- تاریخ ثبتنام
- 26/4/24
- ارسالیها
- 387
- پسندها
- 1,849
- امتیازها
- 12,063
- مدالها
- 10
- نویسنده موضوع
- #91
- خب چرا بیرونشون نمیکنید؟
لیلی: نمیشه جَوون، نمیتونم.
- چرا؟
- میترسم اینا از اینجا برن، اونوقت جنّها یه بلایی سرم بیارن. باز این دخترا هستن، خیالم راحته.
- ای بابا، دلت بهخدا خوش باشه مادر، نه به بندهی خدا...
گرم صحبت بودیم که صدای کارن و سارا رو شنیدم. جلوی در ساختمون ایستاده و مشغول خداحافظی بودن. با دیدن خم و راست شدنهای کارن جلوی سارا، نصف گوشتهای تنم در لحظه آب شد. شکر خدا این وضعیت زیاد دوام نداشت. کارن از سارا خداحافظی کرد و به سمت ما اومد. سریع پارو رو دست پیرزن دادم، خداحافظی کردم و زود از حیاط خارج شدم و کنار ماشین ایستادم. چند لحظه بعد کارن هم خودش رو رسوند و جفتمون سوار ماشین شدیم. با ملایمت پرسید:
- میشه به من بگی چته؟
با لحن تندی گفتم:
- هیچی، چمه؟
- این چه رفتاری...
لیلی: نمیشه جَوون، نمیتونم.
- چرا؟
- میترسم اینا از اینجا برن، اونوقت جنّها یه بلایی سرم بیارن. باز این دخترا هستن، خیالم راحته.
- ای بابا، دلت بهخدا خوش باشه مادر، نه به بندهی خدا...
گرم صحبت بودیم که صدای کارن و سارا رو شنیدم. جلوی در ساختمون ایستاده و مشغول خداحافظی بودن. با دیدن خم و راست شدنهای کارن جلوی سارا، نصف گوشتهای تنم در لحظه آب شد. شکر خدا این وضعیت زیاد دوام نداشت. کارن از سارا خداحافظی کرد و به سمت ما اومد. سریع پارو رو دست پیرزن دادم، خداحافظی کردم و زود از حیاط خارج شدم و کنار ماشین ایستادم. چند لحظه بعد کارن هم خودش رو رسوند و جفتمون سوار ماشین شدیم. با ملایمت پرسید:
- میشه به من بگی چته؟
با لحن تندی گفتم:
- هیچی، چمه؟
- این چه رفتاری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر