• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رمان رفیق فابریک | فاطمه بهار کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع فاطمه بهار
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 167
  • بازدیدها بازدیدها 3,455
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #141
بالأخره به حرف اومد و با بغض گفت:
- قول میدی به مامان و بابا و فرشاد چیزی نگی؟
- قول میدم پیش خودم و خودت بمونه؛ حالا آروم باش، بگو ببینم چی شده قربونت برم؟
- خب راستش... باهاش دوست شدم! ببخشید، می‌دونم کار بدیه، ولی نمی‌دونم چی شد که یهو اینجوری شد.
خشکم زد. داشتم دنبال ریشه‌ی اتفاق می‌گشتم که به خودم رسیدم. برای چند لحظه خودم رو مقصر دونستم! احتمالاً انقدر از خواهرم دور شده بودم که شاید برای جبرانِ دوریِ من، دست به چنین اشتباهی زده بود. نمی‌دونم طرز فکرم چقدر منطقی یا غیرمنطقی بود. به هر حال سعی کردم عصبانیّتم رو کنترل کنم.
- چند وقته دوستین؟
- دو هفته‌ای میشه...
خداروشکر قضیه انقدر پیچیده نشده بود. کنار خودم نشوندمش و از زشتی‌های کارش گفتم. انقدر گفتم و قربون صدقه‌اش رفتم تا بالأخره...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #142
فضای زیر پام خالی بود و انگار بین زمین و هوا معلّق بودم. طولی نکشید که صدای قدم‌های کسی توی سالن پخش شد و به دنبالش تمام افرادی که توی صف بودن شروع به جیغ و داد کردن. از صدای فریادشون لرزه به جونم افتاده بود. دنبال راهی برای فرار می‌گشتم که ناگهان نیروانا مقابلم ظاهر شد.
- دارن می‌برنشون جهنم...
بِر و بِر نگاهش می‌کردم که ادامه داد:
- چون آدمای راز نگهداری نبودن!
انگار لال شده بودم. برای حرف زدن تلاش می‌کردم اما صدا توی گلوم خفه می‌شد. می‌خواستم چیزی بپرسم که گفت:
- بهت گفتم پیغامم رو به کارن برسونی نه که هر چی باهات درد و دل کرده بودم رو بذاری کف دستش! به هر حال، من بخشیدمت. الآنم اُوُردمت اینجا تا ببینی اگه نمی‌بخشیدمت، عاقبتت چی می‌شد!
گرمای خفه کننده‌ای توی فضا حاکم بود. در‌حالی‌که...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #143
- چرا مثل قحطی‌زده‌ها می‌خوری بچه؟ با جوابش شگفت‌زده شدم.
فرشاد: بچه که تو قنداقه داداش گلم. امروز سرپرست گروه سرود مدرسه‌مون شدم، خوشحالم.
- تو و هنر؟! باریکلا. فقط یه چیزی!
- جونم؟
- باید این رفتارهای قلدر مآبانه‌ات رو بذاری کنار. آخه می‌دونی که قلدری و قلچماقی با موسیقی جور در نمیاد، یه کم با هم در تضادّن!
مامان با خنده پِیِ حرفم رو گرفت.
- راست میگه داداشت، روحیه‌ی هنرمند یه کم باید لطیف باشه.
- واسه همین امروز انقد مؤدب و مهربون شدم دیگه، یعنی تا الآن متوجه نشدین؟
انگار کِرمَم گرفته بود. به هر دری می‌زدم تا کمی باهاش کل‌کل کنم. اما فرشاد تن به این کار نمی‌داد. با لحن مردم آزار گونه‌ای گفتم:
- چرا، شدیم. فقط کاش همیشه همین‌جوری بمونی.
فرزانه برعکس ما ساکت بود و با غذاش بازی می‌کرد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #144
- مامان توروخدا باز پیله نکن. کارن رفیقمه، خوبه خودتون بهتر از من می‌دونین که باهاش بزرگ شدم. حالا اون رو ول کنم، بیام با این فرشادِ کوفته دماغ که حرف زدنش هم بلد نیست سر و کلّه بزنم؟
فرشاد وارد آشپزخونه شد.
- چی شد؟ تو دماغ خودت رو دیدی؟ هیچی بهت نمی‌گم روت زیاد نشه‌ها!
- بشین بابا جوجه...
مامان دست‌هاش رو با حوله خشک کرد و گفت:
- یه بار ندیدم شما دو تا عین آدم با هم رفتار کنین.
- سر سفره آدم شده بودها، نمی‌دونم چش شد باز!
فرشاد خندید.
- من که آدمم داداش؛ تو هی گیر می‌دی، عاشق کل‌کلی!
خداروشکر کارن به موقع به دادم رسید و تلفنم زنگ خورد.
- جانم کارن؟ باشه دارم میام... اه بابا دو دقیقه صبر کن دارم میام دیگه!
گوشی رو قطع کردم، رو به مامان کردم و گفتم:
- خب دیگه من برم، خداحافظ.
مامان: عه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #145
- وا، چه ربطی داشت؟ خصوصی بود، خواهر برادری بود؛ نمی‌تونم بگم، شرمنده!
لحنش عوض شد:
- عه؟ خب اگه نمی‌خوای، نگو...
توی کلّ مسیر، سکوت کینه‌توزانه‌ای پیشه کرد و حتی یک کلمه هم باهام حرف نزد! و من هر از گاهی نگاهش می‌کردم و با دیدن قیافه‌ی جدّیش خنده‌ام می‌گرفت.
***
ساعت از هفت و نیم شب گذشته بود. کارن روی کاناپه خواب بود و من توی آشپزخونه مشغول آماده کردن شام، که زنگِ در به صدا دراومد. با عجله خودم رو به حیاط رسوندم و همین که در رو باز کردم، آقای احمدی روبه‌روم ظاهر شد.
احمدی: سلام فرزاد جان، خوبی؟
با خوش‌رویی گفتم:
- سلام‌علیکم، شما خوبین؟ بفرمایین داخل.
- نه مزاحم نمی‌شم.
- آخه دمِ در که بَده!
- نه فرزاد جان، فوریه. اومدم یه چیزی بگم و برم.
از آقای احمدی با اون سابقه‌ی درخشان در زمینه‌ی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #146
و بلافاصله، در رو محکم بستم!
چند لحظه پشت در ایستادم تا چند نفس عمیق جهت تمدّد اعصاب بکشم که در کمال شگفتی شنیدم فضولِ مذکور، با همسایه‌ی روبه‌رویی «آقای زرّین» در حال تبادل اطلاعاته و ریزبه‌ریز ماجرایی که برای من تعریف کرده بود رو داشت برای ایشون هم تعریف می‌کرد! سَری از روی تأسف تکون دادم و پیش کارن برگشتم که بیدار شده و توی آشپزخونه مشغول شام خوردن بود.
با دیدن قیافه‌ی درهَم و آشفته‌ام پرسید:
- ها، چیه باز اعصاب نداری؟
غرغرکُنان گفتم:
- بابا این چی می‌خواد از جون من؟
- کی بود میگم؟
- احمدی! عه، عجب آدمیه. یکی نیست بهش بگه مرد حسابی پنجاه سالته، چیکار به این کارها داری تو؟ پیرمرد از رو هم نمی‌ره ماشالّا.
کلافه شد:
کارن: ای بابا، عین آدم میگی چی شده یا نه؟!
نشستم و تمام ماجرا رو براش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #147
هوا هنوز روشن نشده بود که با صدای کارن چشم‌هام رو باز کردم.
کارن: فرزاد پاشو... پاشو باید راه بیفتیم.
بلند شدم و نشستم. مثل گربه بدنم رو کش دادم و با چشم‌های بسته پرسیدم:
- ساعت چنده مگه؟
- پنج صبح.
- زود نیست؟
- می‌خوای اگه ناراحتی، ساعت یازده بریم؟ پاشو صبحونه‌ت رو بخور. خودتو لوس نکن، دیره.
- باشه بابا الآن پا میشم... فقط یه چیزی!
- چی؟
- من هنوز ساکم رو نبستم!
- یعنی چی نبستم؟ پس دیشب چه غلطی می‌کردی؟
- بابا این احمدی حواسم رو پرت کرد، وگرنه بعدِ درست کردن شام، می‌خواستم وسایلم رو جمع کنم دیگه.
با لحن عصبی گفت:
- قبل خواب که می‌تونستی خبرت! چرا انقدر حرصم میدی آخه؟ چرا آدم نمیشی تو؟!
- عه! بابا شام رو که خوردیم دیگه خوابم گرفت، فرصت نکردم؛ خودت که دیدی.
- خیلی خب پاشو زودتر صبحونه‌ت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #148
- برای این‌که همسایه‌ها خوابن. زودتر کارت رو بکن، بریم.
حواسم پرت حرف‌هاش بود. به محضِ این‌که شیر آب رو تا آخر باز کردم، شلنگ دستشویی با فشار آب بالا اومد و توی هوا چرخی زد و تمام جونم رو خیسِ آب کرد! برای چند لحظه حالم از خودم به هم خورد.
- اَه!
کارن که متوجّه صدای فِش‌فِش آب شده بود، با تعجّب پرسید:
- چی شد؟
- کارن من نمی‌تونم بیام. باید قبلش برم حموم!
- این در رو باز کن ببینم چی میگی؟
- خیس شدم! چند لحظه صبر کن آبِ لباسم رو بچلونم.
- ای بمیری!
- با منی؟
- نه بابا، با این کلاغم، خرابکاری کرد رو سرم! جا قحطی بود حیوون؟
- ای بابا.
- عیب نداره حالا، آب روشناییه. کلاغ هم که میگن رو سر آدم خرابکاری کنه نشونه‌ی خوشبختیه!
جواب دادم:
- آره، آب روشناییه ولی نه آبِ دستشویی. بعدشم اون کلاغ نیست...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #149
- کَمِش کن، مگه داریم میریم عروسی؟ هنوز از شهر بیرون نرفتیم. مردم خوابن، عه.
- اَه، کارن تو که می‌دونی من از مسافرت با ماشین شخصی بدم میاد. اقلاً ضدحال نزن!
- ببخشید که براتون بلیط هواپیما نگرفتم عالی‌جناب! بردار یه میوه واسه من پوست بگیر، انقدر غر نزن.
- آخه من نمی‌دونم کلّه‌ی سحر کی میوه می‌خوره؟
- خب حدأقل کتاب بخون واسم.
- بابا حوصله ندارم میگم.
- اقلاً از مسیر لذت ببر.
- همون شهر همیشگیه دیگه، از چی لذت ببرم؟
- حالا من هر چی میگم تو یه چی بگو، بد سفر! زیاد کن صدای اون آهنگ رو.
آثار بی‌حوصلگی از چهره‌ام پرید. لبخندی تحویلش دادم و گفتم:
- نمی‌خواد. حالا اسم کتابت چی هست؟
- چگونه غرغروها را به سفر علاقه‌مند کنیم!
- جدّی پرسیدم، عه!
خندید.
- یه رمان عاشقانه است.
با هیجان پرسیدم:
- عه،...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #150
انگار آب داغ روی سرم ریختن! از ترس و خجالت، لبم رو گاز گرفتم. دلم می‌خواست از ماشین پیاده شم و فرار کنم. کارن با قیافه‌ی کاملاً جدّی به روبه‌رو خیره شده و یکی از ابروهاش رو بالا داده بود!
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- من... اصلاً نمی‌دونم چی میگی!
نیم نگاهی بهم انداخت و همچنان به سکوتش وفادار موند.
با تردید پرسیدم:
- کارن تو سرِ لپ‌تاپِ من رفتی، نه؟
- حواسم هست داری چیکار می‌کنی!
- کارِت خیلی زشت بود.
- کارِ تو که زشت‌تره؛ کتاب خوب بخون برادر من، این چرت و پرت‌ها رو نخون!
- اولاً فقط یه دونه داستان این شکلی بیشتر نخوندم، دوّماً من اصلاً اون رو اتفاقی دانلودش کرده بودم. عمدی که نبود داش! تازه مگه خودت همیشه نمیگی آدمیزاد باید از همه چی استفاده کنه؟
با خون‌سردی گفت:
- همه چی از همون یه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا