- تاریخ ثبتنام
- 3/11/24
- ارسالیها
- 37
- پسندها
- 166
- امتیازها
- 1,003
- مدالها
- 2
- نویسنده موضوع
- #11
- الکی خودتو ناراحت نکن این قهر و آشتیها فقط واسه دو سه روزه.
دست روی شانهاش گذاشت.
- نیاز نیست نا... .
با شنیدن حرف کیوان سخنش را ناتمام گذاشت.
- اون رفته! نیاز نیست الکی منو دلداری بدی!
انگشت اشارهاش را تحدیدوار جلوی چشمانش تکان داد.
- فهمیدی؟ حق نداری دلسوزی کنی؛ حق نداری به کسی هم چیزی بگی!
- ب... باشه داداش!
ایستاد؛ دستش را بهسمت حسامی که سخت در فکر فرورفته بود دراز کرد.
- خب بریم دیگه صبح شد؛ شیفتمون تمومه.
دستش را گرفت، از جا بلند شد و باهم به سمت پایین حرکت کردند.
دست روی شانهاش انداخت؛ خب کیوان خان اسلحهها رو که تحویل دادیم بریم یه چیزی بخوریم؟
- غذای کوفتی اینجا خوردن داره آخه؟
خندید!
- احمقجان میگم بریم یه مرخصی ساعتی بگیریم بریم.
- بریم.
باهم به سمت دفتر رییس...
دست روی شانهاش گذاشت.
- نیاز نیست نا... .
با شنیدن حرف کیوان سخنش را ناتمام گذاشت.
- اون رفته! نیاز نیست الکی منو دلداری بدی!
انگشت اشارهاش را تحدیدوار جلوی چشمانش تکان داد.
- فهمیدی؟ حق نداری دلسوزی کنی؛ حق نداری به کسی هم چیزی بگی!
- ب... باشه داداش!
ایستاد؛ دستش را بهسمت حسامی که سخت در فکر فرورفته بود دراز کرد.
- خب بریم دیگه صبح شد؛ شیفتمون تمومه.
دستش را گرفت، از جا بلند شد و باهم به سمت پایین حرکت کردند.
دست روی شانهاش انداخت؛ خب کیوان خان اسلحهها رو که تحویل دادیم بریم یه چیزی بخوریم؟
- غذای کوفتی اینجا خوردن داره آخه؟
خندید!
- احمقجان میگم بریم یه مرخصی ساعتی بگیریم بریم.
- بریم.
باهم به سمت دفتر رییس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش توسط مدیر