- تاریخ ثبتنام
- 15/12/24
- ارسالیها
- 185
- پسندها
- 897
- امتیازها
- 5,133
- مدالها
- 6
- نویسنده موضوع
- #181
لعنتی چرا دوباره بغضم گرفته بود. درحالیکه صدام میلرزید آروم گفتم:
- هرکسی ندونه شما میدونید من و کاوه عقد کردیم! چرا همچین کاری کردید آخه؟
به چشمهام زل زد و گفت:
- من مثل خودت یه زنم. من میدونم پسرم دست بهت نزده! شما حتی کنار هم نخوابیدید. منو نمیخواد گول بزنید دختر!
چونهم لرزید. یه قدم اومد جلوتر و درحالیکه صداش آرومتر شده بود گفت:
- من بد تو رو نمیخوام. به ولله نمیخوام... حتی بخاطرت دروغ گفتم. فهمیدم پسرشون بهت دلبسته نگفتم از خونواده من نیستی. ترسیدم برن تو اون روستا و بفهمن همهچی دروغ بوده دیگه سمتت نیان! گفتم خواهرم یعنی خونواده تو برگشتن کانادا تا از مادرمون مراقبت کنن. خواستم این وصلت سر بگیره. فقط چون خوبی تو رو میخوام.
درحالی که با پشت دستم اشکهام رو پاک میکردم...
- هرکسی ندونه شما میدونید من و کاوه عقد کردیم! چرا همچین کاری کردید آخه؟
به چشمهام زل زد و گفت:
- من مثل خودت یه زنم. من میدونم پسرم دست بهت نزده! شما حتی کنار هم نخوابیدید. منو نمیخواد گول بزنید دختر!
چونهم لرزید. یه قدم اومد جلوتر و درحالیکه صداش آرومتر شده بود گفت:
- من بد تو رو نمیخوام. به ولله نمیخوام... حتی بخاطرت دروغ گفتم. فهمیدم پسرشون بهت دلبسته نگفتم از خونواده من نیستی. ترسیدم برن تو اون روستا و بفهمن همهچی دروغ بوده دیگه سمتت نیان! گفتم خواهرم یعنی خونواده تو برگشتن کانادا تا از مادرمون مراقبت کنن. خواستم این وصلت سر بگیره. فقط چون خوبی تو رو میخوام.
درحالی که با پشت دستم اشکهام رو پاک میکردم...
لطفا برای مشاهده کامل مطالب در انجمن ثبت نام کنید.
آخرین ویرایش