونی ماهوا، به‌نظرم ما همه آدما بیشتر از این‌که زندگی کنیم، فقط زنده‌ایم.
قاشقم را در بستنی وانیلی‌ِ مقابلم فرو بردم و گفتم:
- یه سریا اصلاً نمی‌دونن برای چی زندگی می‌کنن.
لبخند زد. آن لبخند خاصش، که نه تمسخر بود نه مهربانی، فقط فهم. گویا فهمیده بود هر چه می‌گویم بازتابی از درون خودم است.
- همینش عجیبه. شاید بعضیا هیچ‌وقت بیدار نشن.
و گاهی حرفایش مرا می‌ترساند؛ چون نمی‌فهمیدم دارد از خودش حرف می‌زند یا از من.
هنوز از فکر بیرون نیامده بودم که از من پرسید:
- تا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,984
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #54
آرام می‌گویم:
- اوه نه اصلاً خسته نشدم، بلکه بیشتر مشتاق شنیدن شدم. یا بهتره بگم بیشتر مشتاق خوندن.
نگاهش گیج نیست، فقط سؤالی‌ست. ادامه می‌دهم:
- مازیار تو یه طوری هستی که... نمی‌دونم چطور دقیق توصیف کنم؛ ولی مُدام دلم می‌خواد مثل یه کتاب بخونمت، یه کتاب قطور که تا آخرین لحظه عمرم تموم نشه.
حرفم که تمام شد گویا نگاهش رنگ گرفت. تبسمی روی لب‌هایش نشست. لحظه‌ای به حرف‌هایم فکر کردم و با خود گفتم کاش نمی‌گفتمشان. اگر حالا راجع به من فکر ناجور بکند چه؟ اگر بد برداشت کند چه؟ مستقیماً به طرف گفتم می‌خواهم تا آخرین لحظه‌ی عمرم داشته باشمت! داشت نفسم بند می‌آمد که او با آرامش دستش را روی دستم گذاشت و گفت:
- از این‌که برات خسته کن نیستم، از صمیم قلب خوشحالم.
احساس می‌کنم حالت چهره‌ام بهم ریخته است...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,984
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #55
در همین حین صدای زنگ موبایلم بلند شد و از کیف کوچکِ رنگ و رو رفته‌ی کرمی‌ام که وقتی در این زندگی جدید وارد شده‌ام از زندگی قبلی همراهم بود، بیرون می‌کشم و به صفحه‌ی موبایل نگاه می‌کنم. دلوین است. خطاب به مازیار می‌گویم:
- باید جواب بدم. ببخشید.
لب می‌زند:
- راحت باش عزیزم.
با لبخند تماس را متصل می‌کنم و صدای دلوین در گوشم می‌پیچد:
- ماهی آب دستته بذار زمین، بیا آرایشگاه!
گیج لبخند می‌زنم که از دیدن لبخندم مازیار هم تبسمش عمیق‌تر می‌شود. خطاب به دلوین که پشت خط است می‌گویم:
- برای چی بیام آرایشگاه؟
دلوین که نمی‌دانم زیر دست آرایش‌گر چه مکافاتی می‌کشد، جیغ می‌زند و با صدای جیغ جیغویش می‌گوید:
- برای این‌که خوشگل بشی بیا، ساحلم این‌جاست.
با خنده می‌گویم:
- من همین‌جوری هم خوشگلم، شما به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,984
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #56
سؤالی نگاهم کرد و پرسید:
- می‌دونی چرا این حس بد بهت دست داد؟
سرم را به نشانه منفی تکان دادم که گفت:
- چون تو زیبایی... و این زیبایی رو باور داری. من نمی‌گم اشخاصی که مُدام در حد این‌که با آرایش روی صورتشون ماسک طراحی می‌کنن زشتن نه، اصلاً همچین دیدگاهی ندارم؛ ولی فقط همین رو می‌دونم که هرکسی که باور داره زیباست، می‌دونه که به آرایش و طراحی و دست‌کاری صورتش با عمل‌ زیبایی و این داستان‌ها، نیازی نداره. اگه کسی خودش باور داشته باشه زیباست، هیچ‌وقت نمی‌ره سمت عمل زیبایی و آرایش.
عمیقاً محو صدا و حرف‌هایش شده بودم که گفت:
- این مورد برای بقیه چیز‌ها هم صدق می‌کنه. کسی که باور نداره زیباست، می‌ره سمت آرایش و عمل زیبایی. و این به آدمی با دیدگاه من، این رو می‌رسونه که اون آدم چون واقعاً زیبا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,984
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #57
آرام با بغض و اشک لب می‌زنم:
- من کلی آرزو دارم مازیار؛ ولی حس نمی‌کنم بتونم بهشون برسم.
عمیق نگاهم می‌کند و می‌پرسد:
- دوست نداری بری دنبال آرزوهات؟
با اطمینان می‌گویم:
- نه من حس میکنم از زندگی جا موندم، دیگه بهش نمی‌رسم.
این‌بار برعکس دیگر مواقع، چیزی نمی‌گوید و او به جای من سکوت می‌کند. از کافه تا جلوی خانه‌، در ماشین صحبت خاصی رد و بدل نمی‌شود؛ اما وقتی درون ماشینش نشسته بودیم و کمی با خداحافظی فاصله داشتیم مثل همیشه، آرام و عمیق گفت:
- می‌دونی ماه خانم، من همیشه فکر می‌کنم آدم فقط وقتی آزاد می‌شه که بتونه از خودش بگذره؛ ولی ما بیشتر وقتا اون‌قدر به زخم‌هامون چسبیدیم که انگار بدونشون نمی‌تونیم زنده بمونیم.
نمی‌توانستم بفهمم برای چه این حرف‌ها را می‌گوید. برای همین رک پرسیدم:
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,984
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #58
در همین حین صدای درب خانه مرا از جا پراند. با خستگی به طرف درب خانه رفتم و از چشمی نگاه کردم که چه کسی است. عادت همیشگی‌ام بود که اول نگاه می‌کردم ببینم پشت در چه کسی است و سپس درب را باز می‌کردم. پشت درب دلوین بود. بی‌درنگ درب را باز کردم و گفتم:
- وای دلی، چه خوب که ان‌قدر زود اومدی خونه.
چشمانش چهره‌ام را کنکاش کرد و نگران گفت:
- چی‌شده ماه؟ چرا ان‌قدر نگران و مضطربی؟
وارد خانه شد و بیشتر پرسید:
- نکنه توی ارتباطت با دوست جدیدت به مشکل برخوردی؟ اگه مشکلی هست بگو که باهم حلش کنیم.
از این‌که تا این حد به فکرم بود و بدون سؤالات اضافه و سرسام آور، این‌گونه خواهرانه نگرانم میشد و سؤال می‌پرسید و در انتها می‌گفت باهم حلش کنیم، قلبم غرق شور و شعف شد. خانواده‌ی فعلی‌ام به معنی واقعی کلمه،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,984
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #59
اول صدای ساحل که داشت از او می‌خواست آیپدش را لحظاتی به او قرض بدهد و سپس صدای خودش پیچید:
- ماه! من خونه‌ی ساحلم... زنگ زدم بگم دیرتر میام و اگه تنها خونه راحت نیستی بیا پیش ما.
قفل کرده بودم هم جسماً هم روحاً! سعی کردم نفس عمیق بکشم. یکی کارساز نبود و چند نفس عمیق پی‌درپی کشیدم تا توانستم به پاهایم حرکت بدهم و بروم سمت سالُن سینما. بدون این‌که جواب دلوین که داشت پشت خط خودش را از نگرانی که چرا حرف نمی‌زنم می‌کشت را بدهم، به طرف سالن قدمی دیگر برداشتم و به نقطه‌ای که من و دلوین کنار هم نشسته بودیم نگاه کردم. دلوین از همین فاصله هم مشخص بود که درحالِ خوردن پاپ کُرن است. نگاهم را از دلوین گرفتم و به بوت بایکرهایم خیره شدم و نفسم را بیرون دادم. زمزمه کردم:
- باشه... باشه دلوین اومدی خونه،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 

GHOGHA❁

نویسنده افتخاری
سطح
15
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/23
ارسالی‌ها
946
پسندها
6,984
امتیازها
22,873
مدال‌ها
25
سن
25
  • نویسنده موضوع
  • #60
بی‌آن‌که چشم از نمایش‌گر سینما بگیرد با لحنی ناخوشایند گفت:
- بله خانم محترم مطمئنم. حالا هم اگه میشه بفرمایید و اجازه بدید به ادامه تماشای فیلم برسم.
از لحن کنایه‌آمیزش هیچ حسی به من دست نداد. من فقط آن «مطمئنم» گفتنش را شنیده بودم.
دیگر نمی‌توانستم روی پاهایم بند شوم. ناتوان روی صندلی فرود آمدم. بی‌توجه به همگان که مشغول تماشا و لذت بردن از فیلم بودند، من همان‌جا روی همان صندلی. در میان همان جمعیت. دست‌هایم را روی صورتم گذاشتم و یک دل سیر بی‌صدا گریه کردم.
***
از آخرین باری که در سینما با دلوین و آن اتفاق ترسناکِ غیب شدنش یا به تأیید خانمی که کنارمان نشسته بود، دلوین اصلاً آن‌جا نبود و من تنهایی به سینما رفته بودم، روبه‌رو شده‌ام دیگر چند روز بود که همه‌ چیز آرام پیش می‌رفت. آن‌قدر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا