• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان رنگ عشق در تاریکی | خفاء کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع خفاء
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 31
  • بازدیدها بازدیدها 2,924
  • برچسب‌ها برچسب‌ها
    عاشقانه - اجتماعی
  • کاربران تگ شده هیچ

نظرتون راجع‌به رمان چیه؟ [لطفا هگی نظر بدید با تشکر!]

  • عالی

    رای 1 100.0%
  • خوبه

    رای 0 0.0%
  • بدنیست

    رای 0 0.0%
  • خیلی ضعیف

    رای 0 0.0%

  • مجموع رای دهندگان
    1

خفاء

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
3/11/24
ارسالی‌ها
37
پسندها
166
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #11
- الکی خودتو ناراحت نکن این قهر و آشتی‌ها فقط واسه دو‌ سه روزه.
دست روی شانه‌اش گذاشت.
- نیاز نیست نا... .
با شنیدن حرف کیوان سخنش را نا‌تمام گذاشت.
- اون رفته! نیاز نیست الکی منو دلداری بدی!
انگشت اشاره‌اش را تحدیدوار جلوی چشمانش تکان داد.
- فهمیدی؟ حق نداری دلسوزی کنی؛ حق نداری به کسی هم چیزی بگی!
- ب... باشه داداش!
ایستاد؛ دستش را به‌سمت حسامی که سخت در فکر فرورفته بود دراز کرد.
- خب بریم دیگه صبح شد؛ شیفتمون تمومه.
دستش را گرفت، از جا بلند شد و باهم به سمت پایین حرکت کردند.
دست روی شانه‌اش انداخت؛ خب کیوان خان اسلحه‌ها رو که تحویل دادیم بریم یه چیزی بخوریم؟
- غذای کوفتی اینجا خوردن داره آخه؟
خندید!
- احمق‌جان میگم بریم یه مرخصی ساعتی بگیریم بریم.
- بریم.
باهم به سمت دفتر رییس...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : خفاء

خفاء

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
3/11/24
ارسالی‌ها
37
پسندها
166
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #12
(عطیه)
به سقف بالای سرش نگاه می‌کرد؛ با کنجکاوی تمام تعداد لامپ‌های LED را شماره می‌کرد!
- یک، دو، ده، یازده... .
خسته شد!
- هوف چقدر چراغ دارن اون‌وقت ما یدونه چراغ نفتی داریم که باهاش شب رو سر می‌کنیم.
نگاه دردمندش؛ غم چشمان میشی‌رنگش؛ سوز صدایش همه عاجزانه زندگی در این شهر را می‌خواست؛ چه می‌دانست؟ شاید اگر می‌دانست قرار است چه شود هیچ‌وقت این آرزو را در سر نمی‌پروراند؛ آخر دخترکی سیزده ساله چه می‌فهمد از روزگار؟
صدای آسیه بلند شد.
- عطیه بیا اینجا.
به سمت آسیه که درست جلوی درب بوتیک بزرگی که با تابلوی بزرگی رویش نوشته شد بود: «بوتیک آکام» ایستاده بود رفت.
- بله آبجی؟
- مگه نگفتم فقط کنار خودم راه برو، کجا رفتی؟
- ببخشید!
- خیلی‌خب بیا بریم تو برات لباس بگیرم.
یاد خرید لباس افتاد...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : خفاء

خفاء

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
3/11/24
ارسالی‌ها
37
پسندها
166
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #13
(آسیه)
همراه با عطیه وارد اتاق پرو شد.
- خب مانتوت رو دربیار اینو بپوش.
- چشم!
بی‌معطلی مانتو را در آورد.
- اینو بگیر آبجی تا من مانتو رو بپوشم.
- بدش به من.
مانتو را تن کرد دکمه‌هایش را یکی‌یکی بست.
- وای خدای من چه خوشگله! میشه همین تنم باشه درش نیارم؟
در آینه به سر تا پایش نگاهی انداخت شلوار مدرسه‌ای که زیر مانتو بود اصلاً زیبا به نظر نمی‌آمد.
قبل از این‌که چیزی بگوید آسیه گفت:
- همین‌جا وایسا تا شلوار هم برات بیارم.
خوشحال که بود خوشحال‌تر هم شد؛ آسیه از اتاق بیرون آمد.
«-
همچین به این چیزا نگاه می‌کرد انگار تا حالا تو عمرش ندیده!»
صدایش را شنید؛ پسر دست روی دهانش گذاشت؛ چیزی زیر لب گفت اما آنقدر آرام گفت که نتوانست بشنود چه میگوید....
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : خفاء

خفاء

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
3/11/24
ارسالی‌ها
37
پسندها
166
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #14
- هرجور راحتید.
دست در کیفش کرد ۴ تراول ۵۰۰۰۰ تومانی برداشت و به آکام داد؛ در دل اصلان را دعا می‌کرد یک‌بار هم کار درستی کرده بود همین بود صبح یک دسته تراول به او داده بود و گفت که هر چقدر می‌خواهد خرج کند؛ نمی‌دانست از کدام دنده بلند شده حتماً باز هم بازی را برده بود؛ با صدای آکام از فکر خارج شد.
- اینم باقی‌مانده‌ی پولتون.
- باقیش انعام شاگردتون!
لبخند روی لب آکام پر‌ رنگ‌تر شد.
- خیلی ممنون!
نگاه پر معنایی به رضا انداخت و آسیه را بدرقه کرد.
- خیلی خوش آمدید؛ خدانگهدار.
- خداحافظ!
(بیرون از بوتیک)
- وای آبجی خیلی ممنونم!
- خواهش می‌کنم عزیزکم!
صدای شکمش که بلند شد آسیه گفت:
- ای وای گشنته یادم رفت الان می‌ریم پیتزا فروشی.
(عطیه)
- آخ جون!
از پاساژ خارج شدند؛ خوشحال‌ترین دختر روی...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : خفاء

خفاء

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
3/11/24
ارسالی‌ها
37
پسندها
166
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #15
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : خفاء

خفاء

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
3/11/24
ارسالی‌ها
37
پسندها
166
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #16
با فرود آمدن سیلی اصلان روی صورتش نتوانست جمله‌اش را کامل کند؛ صدای آمنه بلند شد.
- ای‌وای چی‌کار می‌کنی داداش؟
- به... به تو ربطی نداره گمشو بیرون از اتاق!
ترسیده از اتاق بیرون رفت؛ پس از رفتن آمنه این مشت و لگد‌های اصلان بود که روی بدن آسیه فرود می‌آمد؛ دست روی شکم برآمده‌اش گذاشته بود که مبادا به کودکانش آسیبی برسد غافل از اینکه تقدیر چیز دیگری برایش رقم زده بود!
کتک‌های اصلان تمامی نداشت از صدای داد و فریادش همه‌ی اهل آبادی در خانه‌شان جمع شده بودند؛ کسی جرأت جلو آمدن نداشت بالآخره خاتون نگران جلو آمد.
- ولش کن بی‌شرف کشتیش دخترمو!
بی‌توجه به داد و فریاد‌های خاتون به کتک‌هایش ادامه می‌داد.
- یکیتون کمک کنه داره دخترمو می‌کشه؛ ای داد، ای هوار!
بدنش توان مقاومت نداشت با احساس جاری...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : خفاء

خفاء

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
3/11/24
ارسالی‌ها
37
پسندها
166
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #17
جهت مشاهده متن کامل باید عضو انجمن شوید
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : خفاء

خفاء

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
3/11/24
ارسالی‌ها
37
پسندها
166
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #18
***
(سه روز بعد)
دستش را محکم می‌فشارد؛ با دست‌های چروکیده‌اش چند‌بار دست می‌کشد روی دست نحیف و لاغر دخترکش؛ بغضش را فرو می‌فرستد:
- آسیه جان مادر؛ الهی من فداتشم یه چیزی بخور!
چیزی نمی‌گوید؛ اشک‌هایش تمام شده دیگر نه گریه می‌کند نه فریاد می‌زند؛ روی تخت بیمارستان می‌نشیند و به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌شود!
- آسیه جان می‌دونی چند وقته غذا نخوردی؟ تو رو خدا فقط یه قاشق، یه قاشق از این سوپ بخور.
بعد از پنج دقیقه به حرف می‌آید:
- کی مرخص میشم؟
نگران سر تکان می‌دهد؛ چند باری روی پاهایش می‌کوبد؛ نگران است اما کاری از دستش بر نمی‌آید هرروز خود را سرزنش می‌کند؛ دعا می‌کند سر عقل بیاید؛ سر عقل بیاید...با صدای دوباره‌ی آسیه از فکر خارج می‌شود.
- بگو دکترم بیاد.
- باشه مادر؛ الان صداش می‌کنم.
به...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : خفاء

خفاء

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
3/11/24
ارسالی‌ها
37
پسندها
166
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #19
نفس پر از حسرتی بیرون می‌فرستد، به ساعت نگاهی می‌اندازد ۲:۳۰ چشم‌هایش گرم خواب می‌شود و برای ساعاتی از این دنیای پر از رنج وارد دنیای پر رنگ آرزوهایش می‌شود... .
***
(ساعاتی بعد)
- آسیه؛ آسیه بیدار شو مادر!
چشم‌هایش را باز می‌کند با صدای خواب‌آلودش لب باز می‌کند:
- بله مامان چی شده؟
- مادر دیگه باید بریم کارای ترخیصت انجام شده؛ اصلا... .
- باشه؛ الآن آماده میشم.
بعد از پوشیدن لباس‌هایش از بیمارستان خارج می‌شود؛ چشمش که به اصلان می‌افتد عصبی نفس می‌کشد و چشم از آن قیافه‌ی به قول خودش "یک لا قبا" می‌گیرد و وارد ماشین قراضه‌ای که کرایه کرده بود می‌شود.
در تمام مدت نگاهش را از پنجره به بیرون دوخته بود؛ و سعی می‌کرد حواسش را با دیدن مردم اطراف پرت کند.
- همینجاست؛ پیاده می‌شیم.
- چشم آقا...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : خفاء

خفاء

نو ورود
سطح
2
 
تاریخ ثبت‌نام
3/11/24
ارسالی‌ها
37
پسندها
166
امتیازها
1,003
مدال‌ها
2
  • نویسنده موضوع
  • #20
***
(اصلان)
دستش را جدا می‌کند؛ لب‌هایش را عصبی روی هم می‌فشارد پس از کمی مکث انگشت اشاره‌اش را تهدید‌وار بالا می‌آورد.
- فقط؛ فقط سه روز بعدش میاد خونه!
پوزخند روی لب آسیه را که می‌بیند؛ لعنتی می‌فرستد و بی‌توجه به او وارد خانه می‌شود.
به محض ورودش آمنه جلو می‌آید.
- سلام داداش! پس آسیه کجاست؟
چهره‌اش رنگ نگرانی به خود می‌گیرد.
- ن...نکنه...حا...حال.‌.. .
لحن عصبی اصلان باعث می‌شود جمله‌اش را تمام نشده رها کند.
- نه چیزیش نیست؛ فقط گمشو برو حوصله ندارم!
بی هیچ حرفی به سمت اتاق کوچکش گام برمی‌دارد. به رسم عادت چند باری دست‌هایش را میان موهای مثل شب سیاهش فرو می‌برد؛ حال و حوصله‌ی خودش را هم نداشت اصلاً نمی‌دانست آن شب چه‌شد؟ وقتی به خود آمد آسیه را غرق در خون روی زمین دید؛ حالش خوب...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر
امضا : خفاء

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا