• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان رویای آغوش‌گرم او | مینا بانو کاربر انجمن یک‌رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع barbara
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 107
  • بازدیدها بازدیدها 3,826
  • کاربران تگ شده هیچ

barbara

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
5/9/24
ارسالی‌ها
111
پسندها
1,232
امتیازها
7,953
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #91
امیر گفت:
-چطور مگه؟ اصلا مگه برای تو چه اتفاقی افتاده.
امین سکوت کرد و نگاهی که توش کلی حرف بود زل زد توی چشم هام و چیزی نگفت.
-به نظرم هر چی که هست رو هر دوتون بهتره بگین. اینجوری بهتر می‌تونیم به نتیجه برسیم و به شک تو پی ببریم یا اینکه بفهمیم کار کی می‌تونه باشه...امین.
برگشت نگاهش کرد.
-بهتره بگی.
-می‌گم اما نمی‌دونم الان وقتش هست یا نه.
کنج کاو شده بودم بدونم بدونم اون چیه که باعث شده من از دید اون مقصر باشم.
-بگو می‌خوام بدونم.
نگاهی بهم انداخت و بعد چند دقیقه سکوت شروع کرد به گفتن.
-بعد از آخرین باری که همدیگه رو دیدم درست همون روزی که تو رو رسوندم خونه اتون و برگشتم خدمت برات نامه پست کردم توعم درست مثل همیشه جوابم رو می‌دادی حتی توی بعضی از نامه ها ابراز کرده بودی از اینکه حتی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : barbara

barbara

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
5/9/24
ارسالی‌ها
111
پسندها
1,232
امتیازها
7,953
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #92
-باورم نمی‌شه یعنی همین‌جور اومد اعتراف کرد الکی الکی تورو آزاد کردن خب اگر این‌جوری هست که فردا خیلی ها میرن و اعتراف می‌کنن و خیلی ها رو آزاد می‌کنن.
سوال احمقانه ای بود که امیر پرسید.
-نه خله مگه الکیه کلی رفت و آمد کرد آقا رحیم چه میدونم پرونده شکایت منو از اون چند نفر که راهمو بسته بودن رو به دادگاه ارائه داد، فیلم دوربین ماشینم که اون روز رو فیلم گرفته بود تازه کلی گشت اون خانواده که کمکم کرده بودن رو پیدا کرد آورد برای شهادت پرونده پزشکیم رو هم برای ارائه به دادگاه آورد حتی خود طرف هم پیام ها و تماس هاش رو نشون قاضی پرونده داد مشخص شد تمام حرف هاش درسته و من بی‌گناهم فقط تنها چیزی که این‌جا معلوم نشد اون کسی که اونا رو اجیر کرده بود چون تاحالا باهاشون ملاقات نداشته فقط تماس و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : barbara

barbara

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
5/9/24
ارسالی‌ها
111
پسندها
1,232
امتیازها
7,953
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #93
برگشت و نگاهی به من انداخت انگار برای یک لحظه فقط یک لحظه نگرانم شد و نگرانی رو توی نگاهش دیدم.
- آخ آخ مینا تو با من چیکار کردی...آخ که کمرمو شکستی.
بغضش شکست امینی که شده بود رد نم اشک رو توی چشم هاش ببینم اما اینجوری بخواد جلوم اشک بریزه و هق هق کنه خودشو پرت کرد روی مبل پشتش و دستاشو روی زانو هاش گذاشت و سرشو پایین انداخت و سعی کرد با دست هاش صورتشو بپوشونه.
- خدا لعنتت کنه خدا لعنتت کنه که با این کارت نابودم کردی این کارت از صد تا خیانت برام گرون تره.
ترسیده بودم؟ آره خیلی ترسیده بودم داشتم عین بید می‌لرزیدم تاحالا شده بود امین رو خشمگين ببینم اما نه این‌جوری اون کاملا دچار سوتفاهم شده بود می‌ترسیم برم جلو همین هم باعث شده بود خودم رو سمت امیرسام جمع کنم.
با سقلمه‌ای که از سمت...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : barbara

barbara

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
5/9/24
ارسالی‌ها
111
پسندها
1,232
امتیازها
7,953
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #94
سی دقیقه بود از تماس با فرهان گذشته بود هنوز خبری نشده بود چند بار با پری تماس گرفتم هم‌چنان موبایلش خاموش بود با فرهان هم تماس گرفتم یا اشغال بود یا جواب نمی‌داد.
دستام داشت می‌لرزید هیچ کنترلی روی بدنم نداشتم بی اختیار با پام روز زمین ضرب گرفته بودم.
همه نگران و کلافه شده بودن.
با به صدا در اومدن موبایل امیر سام نگاه همه سمت من برگشت فوری نگاه صفحه اش کردم فرهان بود.
-الو فرهان داداشی چی شده؟ تورو خدا بگو برای کسی اتفاقی نیوفتاده.
-دورت بگردم نگران نباش‌اتفاقی نیوفتاده آروم باش بهت بگم.
همون لحظه صدای پیجر بیمارستان اومد.
با نگرانی گفتم:
-فرهان چی شده برای کسی اتفاق افتاده تورو خدا بگو من تحملشو دارم چرا بیمارستانی.
با این حرف من صدای آروم راضیه اومد که گفت:
-یا حسین خدا خودش رحم کنه...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : barbara

barbara

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
5/9/24
ارسالی‌ها
111
پسندها
1,232
امتیازها
7,953
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #95
-آره بخاطر اینکه رفته بودم توی یه ماموریت خیلی خطرناک اگر هویت اصلیم لو می‌رفت خانواده به خطر می‌افتاد بخاطر همین خواستم خانه رو امن کنم که خود مرکز این خونه رو آماده کرد.
بعد از اون امیر‌سام و امیر رضا و راضیه داشتن باهم صحبت می‌کردن و منو امین بودیم که صحبت نمی‌کردیم.
"راوی"
هر دو در آن شلوغی صحبت میان آن سه نفر سخت مشغول فکر بودند.
امینی که پی به سوءتفاهمی که در طی آن چند روز برایش اتفاق افتاده بود و سخت پشیمان بود و روی بالا آوردن نگاهش را در مقابل هیج یک از افراد حاضر آن جمع را نداشت بار ها و بار ها هر یک از آنها سعی کرده بودند سوتفاهم‌اش را بر طرف کنند هر بار به آنها اجازه نداده بود و چندین بار به آنها بی احترامی کرده بود.
آخ که بارها و بارها قلب مینایش را شکسته بود و هر بارش را...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : barbara

barbara

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
5/9/24
ارسالی‌ها
111
پسندها
1,232
امتیازها
7,953
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #96
اصلا متوجه نشدم که چجور سوار آسانسور شدم چجور به اتاقم رسیدم و در اتاق رو باز کرد و وارد اتاق شدم.
همین‌که اومدم در اتاق رو ببندم چیزی بین در مانع بسته شدن در اتاق شد نگاهم رو که برگردوندم کفشی سیاه رنگ رو دیدم به ناگهان خون به مغزم رسید و جیغئ بلند کشیدم سعی کردم مانع باز شدن در بشم چون اون شخص پشت در که فهمیده بودم کیه سعی داشت با هل دادن در آن رو باز کنه و وارد اتاق بشه.
کاش از بقیه یا یکی خواسته بودم تا اتاقم همراهیم کنه.
اما زور و قدت من کجا و زور و قدت اون شخص پشت در کجا.
به ناگهان با نیروی یک‌دفعه ای که به در اتاق وارد شد باعث شد به عقب پرت بشم و روی زمین بی‌افتم و اون شخص سیاه پوش وارد اتاق بشه و بلا فاصله در اتاق رو بست و برای قفل کردنش کارت رو روی در گذاشت.
همون بود خودش همون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : barbara

barbara

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
5/9/24
ارسالی‌ها
111
پسندها
1,232
امتیازها
7,953
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #97
"راوی"
درست زمانی که امین پشت دراتاق بود به امیرسام زنگ زد.
-الو داداش شیری یا روباه؟
-الوو امیرسام تورو خدا خودتونو برسونید همون مرد داخل اتوبوس قبل من خودشو به اتاق مینا رسونده و الان رفته توی اتاق هر چی در میزنم کسی در و باز نمی‌کنه فقط صدای جیغ و التماس مینا میاد.
-یا خدا. ببین سعی کن بری داخل ما هم الان میایم.
-زود خودتونو برسوند فکر نکنم مینا بتونه در اتاق رو باز کنه.
-اوکی گرفتم الان میایم.
تماس رو قطع کرد و همونجور به در اتاق می‌کوبید.
صدای جیغ و التماس های مینا که دلش را خون می‌کرد. صدای کمک خواستن های مینا از پشت آن در کوفتی که دیواری سخت و محکم شده بود و مانع از رسیدن او به مینا و نجات دادنش از آن شکارچی.
با قطع شدن صدای مینا بیشتر نگران شد و بیشتر از قبل شروع به کوبیدن در...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : barbara

barbara

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
5/9/24
ارسالی‌ها
111
پسندها
1,232
امتیازها
7,953
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #98
دردی که توی دستش ایجاد شده بودآرام لای پلک هایش رو باز کرد. متوجه اطرافش نبود نمی‌دانست کجاست و یا اصلا چگونه به آنجا آمده است.
همین‌که آمد حرف بزند بخاطر چیزی که در گلویش بود لویش باعث شد عق بزند و صرفه اش بگیرد اما ان چیزی که در گلویش بود مانع از صرفه کردنش می‌شد.
که شخصی که کنار تختش روی صندلی همراه بیمار نشسته بود و سرش به روی دست او به خواب رفته بود از جا بپرد و بعد از یک مکث کوتاه که خود آمد متوجه به هوش آمدن آن شد.
آخر در تمام آن چهار روز گذشته با دعوا وداد و بیدار و در نهایت با رشوه دادن به پرسنل بیمارستان آنها را راضی می‌کرد تا خارج از وقت های ملاقات نزدک مینا و امین با گرفتن یک اتاق خصوصی برای هر دوی آن‌ها پیش آن‌ها بماند.
بعد از سر رسیدن خانواده حاج رسولی و نگهبان های هتل و...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش
امضا : barbara

barbara

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
5/9/24
ارسالی‌ها
111
پسندها
1,232
امتیازها
7,953
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #99
پزشک ها آمدند و پس از کشیدن دستگاه ها از او و معاینات آن را به بخش منتقل کردند. اما تشخصی که پزشکش داد در میان آن شادی باعث شک همه شد.
چون او حافظه‌اش را از دست داده بود در اثر ضربه هایی که بر سر او وارد شده بود.
و پزشک معالج آن گفت:
-البته امکانش هست این به صورت موقت باشد بخاطر چیز هایی که پشت سر گذاشته مغز برای کنار آمدن با تمام چیز هایی که پشت سر گذاشته برای یک مدت حافظه اش رو از یاد می‌بره و چیزی رو به خاطر نمیاره و باید منتظر بمانیم که چه زمانی حافظه‌اش برمیگرده گاهی چند هفته طول می‌کشه گاهی چند ماه و حتی چند سال اما چیزی که کمکش می‌کنه حافظه اش برگرده بهتره اون رو جاهایی ببرید یا عکس و فیلم هایی که خاطره داره براش یا خاطره هایی که ازش دارید رو براش تعریف کنید تا کمک کنه تا حافظه‌اش...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : barbara

barbara

رو به پیشرفت
سطح
8
 
تاریخ ثبت‌نام
5/9/24
ارسالی‌ها
111
پسندها
1,232
امتیازها
7,953
مدال‌ها
7
  • نویسنده موضوع
  • #100
در دو روز گذشته امیرسام مجبور شده بود تا همه چیز را برای فرهان بازگو کند ابتدا فرهان باورش نشده بود و بعد از اینکه متوجه شده بود امیرسام کاملا جدی دارد با او صحبت می‌کند از حضور امین در آنجا عصبانی شده بود و گفته بود در اولین فرصت با پرواز به آنجا آمده و مینا را به ای آن منتقل می‌کند.
اما بعد از اینکه همسرش پریچهر با او صحبت کرده بود و فهمیده بود همسرش از ابتدا از حضور امین خبر داشته کمی دلخور و ناراحت و همین‌طور عصبانی شد.
اما با کمی صحبت و همین‌طور چیز هایی که امین پشت سر گذاشته بود کمی آرام گرفته بود.
و در اخر امیرسام از موبایل امین شماره آن هم سلولی اش را به او داده بود تا با او صحبت کند تا متوجه صحبت حرف های آنان بشود.
امیرسام تمام تلاشش را کرده بود تا فرهان را راضی کند که به آن‌جا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
امضا : barbara

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا