- تاریخ ثبتنام
- 28/7/24
- ارسالیها
- 66
- پسندها
- 592
- امتیازها
- 2,623
- مدالها
- 6
- نویسنده موضوع
- #31
با چند تقهای وارد اتاق شدم.
ـ دیر کردی
سعی کردم لبخند بزنم.
«گاهی باید فقط ادامه داد»
ـ کارم یکم طول کشید
ویلچر اش رو به روی پنجره های زیادی بود که به باغ پشتی عمارت ختم میشد.
ـ میدونستی این اولین مهمونی من بعد از دوران کودکیم؟
من نمیدانستم ولی جوابی برای این سوال هم نداشتم برای همین فقط سری تکان دادم، درست بود که نمیدید ولی حداقل من جواب اش را داده بودم.
ویلچر اش را چرخاند و گفت:
ـ جواب ندادی م...
خب؟
ساکت شده بود و خیرهی من مانده بود.
ـ آقا؟
جوابم انگار سکوت بود!
ـ آقا؟ چیزی شده؟
سری تکان داد و گفت:
ـ نه فقط... تو مهمونی از کنارم جایی نرو
مگر من کجا را داشتم که با دیدن شلوغی مهمانی فرار کنم؟ اصلا حرف اش برایم جالب نبود!
ـ بیا جلوتر کارت دارم...
ـ دیر کردی
سعی کردم لبخند بزنم.
«گاهی باید فقط ادامه داد»
ـ کارم یکم طول کشید
ویلچر اش رو به روی پنجره های زیادی بود که به باغ پشتی عمارت ختم میشد.
ـ میدونستی این اولین مهمونی من بعد از دوران کودکیم؟
من نمیدانستم ولی جوابی برای این سوال هم نداشتم برای همین فقط سری تکان دادم، درست بود که نمیدید ولی حداقل من جواب اش را داده بودم.
ویلچر اش را چرخاند و گفت:
ـ جواب ندادی م...
خب؟
ساکت شده بود و خیرهی من مانده بود.
ـ آقا؟
جوابم انگار سکوت بود!
ـ آقا؟ چیزی شده؟
سری تکان داد و گفت:
ـ نه فقط... تو مهمونی از کنارم جایی نرو
مگر من کجا را داشتم که با دیدن شلوغی مهمانی فرار کنم؟ اصلا حرف اش برایم جالب نبود!
ـ بیا جلوتر کارت دارم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش