• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رمان رفیق فابریک | فاطمه بهار کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع فاطمه بهار
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 167
  • بازدیدها بازدیدها 3,463
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #111
صدای ضعیف کارن از پشت در اتاق به گوش رسید:
- خطر رفع شد؟
- آره بابا بیا معذرت‌خواهی کن، تموم بشه بره.
در اتاق رو با احتیاط باز کرد و از لای در نگاهی انداخت. حاج‌خانم هم زیر لب چیزی گفت و نشست. کارن از اتاق بیرون اومد و روبه‌روی حاج‌خانم زانو زد.
- مامان؟
حاج‌خانم با غیظ جواب داد:
- چیه؟!
- مامان ببخشید...
در‌حالی‌که سعی در پنهون کردن لبخندش داشت، گفت:
- دفعه آخرت باشه بهم دروغ میگی‌ها.
- قربونت برم، آخه من کی بهت دروغ گفتم که بار دومّم باشه؟
- حالا هر چی، دیگه نشنوم جلوی من از دختر مخترا حرف بزنی. موقعی اجازه داری از دخترا حرف بزنی که بخوای ازدواج کنی که اونم هنوز خیلی برات زوده.
کارن سرخ و سفید شد، حاج‌خانم رو بغل کرد و سرش رو بوسید.
- چشم دورت بگردم، چشم.
با خنده گفتم:
- مثل این‌که ما...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #112
لگدی به پام زد که سینی و استکان‌ها از دستم افتاد و خُرد و خاکشیر شد. صدای خنده‌های ریزِ کارن از یک طرف و تکّه‌های شکسته‌ی استکان‌ها از طرفِ دیگه، بدجور خجالتم داد.
چند لحظه بعد با صدای فریاد حاج‌خانم خشکم زد.
حاج‌خانم: وای وای، نخواستم تو واسه من کار کنی بیا برو، دست و پا چلفتی!
اون روز به هر شکلی بود تموم شد و شب از راه رسید.
***
توی اتاق کارن، سر جاهامون دراز کشیده بودیم.
ناگهان یاد مطلبی که خونده بودم افتادم و همین باعث شروع گفتگومون شد.
- کارن؟
- هوم؟
- شنیدی میگن گرفتن دست کسی که دوستش داری، می‌تونه تا حدودی درد رو کاهش بده؟
- جدّی؟ نه نشنیده بودم. عاشق ماشق شدی؟ خب الآن میگی چیکار کنم؟ برم برات خواستگاری؟
با تردید گفتم:
- نه بابا. میگم... پای چشمم درد می‌کنه، میشه دستت رو بگیرم؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #113
بعد با منّت، دست چپش که سالم بود رو به سمتم دراز کرد.
- اون لنگه دمپایی که نوش جونت؛ ولی باشه، روت رو زمین نمی‌اندازم...
برگشتم و به پشت خوابیدم. در‌حالی‌که نیشم باز بود، نفس عمیقی کشیدم و دستش رو گرفتم.
- آخیش...
- زهرمار... فقط اینو بدون خیلی لوسی. عین این دخترای چهارده ساله...
- ملّت رفیق دارن منم رفیق دارم. یعنی اندازه یه جو مهر و عاطفه نداری، دفعه‌ی دیگه جلوی مامانت رو نمی‌گیرم تا بزنه لِهِت کنه، دلم خنک شه.
- بهت رو میدم پر رو نشو دیگه.
خندیدم. ادامه داد:
- جای منم کتک خوردی منّت نذار سرم.
- منّت رو که شما می‌ذاری، ما فقط می‌گیم چشم. اصلاً من سپر بلای تواَم، خوبه؟
- باشه سپرِ بلا! انقدر حرف نزن بذار دو دقیقه پلک رو هم بذاریم. همش دَمِ گوش من جیک‌جیک...
- کارن میشه من روی تخت تو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #114
با صدای پچ‌پچ آرومی از خواب بیدار شدم. روی پهلو به سمت کارن چرخیدم تا دوباره بخوابم. اما با صحنه‌ای که از لای چشم‌هام دیدم، لازم دونستم بلند بشم و بشینم. نیروانا کنار کارن نشسته و با دقت بهش خیره شده بود.
- نیروانا؟ تو نصف شبی اینجا چیکار می‌کنی؟
در‌حالی‌که چشم از کارن برنمی‌داشت، جواب داد:
نیروانا: هیس، اومدم کارن رو ببینم.
- این که خوابه... زودتر برو الآن مامان و باباش بیدار میشن.
- دارم می‌بینم خوابه، کور نیستم. بعدشم مامان باباش اگه بیدار شن منو که نمی‌بینن، فقط تو رو می‌بینن که داری با در و دیوار حرف می‌زنی.
- بیا برو دختر، برو تا باز داستان درست نکردی. امروز به‌خاطر تو و کارن کتک خوردم!
کارن پهلوبه‌پهلو شد و زیر لب چیزی گفت که به نظرم داشت خواب می‌دید. نیروانا با صدای خفه‌ای گفت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #115
- مگه نگفتی شما جن‌ّها از مردهای مو بور خوشتون نمیاد؟ پس این چرا عاشق منه؟
- عاشق چیه، دلت خوشه؟ دیوونه است بابا، عقل درست حسابی که نداره!
بعد از چند دقیقه گفتگو، با توجه به شناختی که از نیروانا و روحیه‌ی حمایتگرش داشتم، با خیال تخت سرم رو روی بالشت گذاشتم و خوابیدم.
***
با داد و بیداد کارن از خواب پریدم.
- فرزاد با توام!
- چته باز جنّی شدی سر صبحی؟
- جوراب سفیدهای من رو تو برداشتی؟
- من به جوراب تو چیکار دارم آخه؟
- پس کجا گذاشتمش؟
- حالا جوراب می‌خوای چیکار؟ امروز که تعطیلیم...
- می‌دونم بابا، می‌خوام بزنم بیرون، دارم از خونه تکونی فرار می‌کنم.
لبخندی از سر شیطنت زدم.
- عه پس داری فرار می‌کنی؟ می‌خوای الآن داد بزنم، حاج‌خانم رو مطّلع کنم؟
خندید.
- جرأت داری داد بزن تا همین‌جا به سزای...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #116
بابت شکست مفتضحانه‌ی کارن داشتم از خنده منفجر می‌شدم. کارن که همه‌ی راه‌های فرار رو امتحان کرده و هر بار به در بسته خورده بود، به ناچار قبول کرد و بعد از رفتن حاج‌خانم، غرغرهاش شروع شد.
کارن: ببین فری نخند ها، اعصاب ندارم.
- وا، جنابعالی تو دروغ گفتن تبحر نداری، تقصیر منه؟
- مرض! همه‌اش تقصیر توئه دیگه، هی گفتی بریم خونه شما...
با خنده گفتم:
- حالا طوری نشده که، یه فرشه دور هم می‌شوریم.
همین‌طور که در حال جوریدنِ کمد بود، لنگه جورابش رو در آورد و توی صورتم پرت کرد.
- خفه شو بابا. خودت می‌شوری، من فقط نظارت می‌کنم به کارِت!
- باشه، گردن من از مو هم باریک‌تره خوبه؟
- حالا پاشو بریم بیرون تا صدای مامان در نیومده. بدو...
جوراب رو پرت کردم یه گوشه و بلند شدم.
***
بعد از شستن فرش، خسته و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #117
- هیچی، حوصلمون تو خونه سر رفته بود، گفتیم حالا که تعطیله بیاییم دنبالت سه تایی وقت بگذرونیم...
سعید: عه؟ نکنه سورپرایزه کَلَک‌ها؟
کارن با پوزخند گفت:
- آره، همینمون مونده بود تو رو سورپرایز کنیم.
سعید از پشت، دستش رو لای موهام برد و سرم رو تکون داد.
- مگه من چیم از این فِری کمتره؟
- عه نکن سعید، من رو کلّه‌ام حساسم. ضمناً لطفاً از این به بعد منو همون فرزاد صدا کن نه فری!
کارن برای این‌که بحث رو عوض کنه پرسید:
- راستی سعید این پسره کی بود؟
- پسرخالمه، بعضی موقع‌ها میاد پیشم. چطور؟
- هیچی، همین‌جوری پرسیدم.
- ببخشید اگه بی‌ادبی‌ کرد؛ افسار زبونش دست خودش نیست، با منم همین‌جوریه.
- نه بابا، ایرادی نداره.
- چی‌چی رو ایرادی نداره کارن؟ سعید جون ناراحت نشی ها ولی اگه دو تا کشیده بزنی تو گوشش،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #118
با جواب حاضر و آماده‌ای که توی آستین داشت، ساکت شدم.
کارن: تقصیر منه که برات ارزش قائلم میارمت کافه، باید می‌ذاشتم تو همون کوچه دو ساعت فَک بزنی تا از سرما قندیل ببندی.
سعید خندید.
- دعوا نکنید بابا، حالا شاید فضای داخلش قشنگ‌تر از بیرونش باشه.
- دقیقاً همین‌طوره سعید جان، منتهی این فِری یه کم قدرنشناسه که اونم دست خودش نیست.
به شوخی پرسیدم:
- عه پس بدون من هم میای کافه؟
- گفتم اول تنها بیام، اگه خوب بود تو رو هم بیارم.
پوزخندی زدم.
- باشه، قانع شدم.
نیشش همچنان باز بود که در همون حال، در رو برامون باز کرد. خندیدم و گفتم:
- خوبه حالا آداب معاشرت بلدی...
که با فشار دستش وارد کافه شدم.
- بیا برو تو بچه!
راست می‌گفت، جای بدی نبود. فضایی نسبتاً کوچیک و نیمه روشن با دیوارهای آجری، بیشتر از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #119
توی این فکر بودم چجوری بحث رو به قضیه‌ی عکس‌ها بکشم و مسئله رو مطرح کنم که سر و کلّه‌ی گارسون پیدا شد. مؤدبانه رو به کارن پرسید:
- خوش آمدین جناب، چی میل دارین؟
کارن: یه چایی.
سعید: منم همون چایی.
- شما چی قربان؟
- از این قهوه‌ها که پودر شکلات داره با خامه و پودر کاکائو، دارین؟ ببخشید اسمش خاطرم نیست...
- موکا میل دارید قربان؟
- دقیقاً.
- میارم خدمتتون.
با رفتن گارسون، کارن پِقی زیر خنده زد. سعید با کنجکاوی اول به من و بعد به کارن نگاه کرد و پرسید:
- چی شد؟
کارن با پوزخند گفت:
- کلاس می‌ذاره واسه من! یکی نیست بهش بگه تو اصلاً موکا از نزدیک دیدی تا حالا؟ همون چاییت رو سفارش بده دیگه.
خندیدم.
- وا، ندید بدید که نیستم؛ چرا آبروریزی می‌کنی؟ بعدشم حالا مگه چیه؟ بذار فکر کنن آدمای با کلاسی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #120
صدای نیروانا بغل گوشم بود اما از خودش خبری نبود.
نیروانا: دِ بگو دیگه، جونت بالا بیاد.
و پشت بندش کارن:
- آروم باش بابا کاریت نداریم که.
سعید: من بهش گفتم فرزاد از این‌که یکی ازش عکس بگیره ناراحت میشه، گفتم به همون عکس‌های مجلّه بسنده کن. حتی بهش گفتم از لنز دوربین متنفری... ولی گفت اِلّا و بِلّا ازش عکس بگیر...
من و کارن پرسش‌گرانه به هم نگاه کردیم. سعید ادامه داد:
- ببین من خیلی مقاومت کردم، ولی حریفش نشدم...
- کیو میگی؟
- فقط توروخدا بی‌خیال من شین. من حوصله‌ی شکایت و این داستان‌ها رو ندارم...
دوست داشتم مُشتم رو پای چشمش بخوابونم بس که کِش می‌داد. گارسون سفارش‌هامون رو روی میز گذاشت و رفت. با لحنی نسبتاً عصبی گفتم:
- سعید بلند میشم می‌زنمت‌ها، کی خواست شکایت کنه؟ میگم کی رو میگی؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا