• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان هوا همیشه ابری نیست | ه.حسینی کابر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع haniehsh
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 51
  • بازدیدها بازدیدها 3,120
  • کاربران تگ شده هیچ

haniehsh

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/24
ارسالی‌ها
66
پسندها
592
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #41
ـ توی مهمونی دیدم نیستی منم کنار اون بودم
سرم را پایین انداختم. احساس شرم در وجودم جوانه زده بود و هر لحظه بیشتر گسترش پیدا می کرد.
ـ ببخش
به سرعت سرم را بالا آوردم و به چشمان او که بسیار مسخ کننده بود خیره شدم.
ـ آقا تورو خدا اینجوری نگین
ـ بازم میگی آقا بی معرفت؟چقدر دیگه التماست کنم که اسمم صدا بزنی
هل شدم. اصلا توقع این حرف‌ها را نداشتم.
ـ بخدا من میگم..
وسط‌ حرف‌ام پرید و گفت:
ـ قسم نخور برای من فایده نداره چون من به هیچی قبول ندارم، سادات خانم!
بیشتر از قبل دستپاچه شدم. پس من آن همه برایش از باور نکردن به حرف دکترها گفتم، همه‌ش کشک بود!
ـ برات یه هدیه دارم
بر روی تخت نشست اما همچنان دست من را گرفته بود.
ـ اگه آشتی کنی هدیه‌م بهت میدم.
ـ من قهر نیستم و نبودم آق.. زرتشت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

haniehsh

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/24
ارسالی‌ها
66
پسندها
592
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #42
با صدای در از زرتشت فاصله گرفتم.
ـ چیکار داری؟
ـ آقا خانم گفتن با همسرتون کار دارن
دستم را فشرد و گفت:
ـ فعلا خانمم کار داره بیکار شد میگم بیاد
ـ ولی آقا خانم گفتن فوریه
سریع گفتم:
ـ پس باید برم؟
ـ نمیدونم باهات چیکار داره فقط اگه دعوا کرد یا حرفی زد باید بهم بگی
سرم را چند بار به بالا و پایین تکان دادم.
ـ دیگه‌م این کارو نکن خیلی بامزه میشی برای خودت بده
متوجه منظور اش نشدم و گفتم:
ـ چشم
از جای برخاستم و خواستم به سمت در بروم اما دستم همچنان در دست اش بود.
ـ میشه دستم ول کنین؟
ـ می‌ترسم دوباره ناراحت بشی و بری
ـ قول میدم ناراحت از عمارت نرم یا حداقل بیام بهتون بگم
ـ قول دادی یادت بره جریمه داری
و بعد چشمکی روانه‌ام کرد.
از اتاق خارج شدم و با خدمتکار که دختری تازه وارد بود به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

haniehsh

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/24
ارسالی‌ها
66
پسندها
592
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #43
...
بر روی تخت به حالت یک مرده افتاده بودم و اشک می ریختم. به تقدیری که آنی مرا خوشحال می‌کرد و آنی غمگین، درمانده بر روی دستمال کاغذی دیگری فین کردم که صدای متین بلند شد.
ـ تو هر شب با اون صدای درموندت برا ما خواب نمیزاری د بگیر بخواب خب
چیزی نگفتم و سعی کردم آرام‌تر گریه کنم.
ـ کی میشه از دست تو راحت بشم
بیخیال نسبت به حرف‌های متین شدم. دیگر اینقدر شنیده بودم که به قول کتاب ادبیات پوستم کلفت شده بود.
ـ هوی مردی؟ بیا برو در اتاق و باز کن دارن‌ در میزنن‌
از جای برخاستم و به سمت در اتاق رفتم.
ـ اگه با من کاری داشت بگو خیلی وقته خوابیده
ـ باشه
و بعد در اتاق را باز کردم.
ـ بیا بریم بیرون خانم رضایی کارت داره، زینب چیکار کردی؟ بین خانم و آقا دعوا شده.
ـ تو از کجا میدونی؟
سارا با...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

haniehsh

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/24
ارسالی‌ها
66
پسندها
592
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #44
....

ـ خانم حسینی معلوم هست این چه وضعشه؟
با دستپاچگی گفتم:
ـ م...م..من ف...فقط نتونستم
ـ چی رو نتونستی؟ مگه تو این مدرسه، که شبانه روز اینجایی چیکار می‌کنی که نمی‌تونی درس بخونی؟
سرم را از شدت خجالت به پایین انداختم . چقدر برای من این روزها سخت شده بود، کاش می‌شد فرار کرد و از اینجا رفت. از این مدرسه که جهنم من بود و از... دوباره یاد حرف‌های خانم افتادم. چرا اینقدر از من بد اش می آمد؟ چه مشکلی با من داشت؟
ـ کجایی خانم حسینی دارم با شما حرف میزنم !
ـ ب...بخشید من فقط داشتم به اشتباهاتم فکر می‌کردم که چرا درس نخوندم معذرت می‌خوام
لبخندی زد و گفت:
ـ ببینید بچه‌ها اگه واقعا درس خون باشی با نمرات کم ناراحت میشی و خودتو توبیخ می‌کنی آفرین خانم حسینی حالا برو بشین
نفس عمیقی کشیدم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

haniehsh

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/24
ارسالی‌ها
66
پسندها
592
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #45
- متین من میترسم
او که از صدای پر از عجز و ناتوانم خوشحال شده بود، گفت:
ـ نگاه کن تا فردا باید اینجا باشی
به یک باره انگار قلبم در قفسه سینه ایستاد و دیگر تکانی نمی‌خورد. تازه داشتم عمق ماجرا را می‌فهمیدم خوبی‌های الکی و جلب اعتماد اما چرا؟
به سمت در دوییدم، آفتاب هر لحظه کمتر و کمتر می‌شد و حالا بعضی از قسمت های انباری کاملا جامعه سیاه به تن کرده بود.
ـ متین تورو خدا در و باز کن
چند بار دستگیره ی در را بالا و پایین کردم و به در محکم لگد زدم‌ اما انگار گیر افتاده بودم.
ـ التماست میکنم متین در باز کن اینجا خیلی داره تاریک میشه
ـ اصلا راه نداره‌ باید تا صبح بمونی
ـ خواهش می‌کنم متین خواهش می‌کنم منو اینجا تنها نزار
و دیگر دلم شکست و شروع به گریه کردم.
ـ خفه‌شو فقط خفه شو صدات...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

haniehsh

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/24
ارسالی‌ها
66
پسندها
592
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #46
...
جلوی عمارت ایستاد و گفت:
ـ برو پایین
برای بار آخر تلاش کردم و گفتم:
ـ ولی به من گفتن تا زنگ نزدم نیا
ـ هر کی گفته غلط کرده برو پایین
ـ اما خانم مدیر من...
ـ بسه دیگه صبرم و تموم کردی همین جا ولت می‌کنم رفتی که هیچ نرفتی یکی بیاد ببرتت
اشک هایم‌ دوباره جاری شد. ماندن در انبار خیلی بهتر از حالا بود.
ـ گریه نکن صد بار بهت نگفتم ننه من غریبه‌ام بازی در نیار؟ نگاه کن برای من این کارا جواب نمیده من روزی با صدتا مثل تو دارم سر و کله میزنم دختر جون ولی
ـ خانم مدیر تورو خدا حداقل یک زنگی بزنین
ـ باشه
خوشحال شدم ولی اشک هایش را از روی گونه‌ هایم پاک نکردم. کمی با این جماعت بودن مرا هم گرگه باران دیده کرده بود.
گوشی موبایل اش را که معلوم بود خیلی گران قیمت است به دست گرفت و با چند...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

haniehsh

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/24
ارسالی‌ها
66
پسندها
592
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #47
- چرا؟
ابرو‌اش را بالا انداخت و گفت:
- یعنی تو اسلام مردی از زنش بخواد بیاد کنار تختش بشینه باید جواب پس بده؟
حق با او بود. کاملا درست می‌گفت اما... درمانده به او خیره شدم و با دیدن چشمان‌اش همه‌ی حرف‌های خانم از سرم به یک باره پرید.
من باید با خودم صادق می‌بودم . در تمام این سختی‌ها بودن او به زندگی خاکستری ام رنگ تازه‌ای می‌داد، حالا هر چقدر که برای من مشکل بود اما حداقل یکی برای من هم بود که مثل حالا منتظر آمدن من هم باشد، یکی که بخاطر من جلوی همه بایستاد و فقط طرف من باشد، یکی که برایم کتاب بخرد.
مگر ما از عشق چه می خواهیم؟
که برایمان دشوار است؟

لبخندی زدم و به سمت تخت رفتم. کنار تخت نشستم و گفتم:
- چرا روی تخت خوابیدین؟ مشکلی پیش اومده؟
زرتشت از دیدن لبخند من ، لبخندی زد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر

haniehsh

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/24
ارسالی‌ها
66
پسندها
592
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #48
- این اینجا چی‌ میخواد؟
با تعجب به در خیره شدیم. که صدای مشت زدن هایش هر لحظه بلند و بلند‌تر می‌شد. انگار که حالش خوب نبود.
- من میترسم آقا چرا...
و در ناگهان با صدای بدی باز شد. پسرعموی زرتشت با چشمانی به مانند سرخی خون شده، وارد اتاق شد و نعره‌ای بلند کشید:
- می‌بینم جمع‌تون جمعه پس من چی؟
با ترس به سمت زرتشت بیشتر چسبیدم و گفتم:
- من می‌ترسم
پسرعموی زرتشت با صورت قرمزی به سمت ما آمد. دیگر برایم سوسک ترسناک نبود . حتی به اینکه او کجا رفت هم دیگر فکر نمی‌کردم.
- حالا که زرتشت استفاده‌‌ش تموم شد نوبت منه
و به سمت من یورش آورد. خواست دستم را بگیرد که زرتشت مرا به یک سمت هل داد و به روی‌ام‌ پتو انداخت.
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

haniehsh

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/24
ارسالی‌ها
66
پسندها
592
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #49
گوشی موبایل‌اش را قطع کرد.
ـ باید بری ولی حتما اومدی بهت توضیح میدم....عزیزم
صورتم به کلی سرخ شده بود. زرتشت حالا کنارم ایستاده بود و انگار تازه داشتم او را می‌دیدم. قد بلند‌اش و آن هیکل ورزشکاری که به خوبی داد میزد که هیچ کس حریف آن نمی‌شود!
ـ تو خوبی؟ چرا...
ـ آقا چی شده؟
خانم رضایی با صورتی ترسان وارد اتاق شد .
ـ چیزی نیست فقط زینب رو مدرسه ببر
ـ اما...
ـ سوال نپرس سریع راه بیوفت که کسی نبیندش‌
ـ چشم
ـ برو زینب خواهش می‌کنم


در گنگی فراوان اتاق را ترک کردم. این اتفاق برایم همه چیز را تاریک‌تر کرده بود. زرتشت که پسر فلجی نبود پس بودن من برای او هیچ فایده ای نداشت! البته نقش سرگرمی هم، همچین نقش کمی نیست اما... چرا من؟!
ـ بیا باید زودتر بریم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

haniehsh

رفیق جدید انجمن
سطح
6
 
تاریخ ثبت‌نام
28/7/24
ارسالی‌ها
66
پسندها
592
امتیازها
2,623
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #50
سرم را تا حد ممکن پایین انداخته بودم. چقدر این جو برایم سنگین و خفقان آور بود. دعا دعا می‌کردم که تنهایی‌ام زودتر شکسته شود ولی انگار دل زرتشت پای آمدن نداشت.
ـ آقا
عموی زرتشت به سمت صدا برگشت و گفت:
ـ کنار خانمت بشین
سرم را بالا آوردم. با دیدن زرتشت کمی دلم آرام گرفت. کنارم که نشست خودم را به سمت او کمی مایل کردم.
ـ خب میریم سر اصل مطلب، کسی که باعث این جنجال‌ها شده لطفاً خودش بلند بشه
ـ منظورت چیه کیوان؟ یعنی میگی من باعث این اتفاقاتم؟
عموی زرتشت خندید و گفت:
ـ من اسمی نبردم
ـ یعنی چی؟ تو چه طور جرائت می‌کنی...
ـ خفه شو،فقط خفه شو، با این خاله زنک بازی‌هات و اون سریال ترکی نگاه کردنت همه زندگی‌مون رو خراب کردی
ـ م...من
ـ تو چی؟ بتمرگ سرجات تا نزدمت. چهار نفر بهت گفتن خانم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 3)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا