• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان هوا همیشه ابری نیست | ه.حسینی کابر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع haniehsh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 51
  • بازدیدها بازدیدها 3,101
  • کاربران تگ شده هیچ

haniehsh

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/24
ارسالی‌ها
66
پسندها
592
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #31
با چند تقه‌ای وارد اتاق شدم.
ـ دیر کردی
سعی کردم لبخند بزنم.
«گاهی باید فقط ادامه داد»
ـ کارم یکم طول کشید
ویلچر اش رو به روی پنجره های زیادی بود که به باغ پشتی‌ عمارت ختم می‌شد.
ـ می‌دونستی این اولین مهمونی من بعد از دوران کودکیم؟
من نمی‌دانستم ولی جوابی برای این سوال هم نداشتم برای همین فقط سری تکان دادم، درست بود که نمی‌دید ولی حداقل من جواب اش را داده بودم.
ویلچر‌ اش را چرخاند و گفت:
ـ جواب ندادی م...

خب؟
ساکت شده بود و خیره‌ی من مانده بود.
ـ آقا؟
جوابم انگار سکوت بود!
ـ آقا؟ چیزی شده؟
سری تکان داد و گفت:
ـ نه فقط... تو مهمونی از کنارم جایی نرو
مگر من کجا را داشتم که با دیدن شلوغی مهمانی فرار کنم؟ اصلا حرف اش برایم جالب نبود!
ـ بیا جلوتر کارت دارم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

haniehsh

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/24
ارسالی‌ها
66
پسندها
592
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #32
زنان و مردان بسیار شیک پوش و باکلاس دور تا دور سالن اصلی عمارت ایستاده بودند.
ـ یک کف مرتب به افتخار این عروس و داماد عاشق بزنید
و همه به یک باره دست زدند،خیلی آرام و شیک .
صدای تق تق کفش های زن عموی زرتشت حتی با وجود آهنگ توجه همه را جلب کرده بود، از این مدل کفش های بیست سی سانتی متری بود که از دور به همه می‌گفت« من مارک هستم».
به ما دو نفر که رسید، با لبخند کنار من ایستاد و آرام گفت:
_ دنبالم بیا
چشمی آرام و زیر لب گفتم و به دنبال او راه افتادیم.
به سمت میز پر از غذا می‌رفت و من از همان دور دسرهایی‌ را که درست کرده بودم دیدم.
نمی‌دانستم کجا میرویم برای همین گفتم:
ـ خانم...
سریع ایستاد و با لبخندی عصبی گفت:
ـ دختره‌ی کارگر یکم نمی‌تونی درست رفتار کنی؟ گفتم حق نداری امشب بگی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

haniehsh

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/24
ارسالی‌ها
66
پسندها
592
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #33
ـ زرتشت؟
صدای زنانه‌ای بود که در آن ذوقی آشکار، توجه همه را به خودش جلب می‌کرد.
نگاه خیره ای به دختری که لباس قرمز بسیار جلب توجه آمیز، پوشیده بود نگاه کردم.
ـ سلماز؟
و به سمت دخترقرمز پوش حرکت کرد، انگار که ویلچر زرتشت را فردی نامرئی به سمت آن دختر لباس قرمز حرکت دهد. هر لحظه برایم عجیب‌تر می‌شد!
ویلچر‌ی که خودش هم حرکت می‌کرد؟ و یا این دختر که باعث شد زرتشت دست از پا گم کند!
وقتی به هم نزدیک شدند مفصل هم را بغل کردند و بعد هم روبوسی!
چشم‌هایم گرد شده بود. دخترعمویش و حالا این دختر ناشناس؟ کس دیگری در جمع نبود که بخواهد با او هم روبوسی کند؟!
ناگهان به یک حقیقت آشکار پی بردم. من فقط برایش نقش یک کلفت را داشتم نه بیشتر اما انگار هوا برم داشته بود!
دور تا دور دختر را زن عمو و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

haniehsh

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/24
ارسالی‌ها
66
پسندها
592
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #34
دوباره وارد مهمانی عیانی که برای ما گرفته بودند، شدم.

«گاهی باید همه را رها کرد
تا فهمید
بودنش برای چه کسی مهم است»

ـ معلوم کجایی؟
به سمت صدا برگشتم، خانم رضایی بود!
ـ یکم هوای تازه لازم داشتم
ـ باید به من بگی کجا میری، زرتشت منتظرته‌
انگار نوری کم سو به دلم راه پیدا کرد.
ـ آقا کجاست؟
خانم رضایی با دست به جایی که همه می‌رقصیدند اشاره کرد.
ـ برو پیش شوهرت
سری تکان دادم و به سمتی که اشاره کرده بود رفتم.
آن دختر لباس قرمز پوش با شادی می‌رقصید و زرتشت کنار او... برای او دست می‌زد!
همیشه حرف ها نیست که آدم را به آتش می‌کشد، گاهی بعضی کارها... باعث به آتش کشیده شدن می‌شود .
گوشه‌ای ایستادم و به زرتشت که در عالم دیگری بود نگاه کردم.
ـ زوج خوبی هستن نه؟
بدون نگاه کردن به شخص،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

haniehsh

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/24
ارسالی‌ها
66
پسندها
592
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #35
با حس گرما بر روی صورتم از جا سریع برخاستم.
زرتشت بود که انگار صورتم را نوازش می‌کرد.
ـ چرا از مهمونی فرار کردی؟
سرم را پایین انداختم تا به چشم‌هایی که خیره بر دیگریست نگاهم نیفتد.
ـ چ...چون خسته شدم
ـ و کی بهت اجازه داد بیای اتاقم؟
متعجب از حرف‌اش از روی تخت بلند شدم و کنار ‌اش ایستادم.
ـ ببخشید اصلا حواسم نبود
ـ ببخشید نشد جواب من
ـ هیچکی...خودم
و ناگهان فریاد کشید:
ـ تو غلط کردی خودت اومدی
ترسیدم، روانی بود؟! که یک لحظه آرام و لحظه دیگر عصبانی می‌شد؟یا منتظر بود تا من این جواب را بگویم و بعد ناراحتی‌اش را تخلیه کند؟
ـ اومدم می‌بینم رو تخت مثل جنازه افتاده، تو اصلا حق نداشتی تو مهمونی از کنارم تکون بخوری بعد با چه جرئتی برای خودت این ور و اون ور رفتی؟ آخرم اومدی اتاق من؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

haniehsh

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/24
ارسالی‌ها
66
پسندها
592
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #36
برای آن که‌ بفهمم واقعا این چمدان‌ها به اتاق زرتشت برده می‌شود یا نه ناراحتی و قلب شکسته ام را فراموش کردم و به سمت آنها رفتم و به آرامی دو چمدان نسبتا کوچک را برداشتم. در این حین قلبم به تپش افتاده بود و در درونم با خود زمزمه می‌کردم که اتاق دیگری را بگوید و اتاق زرتشت را نگوید اما انگار سر اش در گوشی بود.
برای همین پیش دستی کردم و خودم گفتم:
ـ این اتاقه خانم؟
ـ نه
و دو اتاق جلوتر را نشان دادم و گفتم:
ـ پس اون اتاقه؟
ـ نه چقدر پرویی ساکت باش
و دوباره سر در گوشی برد، خدا می‌دانست که چقدر می‌خواستم چمدان‌ها را در راهرو رها کنم و به ناکجا آباد بروم.
ـ این اتاقه در بزن
ـ چشم
تقه‌ای به در زدم که انگار از قضا منتظر بود و صدا را شنید.
ـ بیا تو
سرم را پایین انداختم و در را باز کردم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

haniehsh

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/24
ارسالی‌ها
66
پسندها
592
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #37
راه بین عمارت و دبیرستان را اصلا متوجه نشدم که چگونه و چه طور رسیدم. وارد اتاق خواب شدم و خودم را روی تخت خواب انداختم.
ـ پاشو لامپ و خاموش کن
صدای متین بود.
از روی تخت بدون حرفی بلند شدم و لامپ کنار تخت را خاموش کردم.
انگار اعتماد به نفسی که برای مقابله با متین داشتم از بین رفته بود!
دوباره بر روی تخت دراز کشیدم و با خود امروز را مرور کردم. اول اش همه چیز بسیار شگفت انگیز شروع شد و آخر اش احساسات من بود که بازیچه دست زرتشت شده بود. نمی‌دانم از چندتا کلمه چگونه فکرهای دخترانه به سرم زده بود ولی...آه.
کم کم چشمانم گرم شد و با فکر و خیال های امروز خوابم برد.
«سه هفته بعد»
ـ زینب حسینی؟
ـ بله؟
ـ بیا پای تخته
چشم آرامی گفتم و از جای برخاستم. زنگ ریاضی، زنگ من بود حتی اگر حال هیچ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

haniehsh

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/24
ارسالی‌ها
66
پسندها
592
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #38
به محض اینکه وارد دفتر مدیر شدم به سمت تلفن پر کشیدم. نمی‌دانم من را چه شده بود. در اوج تنفر و حس خیانت باز هم روزنه ‌ای امید و دل خوشی به این مرد داشتم.
ـ سلام
ـ کجا بودی؟
در دل گفتم:« جواب سلام واجبه‌ها». اما فقط در دل بود.
ـ مدرسه
ـ چرا تو این سه هفته عمارت نیومدی؟ با اجازه کی سرکار نمیای؟ پرو شدی پول میگیری و کار نمی کنی؟
فکر می‌کنم فراموشی داشت؟ خودش گفته بود که تا وقتی زنگ نزده است به عمارت نروم و در این سه هفته هیچ پولی برای من داده نشده بود اما جایز ندانستم‌ که برایش توضیح بدهم.
ـ زنگ نزدید‌
انگار فهمید که منتظر زنگ بودم.
ـ اینجا خونه‌ی توام هست، نیازی به زنگ نبود باید خودت میومدی
لحن اش آرام شده بود و از شدت عصبانیت بسیار کاسته شده بود.
ـ ولی آقا شما...
در میان حرف‌ام...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

haniehsh

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/24
ارسالی‌ها
66
پسندها
592
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #39
فقط چادر به سر کردم. وقت مانتو عوض کردن را به من نداده بود هرچند که جزء مانتویی که خانم رضایی داده بود دیگر هیچ مانتویی نداشتم. سعی کردم تند راه بروم. خودم را با عجله به سمت در خروجی مدرسه‌ رساندم.
خانم رضایی با سانتافه مشکی جلوی در ایستاده بود. به سمت ماشین رفتم و سوار ماشین شدم.
ـ سلام خانم رضایی
ـ سلام خانم، آقا خیلی منتظرتون بودن
ـ ولی گفتن تا زنگ‌‌...
ـ درسته خانم عمارت شدین ولی گاهی چشم گفتن جلوی خیلی اتفاقات و حرف‌ها رو میگیره
زن با تجربه ای دیده می‌شد و بود برای همین تصمیم گرفتم به حرف‌هایش از این به بعد گوش کنم.
ـ آقا مرد احساساتی هستن، کاری که شما انجام میدین صد برابر روشون تاثیر میزاره مخصوصا که مریضی‌شون باعث شده اعتماد به نفس‌شون بسیار ضعیف بشه
منظورش از مریضی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

haniehsh

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/24
ارسالی‌ها
66
پسندها
592
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #40
کنار تخت ایستادم و با نگرانی گفتم:
ـ آقا چی شده؟
جوابم را نداد و فقط در سکوت به من خیره شده بود.
ـ آقا؟
باز هم جواب اش سکوت بود.
ـ آقا خواهشاً بگین چی شده؟
ـ چرا نگرانی؟
درست می گفت چرا من نگران بودم؟ دلیل اش چه بود؟
سوال درستی بود ولی جوابی برایش نداشتم.
ـ تا حالا شده که بخواهی بیشتر زندگی کنی؟
سوالات‌اش یکی پس از دیگری عجیب و عجیب تر می‌شد!
منظوراش را از زندگی بیشتر متوجه نشدم برای همین گفتم:
ـ منظورتون و یکم واضح‌تر میگین؟
ـ وقت بیشتری بخواهی
ـ از کی؟
ـ از بالایی
ـ مگه وقت رفتن و کسی می دونه که بخواد بگه فعلا نه فردا ؟
ـ شاید بدونه
ـ فکر نکنم امکان داشته باشه
ـ دکتر چی؟
ـ مگه دکتر خدای شماست؟
- نه
با لبخند گفتم:
ـ پس هیچ کسی نمیدونه چه زمانی قراره بره، خیلی‌ها قرار...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 4)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا