• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

رمان رفیق فابریک | فاطمه بهار کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع فاطمه بهار
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 167
  • بازدیدها بازدیدها 3,479
  • کاربران تگ شده هیچ
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #161
کم‌کم داشتیم به بالای تپه می‌رسیدیم. کارن از خستگی روی تخته سنگی نشست؛ دست‌هاش رو دور زانوهاش قفل کرد و چشم به آسمون دوخت. چند دقیقه‌ای به سکوت گذشت تا بالأخره حوصله‌ام سر رفت و پرسیدم:
- هیچ‌وقت نفهمیدم این آسمون چی داره تو انقدر بهش زل میزنی؟
همون‌طور که چشمش به آسمون بود لبخندی زد و گفت:
- بچه که بودم، دنبال تهِ آسمون می‌گشتم ولی پیداش نمی‌کردم.
- خب که چی؟
- هیچی...
سرم رو روی شونه‌اش گذاشتم و گفتم:
- تا حالا بهت گفتم مسافرت با تو خیلی حال میده؟
خندید، اما خنده‌ی همیشگی نبود. خنده‌ای مرموز با تغییر حالت صدا!
- می‌خوای یه کاری کنم بیشتر بهت حال بده؟
گلوم جوری می‌سوخت که احساس می‌کردم یه بوته‌ی خار رو دُرُسته قورت دادم. سرم رو به نشونه‌ی موافقت تکون دادم. کارن با صمیمیت دستش رو روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #162
لبخند مسخره‌ای تحویلم داد و گفت:
- یه نَمه ترس که بد نیست!
به کلاش اشاره کردم و با صدای لرزون گفتم:
- کارن این بی‌صاحاب رو بذار کنار؛ شوخی‌بردار نیست.
شونه‌هاش رو با خوش‌خیالی بالا انداخت و گفت:
- خطرش فقط واسه توئه؛ وگرنه من که بعد از فشردنِ این ماشه، با نیروانا میرم و حتی دست پلیس هم بهم نمی‌رسه!
تازه فهمیدم ماجرا از چه قراره!
- آها، پس همه چی زیر سر این دختره است! گولت زده بدبخت. اون قرار نیست تو رو با خودش ببره، فقط می‌خواد ما دو تا رو به جون هم بندازه.
- ربطی به اون نداره.
- چرا، ربط داره اتفاقاً. چون همین چند ساعت پیش تهدیدم کرد که «میزنم یه بلایی سر کارن میارم»...
سکوت کرده بود. ادامه دادم:
- کارن یادته ازت پرسیدم «ممکنه یه روز بلایی سرم بیاری» چی گفتی؟
با جدّیّت گفت:
- یادم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #163
دست‌هام رو مشت کردم و با صدای گرفته و به زحمت گفتم:
- کارن یادته اوّلِ دبستان که بودم، روز اول مدرسه یه سگ گنده افتاد دنبالم؟! لامصّب انگار از بین اون همه آدم فقط من رو می‌دید. هر چی داد می‌زدم، هر چی سرعتم رو بیشتر می‌کردم و می‌دوئیدم، باز دنبالم می‌اومد. انگار از همون اول فهمیده بود که ازش می‌ترسم. با یه دل و جرأتی دنبالم می‌اومد که انگار ارث پدرش رو بالا کشیده بودم! انقدر جیغ زده بودم گلوم داشت پاره می‌شد. کم مونده بود تیکه پاره‌ام کنه... اما چند دقیقه بعد، تو یهو مثل فرشته‌ی نجات از راه رسیدی... سگه هم تا تو رو دید، ترسید و فرار کرد!
خنده‌ی کوتاهی کردم و ادامه دادم:
- اون روزها بابام همه‌اش مأموریت و مامانم اکثراً بیمارستان شیفت بود. منم که تک فرزند و تنها... اما اون روز برای اولین...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #164
قضیه داشت جدّی می‌شد. انگار به کلّی عقلش رو از دست داده بود. با بی اعصابی گفتم:
- لا‌اله‌الّا‌الله! آقا بگم به گناهِ نکرده غلط کردم، بی‌خیال میشی؟ بس کن دیگه مرد حسابی! به خودت بیا هی هیچی بهت نمیگم...
تمسخرآمیز گفت:
- گناهِ نکرده؟
منظورش رو متوجه نشدم. در واقع هنوز نمی‌دونستم چیکار کرده بودم که مستحق مرگ بودم! ناگهان فکر فرار به سرم زد. بی‌معطّلی و بدون فکر کردن به عاقبت کارم، به سمت جنگل دوئیدم. همزمان داد می‌زدم و می‌دوئیدم و در مقابل گلوله‌هایی که شلیک می‌شد جای خالی می‌دادم.
- کمک! کارن تو رو به رفاقتمون قسم از خر شیطون بیا پایین!
بدون توجه به التماس‌هام، دنبالم می‌دوئید و شلیک می‌کرد. سرعتش غیر عادی شده بود، هر لحظه فاصله‌اش باهام کمتر می‌شد و تیرها یکی درمیون از بغل گوشم رد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #165
با چاقو سمتش هجوم بردم و داد زدم:
- جلو نیا کارن، به خدا می‌زنمت‌ها...
با وحشت عقب پرید و گفت:
کارن: عه! باشه بابا دیوونه، آروم باش. ببین اینجا خونه‌ی خودته، روستا نیست...
- نه، داری دروغ میگی. تو جن‌ّ زده شدی! کاک بهت اسلحه داده، می‌خوای من رو بکشی...
دستی به موهاش کشید و گفت:
- لااله‌الّااللّه، کاک کیه بچه کلّه‌ی سَحَر؟ من اسلحه‌ام کجا بود آخه؟ خواب دیدی...
گیج و منگ پرسیدم:
- خواب دیدم؟ مطمئنی؟
- میگم به خدا خواب دیدی. من شاهدم دیگه، تا صبح، بغلِ گوش من هذیون گفتی، نذاشتی پلک رو هم بذارم.
پنجره‌ی آشپزخونه باز بود. نگاهی به بیرون انداختم. چراغ حیاط روشن بود و درختِ خرمالوی ته حیاط با قلقلک‌های ریزی که نسیمِ شهریور ماه به برگ‌هاش می‌داد، خودنمایی می‌کرد. خوب که دقت کردم تونستم رنگِ سبزِ...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

فاطمه بهار

کاربر انجمن
سطح
9
 
تاریخ ثبت‌نام
26/4/24
ارسالی‌ها
387
پسندها
1,849
امتیازها
12,063
مدال‌ها
10
  • نویسنده موضوع
  • #166
- آره، مثل اون دفعه که فلفل هندی رو جای دارچین دادی به خوردم!
- آفرین، دقیقاً!
تسلیم شدم.
- باشه بابا، هر کاری دوست داری بکن. فقط نکُشیمون!
از این‌که همه چی به خوبی و خوشی تموم شده بود، خبری از جن و پری نبود و کارن همون کارنِ همیشگی‌ بود، نفس راحتی کشیدم و سمت دستشویی ته حیاط راه افتادم. اما ترس از تاریکی باعث شد وسط راه برگردم و صداش کنم:
- کارن؟
نگاهم کرد. سرم رو پایین انداختم و با حالتی مظلومانه پرسیدم:
- میگم میشه باهام بیای؟
- عه عه، حیا کن مرد گُنده. معلومه که نمیام! مگه من ازت خواستم فیلم ترسناک ببینی که الان یه دستشویی نمی‌تونی بری؟
با ناامیدی گفتم:
- باشه بابا، نخواستیم.
خواستم به راهم ادامه بدم که اُردَنگیِ جانانه‌ای نثارم کرد!
برگشتم و با صدای بلند اعتراض کردم:
- آخ؛ چته بابا؟...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : فاطمه بهار

mersede

پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
سطح
38
 
تاریخ ثبت‌نام
26/9/20
ارسالی‌ها
2,914
پسندها
38,821
امتیازها
66,872
مدال‌ها
58
سن
19
  • مدیرکل
  • #167

asalezazi

مدیر بازنشسته
سطح
11
 
تاریخ ثبت‌نام
18/9/17
ارسالی‌ها
176
پسندها
1,851
امتیازها
11,633
مدال‌ها
14
سن
25
  • #168
image0 (1).jpeg
 
امضا : asalezazi
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا