• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رمان رفیق فابریک | فاطمه بهار کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع فاطمه بهار
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 167
  • بازدیدها بازدیدها 3,455
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #151
کارن: نه بابا؟ لابد واسه سیر کردن اون خندق بلا و نماز و وضو هم نمی‌خوای پیاده شی! همه‌ی این‌ها وقت می‌بره دیگه!
ناخودآگاه به شکمم نگاه کردم و با حیرت گفتم:
- عه، راست میگی‌ها. با شکم خالی که نمی‌شه!
- وقتی می‌گم از مُخِت استفاده کن، بهت بر می‌خوره.
خندیدم.
- راستی تو تا حالا اسم این روستا به گوشِت خورده؟«روستای هَجیج»!
- نه والا... حالا رسیدیم کرمانشاه، از اونجا پُرسون‌پُرسون می‌ریم می‌رسیم هندستون دیگه، نگران نباش.
- خب پس خوبه. حالا بردار اون کتاب رو شروع کن به خوندن.
طبق دستور، کتاب رو دوباره از توی ساک بیرون آوردم و شروع به خوندن کردم:
- «مهتاب، نور خود را از لابلای شاخ و برگِ یخ‌زده‌ی درختان، به زمین می‌پاشید و سایه‌ی شومِ وحشت، قصد داشت شیرین را تا رسیدن به خانه همراهی کند. وحشتی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #152
- چطور؟
- چطور نداره! خب دم عیده دیگه، این روستا هم که توریستیه.
***
سه ساعت به سرعت باد گذشت. وقتی از ماشین پیاده شدیم، ساعت هشت و نیم شب بود. صدای سگ‌های روستا ترس رو به جونم انداخته بود. من که از بچگی حس بدی به سگ داشتم، یک لحظه هم از کارن جدا نمی‌شدم. یاد اولین روز مدرسه‌ افتاده بودم که توی راهِ برگشت، سگ بزرگِ ولگردی دنبالم کرد. صدای داد و فریادم که به گوش کارن که با هم کلاسی‌هاش کمی جلوتر از من حرکت می‌کردن، رسید، به حساب معرفت و بچه محل بودن، به کمکم اومد و این آغاز رفاقت بیست ساله‌ی ما بود!
حالا بعد از سال‌ها از اون ماجرا گذشته بود و این‌بار کیلومترها دورتر، توی روستای سرد و کوهستانی، از ترس سگ‌ها دست رفیقم رو سفت چسبیده بودم که با اعتراضش مواجه شدم:
- چته چرا همچین می‌کنی؟
-...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #153
باز همون بحث همیشگی رو پیش کشید:
- دقت کردی عین دخترهایی؟ همون‌قدر لوس... بچه تو پس فردا می‌خوای خیر سرت زن بگیری! اون‌وقت این‌جوری می‌خوای از زن و بچه‌ت مراقبت کنی؟
به شوخی گفتم:
- اولاً که بزرگ‌ترها تو اولویتن. بعدشم خب تو هستی دیگه، مراقبمونی!
- نه بابا؟ شاید من حالا‌حالاها قصد ازدواج نداشته باشم، تو باید به‌خاطر من عَذَب بمونی؟ بعدشم مگه من محافظ شخصیِ جناب‌عالی‌‌ام؟
خندیدم.
- آره، چه اشکالی داره؟ تازه بهت حقوق هم میدم.
- برو بابا، تو اگه پول داشتی که وضعت این نبود.
- مگه وضعم چشه؟ هر چی باشه پولدارتر از جناب‌عالی‌‌ام که تونستم تو این سن مستقل بشم و سر بار خانواده‌ام نباشم. خوبه وضعیت مالی جوانای همسن و سال من و خودت رو می‌بینی!
خندید و به شوخی گفت:
- آره خب؛ منم اگه بابام کمکم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #154
بلند شد و نزدیک پنجره اومد.
کارن: کدوم؟
نشونش دادم و گفتم:
- اون.
- آره قشنگه. ولی تو چشم‌هات رو درویش کن، فکر کن خواهرته.
کمی بهم برخورد! وسط حرفش پریدم و گفتم:
- دستت درد نکنه، من کی تا حالا چشمم ناپاک بوده که این‌جوری قضاوتم می‌کنی؟!
- چرا ناراحت میشی؟ من همچین حرفی نزدم. میگم یعنی زشته، نگاه نکن به ناموس مردم...
کمی آروم‌تر شدم.
- می‌دونم زشته ولی جذابیتش ناخواسته جذبم کرد. به خدا تو تهران به اون بزرگی دختر به این جذّابی ندیدم. همه دماغ‌ها عمل کرده، جراحی پلاستیک... هیشکی خودش نیست؛ حتی پسرها هم دیگه خودشون نیستن. دیدی صورت این دختره رو؟ این طبیعی بودنش ذوق زده‌ام کرد.
- آقا اینجوری هم که میگی نیست. تهران هم خوشگل زیاد داره. ولی اگه منظورت زیبایی طبیعیه، باید بگم منم با این عمل‌های...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #155
راستش سکوتم از خجالت بود. خجالت از این‌که باز گند زده بودم و کارن رفع و رجوعش کرده بود! عَرَقی که از پیشونیم می‌ریخت، عرقِ شرم بود نه عرقِ کار!
نمی‌دونم بار چندم بود که تبر رو بالا می‌بردم تا روی هیزم‌ها فرود بیارم که حواسم پرت شد، تبر از دستم در رفت، توی هوا چرخی زد و همین که خواستم بگیرمش، لبه‌ی تیزش دستم رو بُرید و ناله‌ام بلند شد.
- آی...
کارن سراسیمه به سمتم دوئید:
- یا اباالفضل، چی شد؟ ببینم دستت رو...
خون بود که همین‌طور از دستم می‌رفت و لحظه‌به‌لحظه داشتم بی‌حال‌تر می‌شدم تا جایی که خودم و جایی که توش بودم رو نشناختم. فقط تلاش کارن رو می‌دیدم که سعی می‌کرد با یک دست، شال‌گردنش رو دور دستم بپیچه و مانع خونریزی بشه. حالا دیگه جفتمون یک دستمون مصدوم بود!
***
چشم‌هام رو توی اتاق سفید...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #156
با بی‌حالی لبخند زدم:
- مرد مؤمن! من همین‌جوریش هم دارم می‌میرم، رحم کن.
بی‌حالیم رو که دید، دستش رو روی پیشونیم گذاشت. یه دفعه مردمک چشم‌هاش گشاد شد و با صدای نسبتاً بلندی گفت:
- یا خدا! تو چرا بدنت انقدر داغه؟
- آره، گرممه یه کم.
- فقط یه کم؟ آتیش گرفتی، خودت خبر نداری.
به سرعت از اتاق بیرون رفت و تنهام گذاشت. چند لحظه بعد خانم دکترِ میان‌سالی با روپوشِ سفید وارد اتاق شد. دمای بدنم رو با تب‌سنج چک کرد و سریع از اتاق بیرون رفت. دقایقی بعد خانم دکتر به همراه یه پرستار وارد اتاق شد، بهم سرم وصل کرد و بعد از چند لحظه اتاق رو ترک کردن.
کم‌کم چشم‌هام گرم شد و پلک‌هام روی هم افتاد.
***
کارن در حال خوندن رمان بود و هر از چند گاهی لبخند می‌زد و با ورق زدن کتاب و رفتن به صفحه‌ی بعد، لبخند روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #157
***
ده دقیقه‌ای می‌شد که هر دو نشسته و مشغول گپ‌وگفت بودن. تا این‌که بحث به جایی کشید که کارن مجبور شد دلیل سفرمون به اون روستا رو برای کاک شرح بده.
من که خیلی دقیق داشتم به حرف‌هاشون گوش می‌دادم، یک‌آن احساس کردم صدای کاک تغییر کرد. با حالتی نگران و به زبون شیرین کُردی گفت:
کاک هیوا: ایلا رسمَه اگه کسی جن بچیته ناو بدنی و گلوله دَنی لی تا جنَگَه و ناو بدنی بایْده دشت!
از تمام حرف‌هاش فقط «رسم» و «گلوله» رو متوجه شده بودم. ظاهراً کارن هم چیزی دستگیرش نشده بود. به همین دلیل کاک تصمیم گرفت جمله‌اش رو تکرار کنه اما این بار به زبان فارسی:
- اینجا رسمه اگر کسی جن‌زده بشه، با گلوله می‌زننش تا جن از بدنش بیرون بره! حالا این رفیقت راست‌راستَکی جن‌زده شده؟
تنم لرزید! نکنه می‌خواستن رسمشون رو روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #158
کاک هیوا رفت و چند دقیقه بعد در‌حالی‌که من همچنان به چُرت ساختگی‌ام ادامه می‌دادم، با سلاح کلاشینکف برگشت و کارن رو با خودش برد.
صدای بسته شدنِ در رو که شنیدم، از جام بلند شدم و از پنجره نگاهی به بیرون انداختم و هر دو رو در‌حالی‌که از کوه بالا می‌رفتن دیدم. نفس راحتی کشیدم و برگشتم و سر جام دراز کشیدم. کف دستم و گلوم بدجوری می‌سوخت. چند تا مسکن خوردم و نمی‌دونم چقدر طول کشید تا خوابم برد.
***
نمی‌دونم چقدر خوابیده بودم. فضای کلبه سنگین بود و نفسم به سختی بالا می‌اومد. پلک‌هام رو روی هم فشار دادم و همین که چشم‌هام رو باز کردم، با شدّت عجیبی به سمت سقف پرتاب شدم! مثل این بود که زیر تُشکم موشک گذاشته باشن. به حدّی سرعت داشتم که گمون کردم الآنه که سقف کلبه رو بشکافم و حتی از جوّ زمین هم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #159
خیلی روی اعصابم بود. نفسم رو محکم بیرون دادم و گفتم:
- نفهمیدم! داری تهدید می‌کنی؟
- آره دارم تهدید می‌کنم!
- تو مگه نمیگی عاشقشی؟
- خب معلومه!
- تا جایی که من می‌دونم عاشق، آسیبی به معشوقش نمی‌زنه!
خندید.
- من دیگه اون نیروانایی که تو فکر می‌کنی نیستم!
- یعنی چی؟
- یعنی عوض شدم...
حرف‌هاش برام قابل فهم نبود. پرسیدم:
- خب به سلامتی! میگی چیکار کنم؟
- فرزاد یادته بهت گفتم خطری از جانب من تهدیدتون نمی‌کنه؟
- آره.
- الآنم قصد آسیب زدن به کسی رو ندارم، اما اومدم همزادم رو با خودم ببرم...
حرف‌هاش رو به شوخی گرفتم.
- چرت و پرت نگو دختر!
- چرت و پرت نمیگم. به جونِ تو اومدم کارن رو ببرم.
بدن درد به اعصابم فشار آورده بود. داد زدم:
- تو غلط می‌کنی! مگه من مُردم که تو کارن رو با خودت ببری؟ گمشو از...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #160
صدام رو بالا بردم:
- آره، همزاد جناب‌عالی جنّیم کرده.
بعد کاپشنم رو که روی آویز بود برداشتم تا از کلبه بیرون برم و هوایی عوض کنم که پرسید:
- کجا؟
با لحن بدی جواب دادم:
- قبرستون.
با شنیدن کلمه‌ی «قبرستون» بلافاصله از جا بلند شد و خواست چیزی بگه که ناگهان دو دستش رو محکم به سرش چسبوند و ناله کرد.
برگشتم و با نگرانی بهش نزدیک شدم و برای جلوگیری از به هم خوردن تعادلش، بازوهاش رو گرفتم.
- خوبی؟ چی شد یهو؟ آب می‌خوای؟
کمی بعد دست‌هاش رو از روی سرش برداشت و با لحن خشنی گفت:
- نه... نمی‌دونم چرا سرم یهو گیج رفت و درد گرفت! تو چرا اینجوری جواب من رو میدی؟
مظلومانه سرم رو پایین انداختم و با شرمندگی گفتم:
- عصبی شدم، ببخشید.
- بار آخرت باشه‌ ها.
- چشم.
- الان هم بیرون نمی‌ری، می‌شینی همینجا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا