• تذکر:

    نویسندگان عزیز از نوشتن رمان‌هایی با محتوای غیر اخلاقی خودداری کنید. در صورت مشاهده چنین موضوعی صحنه رمان شما بدون تذکر توسط ناظرین حذف خواهد شد.

    مواردی که شامل موضوعات غیراخلاقی می‌شود عبارت‌است از:

    1. پرداختن به زندگی افرادی با گرایش های خاص مانند (هم‌جنس‌گرایی، ....)

    2. بیان صریح عقاید سیاسی در رمان‌ها و زیر سوال بردن چارچوب‌های جامعه اسلامی

    3. بیان توصیف صریح جنسی و به کار بردن کلمات ناشایست.

    و...

    قبل از ایجاد رمانتان موارد زیر را در نظر داشته باشید:

    1. اسم رمان خود را طوری انتخاب کنید که داری مصادیق مجرمانه و خلاف عرف جامعه نباشد.

    2. از به کار بردن کلمات جنسی و مواردی که با شئونات اسلامی مغایرت دارد، به جد خودداری کنید.

    3- برای تایپ رمان می توانید طبق تاپیک آموزشی زیر رمان خود را ارسال کنید:

    کلیک کنید

    4. با مطالعه رمان‌های نویسندگان انجمن به آن‌ها امید نوشتن خواهید داد.

    کلیک کنید

در حال تایپ رمان همسایه حیاط مشترک | پریا . ظ کاربر انجمن یک رمان

  • نویسنده موضوع نویسنده موضوع pariya_z
  • تاریخ شروع تاریخ شروع
  • پاسخ‌ها پاسخ‌ها 184
  • بازدیدها بازدیدها 10,578
  • کاربران تگ شده هیچ

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #181
لعنتی چرا دوباره بغضم گرفته بود. درحالی‌که صدام می‌لرزید آروم گفتم:
- هرکسی ندونه شما می‌دونید من و کاوه عقد کردیم! چرا همچین کاری کردید آخه؟
به چشم‌هام زل زد و گفت:
- من مثل خودت یه زنم. من می‌دونم پسرم دست بهت نزده! شما حتی کنار هم نخوابیدید. منو نمی‌خواد گول بزنید دختر!
چونه‌م لرزید. یه قدم اومد جلوتر و درحالی‌که صداش آروم‌تر شده بود گفت:
- من بد تو رو نمی‌خوام. به ولله نمی‌خوام... حتی بخاطرت دروغ گفتم. فهمیدم پسرشون بهت دلبسته نگفتم از خونواده من نیستی. ترسیدم برن تو اون روستا و بفهمن همه‌چی دروغ بوده دیگه سمتت نیان! گفتم خواهرم یعنی خونواده تو برگشتن کانادا تا از مادرمون مراقبت کنن. خواستم این وصلت سر بگیره. فقط چون خوبی تو رو می‌خوام.
درحالی که با پشت دستم اشک‌هام رو پاک می‌کردم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #182
کاوه آروم جواب داد:
- چیزی نیست.
صدای ثریاخانوم از بلای پله‌ها اومد.
- کاوه! خدا مرگم بده چی شده؟
لیلا سریع گفت:
- چیزی نشده خاله... این ویترین تو شرکت تراز نبود رو شونه کاوه فرود اومد... بردیمش دکتر. کتفش یکم ضرب دیده.
ثریاخانوم سریع من رو با دستش کنار زد و کاوه رو بغل کرد.
- مادر دورت بگرده... خوبی الان؟
کاوه عصبی خودش رو بیرون کشید و درحالی که سعی می‌کرد نگاهش نکنه گفت:
- خوبم...خوبم مادر من!
سمت سهیل چرخید و گفت:
- شماها چرا باهام اومدید نمی‌فهمم! یالا برگردید شرکت منتظر چی هستید؟
ثریاخانوم عصبی گفت:
- عوض دستت درد نکنته؟ چیکارشون داری؟ بذار بشینن یه چیزی بخورن. خستگی در کنن.
برگشت و با چشم‌هاش به من علامت داد که از نگاه سهیل دور نموند و سریع سمت در رفت.
- بخدا من نمی‌تونم بمونم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #183
درحالی که اخم‌هاش تو هم بود سمتم برگشت. یه نگاه به در ورودی خونه کردم و آروم سمتش رفتم.
- بابت اون شب معذرت می‌خوام... باید پیاده می‌شدم و حرف می‌زدیم اما حالم خوب نبود.
یه لحظه اخم‌هاش از هم باز شد و نگاهم کرد.
- مشکلی نیست. بعدش با کاوه حرف زدیم و همه چی حل شد. تو ببخش من حرفای خوبی نزدم.
آروم سرم رو تکون دادم. خواست بره اما برگشت و نگاهم کرد.
- دیشب اگه کنارش نبودم کار دست خودش داده بود. به خاله اینجوری گفتم ولی حقیقتش با مشت تو ویترین کوبید و بعدش ویترین برگشت رو شونه‌ش که علاوه بر کتفش، دستش هم بخیه خورده.
با ترس دست‌هام رو جلو دهنم گرفتم و بعدش گفتم:
- وای خدایا!... دکتر چی گفت؟
- هیچی... فقط گفت خدا بهش رحم کرده که رگش آسیب جدی ندیده.
نفس راحتی کشیدم و آروم گفتم:
- م...ممنون...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #184
نگاهش ثابت و منتظر جوابم بود. نگاهم روی دست‌هاش خشک شد و دستم آروم سمت دست باندپیچی‌شده‌اش رفت. حرف لیلا تو ذهنم تکرار شد:« واقعاً بلای جونشی. نمی‌دونم کی می‌خوای این رو قبول کنی!»
گلوم داشت می‌سوخت. لبم رو گاز گرفتم تا بلکه بغض لعنتیم نترکه اما نمی‌شد. به چشم‌هاش نگاه کردم و دیگه نتونستم تحمل کنم. آروم و بااحتیاط دستم رو دور گردنش حلقه کردم که بعد از چند ثانیه خودش سرش رو آروم به سرم چسبوند. اشک‌هام شروع به ریختن کردن. دست آزادش آروم دور کمرم حلقه شد. بینیم رو بالا کشیدم و نفس‌نفس می‌زدم.
- ششش... نمردم که!
هق‌هقم باعث شد آروم با دستش پشتم رو نوازش کنه. بعد از چند دقیقه دستم رو بااحتیاط از دور گردنش برداشتم و آروم گفتم:
- خواهشا از مردن کمتر حرف بزن.
نگاهمو با ناراحتی ازش گرفتم و سرم رو...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

pariya_z

رو به پیشرفت
سطح
7
 
تاریخ ثبت‌نام
15/12/24
ارسالی‌ها
185
پسندها
897
امتیازها
5,133
مدال‌ها
6
  • نویسنده موضوع
  • #185
نمی‌تونستم بهش دروغ بگم از طرفی راستش رو هم می‌گفتم دعوا می‌شد. نگاهش کردم و خیلی جدی گفتم:
- ببین هرچی که بود تموم شد. من دیشب باهاشون حرف زدم و تموم شد. لباسم همون موقع اوردم پسش دادم.
نگاهش بین چشم‌هام می‌اومد و می‌رفت. انگار هنوز راضی نشده بود. حرکت کرد و سمت در رفت.
- اونم دیشب تا صبح مثل من از نگرانی بیدار بود. حتماً فهمیده اشتباه کرده. چیزی نگو لطفاً. حداقل الان وقتش نیست.
انقدر ملتمسانه نگاهش می‌کردم که آروم گفت:
- باشه... بریم پایین.
سر میز شام برای کاوه غذا کشیدم و جلوش گذاشتم. با دست چپش انگار سخت بود. آروم سرش رو بهم نزدیک‌تر کرد.
- یه کمک نمی‌رسونی؟
لبخند زدم و تا خواستم بلند شم ثریاخانوم سریع رفت و کنار کاوه نشست. تعجب کردم با این‌حال بروز ندادم و دوباره سر جام نشستم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
 
آخرین ویرایش

کاربران بازدید کننده از موضوع (تعداد: 0)

کاربران در حال مشاهده موضوع (تعداد: 0, کاربر: 0, مهمان: 0)

عقب
بالا