• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رمان رفیق فابریک | فاطمه بهار کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع فاطمه بهار
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 167
  • بازدیدها بازدیدها 3,463
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #91
- خب چرا بیرونشون نمی‌کنید؟
لیلی: نمیشه جَوون، نمی‌تونم.
- چرا؟
- می‌ترسم اینا از اینجا برن، اونوقت جن‌ّها یه بلایی سرم بیارن. باز این دخترا هستن، خیالم راحته.
- ای بابا، دلت به‌خدا خوش باشه مادر، نه به بنده‌ی خدا...
گرم صحبت بودیم که صدای کارن و سارا رو شنیدم. جلوی در ساختمون ایستاده و مشغول خداحافظی بودن. با دیدن خم و راست شدن‌های کارن جلوی سارا، نصف گوشت‌های تنم در لحظه آب شد. شکر خدا این وضعیت زیاد دوام نداشت. کارن از سارا خداحافظی کرد و به سمت ما اومد. سریع پارو رو دست پیرزن دادم، خداحافظی کردم و زود از حیاط خارج شدم و کنار ماشین ایستادم. چند لحظه بعد کارن هم خودش رو رسوند و جفتمون سوار ماشین شدیم. با ملایمت پرسید:
- میشه به من بگی چته؟
با لحن تندی گفتم:
- هیچی، چمه؟
- این چه رفتاری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #92
چیزی نگفتم و راه افتادیم. چند دقیقه بعد که اعصابمون کمی آروم شده بود، پرسیدم:
- حالا چی گفت این دختره؟
با گوشه‌ی چشم نگاهم کرد و دوباره به روبه‌رو خیره شد.
کارن: یه انگشتر داد با یه تیکه کاغذ که همیشه باید پیش خودت نگه‌شون داری!
کاغذ و انگشتر رو از جیبش در آورد و سمتم گرفت.
- بیخود! من بهشون دست نمی‌زنم. آخ که چقدر از این دختره متنفرم.
به شکل طعنه‌آمیزی گفت:
- آره، دیدم چجوری با حیرت زُل زده بودی بهش!
- خوشگلیش بخوره تو سرش وقتی اخلاق نداره.
صدای خنده‌اش بلند شد.
- عجب! اگه جلوتو نگرفته بودم که همون دمِ در جلوش زانو می‌زدی ازش خواستگاری می‌کردی... پشت سر دختر مردم اینجوری نگو، زشته.
حسابی جبهه گرفتم:
- چی؟! من غلط بکنم از همچین سلیطه‌ای خوشم بیاد. چه برسه ازش خواستگاری کنم! دیدی چقدر...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #93
جلوی در خونه از ماشین پیاده شدم. هنوز در ماشین رو کامل نبسته بودم که کارن گفت:
- من بعد از ظهر میام تا دربی رو با هم ببینیم.
با خنده جواب دادم:
- باشه اگه بهت راه دادم، حتماً بیا.
- خفه بابا.
برو با دختر مردم فوتبال ببین، اونجوری سنگش رو به سینه میزنی.
با اخمِ دوستانه‌ای گفت:
- نُنُر... خداحافظ.
لبخند زدم.
- فعلاً.
در حیاط رو باز کردم و وارد شدم. انگشتری که کارن به زور توی جیب شلوارم چپونده بود رو در آوردم. سنگ ارغوانی رنگش، توجّه‌ام رو جلب کرد. انگشتر رو دستم کردم و نگاهی بهش انداختم و بعد بی‌توجّه به کاغذی که توی جیبم مچاله شده بود، در پذیرایی رو باز کردم. طبق معمول خودم رو روی مبل جلوی تلویزیون پرت کردم. ساعت دوازده و نیم ظهر بود. طولی نکشید که موبایلم زنگ خورد!
بدون این‌که به شماره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #94
با پشیمونی گفتم:
- ببخشید! داداشِ من، یه بار گفتم اعصاب ندارم، درک کن دیگه.
در‌حالی‌که داشت از اتاق بیرون می‌رفت، با طعنه گفت:
- اگه می‌دونستم انقدر دوستم داری و به این خوبی ازم پذیرایی می‌کنی، زودتر می‌اومدم!
ناراحتی از صداش پیدا بود. برای این‌که از دلش در اُوُرده باشم، داد زدم:
- حالا قهر نکن...
برگشت و نگاهم کرد. با شیطنت خاصی ادامه دادم:
- عین دخترها!
خندید و دوباره به سمتم اومد.
- الان نشونت میدم کی عین دخترها قهر می‌کنه! وایسا ببینم...
به سرعت از کنارش رد شدم و از اتاق بیرون رفتم.
- خیلی خب بابا. شوخی کردم...
همون‌طور که به دنبالم از اتاق خارج می‌شد، گفت:
- این اخلاق گندی که جدیداً پیدا کردی رو می‌ذارم پای جنّ زدگیت. ولی فکر نکن ولت می‌کنم‌ها، به وقتش تلافی می‌کنم.
خندیدم.
- ممنون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #95
از حموم که بیرون اومدم، دربی شروع شده بود و کارن صدای تلویزیون رو تا آخر زیاد کرده بود.
حوله رو از روی سرم کشیدم و غُر زنان سمت پذیرایی رفتم:
- بابا یه کم صدا رو کم کن، چه خبرته؟
هر کی ندونه فکر می‌کنه مشکل شنوایی داری!
امّا با صحنه‌ای که دیدم، جا خوردم! کارن اصلاً متوجّه حضور من نبود. به صفحه‌ی تلویزیون خیره شده و غرق تماشای فوتبال بود و گه‌گاهی چند تا تخمه می‌شکوند. و نیروانا با فاصله‌ی کمی ازش نشسته بود!
با تعجب پرسیدم:
- کارن؟
برگشت و نگاهم کرد.
- هوم؟
- مگه سارا نگفت این انگشتر رو دستم کنم همه چی تمومه، دیگه جنّ و پری نمی‌بینم؟
با اضطراب گفت:
- نه همچین چیزی نگفت، گفت فقط آشفته دست از سرت بر می‌داره. حالا چی شده مگه؟ باز اومد سراغت؟
نفس‌ام رو که حبس کرده بودم، بیرون دادم.
- هوف! خب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #96
- اجازه می‌فرمایید حرف بزنیم؟
- بله، بفرمایید.
- این آقا فکر می‌کنه من عاشق تو شدم. صد دفعه بهش گفتم بابا داری اشتباه می‌کنی...
کارن خودش رو به خنگی زده بود و با نگاهِ هاج و واجش ازم می‌خواست حرف‌های صریح و سرراستِ نیروانا رو ترجمه کنم.
شیطنتم گل کرد و با خنده گفتم:
- یه بزرگ‌تر هم اینجا نداریم بره سر اصل مطلب!
کارن که ظاهراً در عرض همون چند دقیقه، فکر سر‌به‌سر گذاشتن نیروانا به سرش زده بود، چشمکی به من زد و با لبخند گفت:
- خب، پس قضیه اینه...
امّا قبل از این‌که بخواد صحبتش رو ادامه بده، با نگاه عاقل اندر سفیه نیروانا روبه‌رو شد.
- زهرمار! خاک تو سر اسکل جفتتون...! الآن مثلاً می‌خوایین سر‌به‌سرم بذارین؟ یه درصد به فکرتون نرسید که ممکنه من از قبل ذهنتون‌ رو خونده باشم؟
بدجوری ضایع شده...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #97
کارن: اولاً نیروانا مهمون ماست، من نمی‌تونم بهش بگم حرف نزن.
زیرچشمی نگاهی به نیروانا که پیروزمندانه و با کمال پررویی به من زل زده بود انداختم.
کارن ادامه داد:
- بعدشم فکر کنم از این به بعد باید ناز تو رو هم بکشم... می‌خوای واست وقت کاشت ناخن هم بگیرم؟
- وا.
- وا و کوفته قِل‌قِلی! با پسری که راه به راه قهر کنه باید همین رفتار رو باهاش داشت!
نیروانا پِقی زد زیر خنده.
«و گُل برای پرسپولیس»!
صدای فریاد گزارشگر بود که داشت پرده‌ی صُماخِ گوشم رو پاره می‌کرد.
کارن بلند داد زد:
- اینهه!
از شدّت عصبانیّت، دچار خنده‌ی عصبی شده بودم. با دست به تلویزیون اشاره کردم و با صدای بلند خندیدم. همزمان نگاه‌های سنگین کارن و نیروانا رو احساس می‌کردم. کارن که از تعجب خشکش زده بود، پرسید:
- وا، تیمت گُل...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #98
هرچند عصبی بودم، اما با لبخند فضا رو ترک کردم و وارد آشپزخونه شدم. با گلی که تیم مورد علاقه‌ام تو دقیقه‌ی بیستمِ بازی خورده بود، دیگه حوصله‌ی شنیدن کُری‌های کارن و برگشتن پیش بچّه‌ها رو نداشتم. تصمیم گرفتم توی همون آشپزخونه بشینم و مشغول غذا درست کردن بشم.
بعد از شستن دست‌هام، یک بسته ماکارونی بیرون آوردم و قابلمه‌ی آب و نمک رو روی گاز گذاشتم. بعد مشغول آماده کردن سس ماکارونی شدم. در حال خُرد کردن قارچ بودم که نیروانا توی چارچوب در آشپزخونه ظاهر شد!
- جالبه!
همون‌طور که حواسم به چاقو بود، پرسیدم:
- چی؟
- من تا حالا آشپزی پسرها رو از نزدیک ندیده بودم.
- خب حالا می‌بینی.
بلافاصله ماکارونی‌ها رو دو نیم کردم و با کمی زردچوبه، توی آب در حالِ جوش ریختم.
- واه واه چه بداخلاق!
- من بداخلاق...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #99
- بله، خودم می‌دونم.
- خب فکر کردم نمی‌دونی!
بلند شدم و زیر قابلمه رو خاموش کردم. آبکش رو از توی کابینت در آوردم و توی سینک گذاشتم و پرسیدم:
- مگه شما جن‌ّها غذا هم می‌خورین؟
- نه نمی‌خوریم، ولی بوی غذاهای شما رو دوست داریم. البته بعضی مواقع هم استخون‌های باقی‌مونده‌ی غذاهاتون رو که زحمت می‌کشید می‌ذارید گوشه‌ی حیاط رو می‌خوریم!
داشتم شاخ در می‌آوردم. با تعجب نگاهش کردم.
- یعنی اون استخونایی که برای گربه‌های توی حیاط می‌ذارم رو شما می‌خورین؟
- شاید برات مسخره یا ترسناک باشه. اما باید بگم بعضی از اون گربه‌ها ممکنه از ما باشن، فقط بعضی‌هاشون!
قابلمه رو از روی گاز برداشتم و سمت سینک رفتم که یهو داد زد:
- بسم‌اللّه بگو.
- وای ترسیدم، چرا داد می‌زنی؟
- ببخشید! میگم یعنی آبش داغه؛ یه موقع جنّی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #100
آل: حوصله‌ی کل‌کل کردن با تو یکی رو ندارم بچه! کارهای مهم‌تری دارم.
- می‌دونی تقصیر تو نیست، تقصیر منه که نمی‌زنم استخون‌هاتو خُرد کنم تا دیگه به خودت اجازه ندی جلوی چشمم آفتابی بشی!
پیرزن چند کلمه‌ای چرت و پرت گفت و بعد از گفتن عبارت «دختره‌ی نچسب»، به سرعت از پنجره فاصله گرفت و ناپدید شد.
نفسم رو قورت دادم و با تته‌پته پرسیدم:
- ای... این واقعاً آل بود؟
- نه پس عمه بزرگ من بود... آل بود دیگه!
- مَ من فکر می‌کردم آل یه افسانه است!
- متأسّفانه حقیقت داره!
- پس این حرفا چی بود الآن بهش گفتی؟ توهّم و اینا...
- ببین آل وجود داره؛ ولی این ادعاش که میگه بچّه‌ها رو می‌بره و اینا، چرت و پرتی بیش نیست. تو الآن در این رابطه با متخصّص زنان هم صحبت کنی، میگه سقط جنین از کمبود ویتامین و اینجور...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا