- تاریخ ثبتنام
- 26/4/24
- ارسالیها
- 387
- پسندها
- 1,849
- امتیازها
- 12,063
- مدالها
- 10
- نویسنده موضوع
- #161
کمکم داشتیم به بالای تپه میرسیدیم. کارن از خستگی روی تخته سنگی نشست؛ دستهاش رو دور زانوهاش قفل کرد و چشم به آسمون دوخت. چند دقیقهای به سکوت گذشت تا بالأخره حوصلهام سر رفت و پرسیدم:
- هیچوقت نفهمیدم این آسمون چی داره تو انقدر بهش زل میزنی؟
همونطور که چشمش به آسمون بود لبخندی زد و گفت:
- بچه که بودم، دنبال تهِ آسمون میگشتم ولی پیداش نمیکردم.
- خب که چی؟
- هیچی...
سرم رو روی شونهاش گذاشتم و گفتم:
- تا حالا بهت گفتم مسافرت با تو خیلی حال میده؟
خندید، اما خندهی همیشگی نبود. خندهای مرموز با تغییر حالت صدا!
- میخوای یه کاری کنم بیشتر بهت حال بده؟
گلوم جوری میسوخت که احساس میکردم یه بوتهی خار رو دُرُسته قورت دادم. سرم رو به نشونهی موافقت تکون دادم. کارن با صمیمیت دستش رو روی...
- هیچوقت نفهمیدم این آسمون چی داره تو انقدر بهش زل میزنی؟
همونطور که چشمش به آسمون بود لبخندی زد و گفت:
- بچه که بودم، دنبال تهِ آسمون میگشتم ولی پیداش نمیکردم.
- خب که چی؟
- هیچی...
سرم رو روی شونهاش گذاشتم و گفتم:
- تا حالا بهت گفتم مسافرت با تو خیلی حال میده؟
خندید، اما خندهی همیشگی نبود. خندهای مرموز با تغییر حالت صدا!
- میخوای یه کاری کنم بیشتر بهت حال بده؟
گلوم جوری میسوخت که احساس میکردم یه بوتهی خار رو دُرُسته قورت دادم. سرم رو به نشونهی موافقت تکون دادم. کارن با صمیمیت دستش رو روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر

